تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 13:39 | نویسنده : emdadkhodroshayan
امروزه يكي از مسائل مهم و مورد توجه جامعه بين المللي، مسأله حفظ و رعايت حقوق زنان، مراعات تساوي حقوق زن و مرد و عدم تبعيض بر اساس جنسيت است. اين احساس مخصوصاً در بين بسياري از زنان وجود دارد كه در طول تاريخ به آنها ستم رفته و حقوق و شأن انساني آنها رعايت نشده است و حتي در دوران كنوني نيز با همه پيشرفتهايي كه نصيب زنان شده، باز هم در بسياري از موارد شأن انساني آنها رعايت نميشود. معمول است كه وقتي از حقوق زنان بحث ميشود، راجع به شهادت دادن آنها نيز سخن به ميان ميآيد. البته شهادت جزء حقوق نيست و تكليف محسوب ميشود؛ گاهي اوقات همين عدم تفكيك حقوق و تكاليف باعث بروز سوء تعبيرهايي ميشود كه در اين مقاله به آنها اشاره ميشود.
هدف از مقاله حاضر يادآوري اين نكته است كه اولاً ـ جنسيت در خلقت باعث فضل و عدم فضل نميشود؛ و ثانياً ـ مراد از ارزش شهادت بيان نقش جنسيت در اعتبار شهادت نيست. يعني اين مسأله بررسي ميشود كه آيا زن و مرد بودن تأثيري بر اعتبار شهادت دارد يا خير؟ امروزه در مقررات اغلب كشورها شرط مرد بودن در زمره شرايط لازم براي اعتبار شهادت نيست، ولي در مقررات قانون جمهوري اسلامي ايران، تفاوتهايي در اعتبار شهادت زن، نسبت به شهادت مرد وجود دارد كه به بررسي آن ميپردازيم.
فلسفه تفاوت اعتبار شهادت زن و مرد در حقوق اسلامي
شهادت يكي از قديميترين ادلهاي است كه تمامي ملل در ادوار تاريخ براي اثبات دعوي به كار ميبردهاند.
شهادت در بسياري از حقوق ملل قديمي داراي ارزش غير محدودي بود و به وسيله آن هر نوع دعوايي را ميتوانستند اثبات نمايند. علت اين امر آن بود كه بسياري از ملل در ادوار متمادي آشنا به خط نبودند تا در روابط حقوقي خود سند تنظيم نمايند. در مللي هم كه داراي خط بودند افراد نادري از قبيل رؤساي مذهبي آن را ميدانستند و ميتوانستند در تنظيم سند به كار برند. به همين دليل اسناد معاملات عموماً به وسيله علماي مذهب تنظيم و تسجيل ميشد. پس از آنكه خط متداول گشت، افراد در معاملات خود سند تنظيم مينمودند و شهودي گواهي خود را بر معامله در آن ورقه مينوشتند. اين امر مدتي ادامه داشت و اكنون نيز در بين بعضي افراد مخصوصاً در روستاها و قصبات معمول است. به تدريج ارزش شهادت در اموري كه ميتوان سند كتبي براي آنها تنظيم نمود، مانند عقود و تعهدات كاسته شد.
با پژوهش فراگير در مييابيم كه تمام مكاتب فقهي اسلام شهادت زنان را پذيرفتهاند و آيه «و استشهدوا شهيدين من رجالكم فان لم يكونا رجلين فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احداهما فتذكر احداهما الاخري» (بقره، 282). و پارهاي از روايات منقول از پيامبر اکرم(ع) و ساير پيشوايان ديني را مستند اين مطلب قرار دادهاند.
لازم به ذكر است كه در هيچ يك از مذاهب اماميه، اثنيعشريه، حنفيه، شافعيه، مالكيه، حنبليه، زيديه و ظاهريه، ذكورت و مرد بودن به عنوان يكي از شرايط شهادت بيان نشده است. اين مطلب تا بدان جا مشهود است كه ابن عقيل، يكي از فقيهان شيعي مذهب و امامي بيان داشته است كه زنان در صورتي كه ثقه و مورد اطمينان باشند، شهادت آنان به ضميمه شهادت مردان در هر چيزي جايز است. او در ادامه بيان ميدارد كه شهادت زنان بدون مردان در پارهاي از موارد نيز نافذ است (علامه حلي، 1418ه، ج 8، ص 474). اما نكتهاي كه از ديده پنهان نيست، بر طبق تصريح پارهاي از روايات و فتاواي فقيهان در مواردي فقط شهادت مردان پذيرفته شده است و در بعضي از آيات تنزيل عزيز اشاره به دو شاهد عادل شده است (طلاق، 2) كه به دو مرد عادل تفسير گرديده است (سيد مرتضي، 1990م، ج 11، ص 40). فقهاء از جهت ذكورت و انوثت شاهد، چند محور را مورد بحث قرار دادهاند (طوسي، 1351، ص 172؛ حلي، 1413ه، ج 2، ص 229؛ موسوي الخميني، 1410ه، ج 4، ص 159).
اول ـ آنچه انحصاراً توسط شهادت دو مرد ثابت ميشود: اموري كه اثبات آن انحصاراً توسط دو شاهد مرد ثابت ميشود و شهادت زنان نه به صورت منفرد و نه به ضميمه چيز ديگري در آن مورد قبول نيست، شامل طلاق خلع، وكالت، وصايا (وصيت عهدي)، نسب، و رؤيت هلال است (موسوي الخميني، 1367، ج 4، ص 159).
در ارتباط با عدم اثبات اين امور به وسيله شهادت زنان ادلهاي در دست است كه حكم مزبور را بيان مينمايد، اما راجع به رؤيت هلال و طلاق و حدود، اخباري وارد شده كه به قرار زير است: روايات حلبي؛ ابوبصير؛ محمد بن فضيل و ابراهيم و صحيحه محمد بن مسلم (حر عاملي، 1367، ج 1، ح2و4-5و 7)، روايت محمد بن مسلم چنين ميباشد عن محمد بن مسلم قال (ع): لا تجوز شهادة النساء في الهلال و لا في الطلاق...؛ «امام(س) فرمود: شهادت زنان در رؤيت هلال و طلاق جايز نيست» (همو، ح10). بعضي از علما در مقابل فرمودهاند در نكاح و قصاص، شهادت يك مرد و دو زن كافي است (محقق حلي، 1373ه، ص 344؛ حلي، 1413ه، ص 449).
الفـ موارد شهادت مردان: مانند طلاق خلع، وكالت، وصايا (وصيت عهدي) و نسب و رؤيت هلال در اين موارد صراحتاً شهادت زنان نفي شده است.
ب ـ آنچه كه توسط دو شاهد مرد، يك شاهد مرد و دو زن و يك شاهد مرد و قسم مدعي ثابت ميشود. موضوعاتي كه با اين تركيبات از شهادت ثابت ميشوند، عبارتند از: ديون و اموال مانند قرض، غصب، عقود معاوضهاي مانند بيع، صرف و سلم، صلح، اجاره، مساقات، رهن، وصيت تمليكي و جنايتي كه موجب ديه ميشود. براي روشن شدن مسأله بايد به هر يك از موارد فوق به طور جداگانه پرداخته شود.
1ـ دو شاهد مرد ـ يك مرد و دو زن
اثبات ديون توسط دو شاهد مرد و يا يك مرد و دو زن بلاخلاف جايز است. دليل اين امر آيه شريفه «و استشهدوا شهيدين من رجالكم فان لم يكونا رجلين فرجل و امرتان» (بقره، 282) ميباشد. اخبار متعددي از جمله صحيحه حلبي متقدمه «عن ابي عبدالله(س) قلت: تجوز شهادة النساء مع الرجل في الدين؟ قال نعم» (حر عاملي، 1367، ج 18، ص 208). عرض نمودم در دين شهادت زنان با مرد نافذ (مجاز) است؟ فرمود بله.
در مورد نكاح، ادله و اقوال مختلفي وجود دارد. بعضي روايات مطلقاً شهادت نساء را در نكاح نميپذيرند، مانند معتبره سكوني متقدمه «... عن السكوني، عن جعفر، عن ابيه، عن علي عليه السلام انه كان يقول، شهادة النساء لا تجوز في طلاق و لا نكاح و لا في حدود الا في الديون و ما لا يستطيع الرجال النظر اليه» (همو، ص 267)؛ بعضي ديگر مطلقاً قبول مينمايند مانند خبر زراره؛ «عن زراره قال: سألت ابا جعفر(س) عن شهادة النساء و تجوز في النكاح، قال: نعم» (همو) و بعضي ديگر دلالت بر قبول به همراهي مردان دارند، مانند صحيحه حلبي «عن ابي عبدالله(س) انه سأل عن شهادة النساء في النكاح، فقال تجوز اذا كان معهن رجل» (همو).
دسته اخير مقيد اطلاقات دسته ديگر ميباشند يعني در خبر اول منظور نفي شهادت زنان به صورت منفرد است، همچنان كه خبر اسماعيل بن عيسي «سألت الرضا(س): هل تجوز شهادة النساء في التزويج من غير ان يكون معهن رجل؟ قال لا، هذا لا يستقيم» (همو، ح 3، ص 266). مؤيد اين مدعي است و منظور اخبار دسته دوم قبول به همراه مردان است بنابراين شهادت زنان به همراهي مردان در نكاح مورد قبول است، همچنان كه در كتب «شرايع»، «جواهر»، «مباني تكمله المنهاج» و «تحرير الوسيله» همين نظر تأييد شده است (حلي، 1372، ص 921؛ النجفي، ج 41، 1368، ص 164؛ خويي، بيتا، ج 1، ص125؛ موسوي الخميني، 1410ه، ج 2، ص 578).
2ـ يك شاهد مرد و قسم مدعي
اين تركيب در دستهاي از روايات به صورت مطلق و در دسته ديگر به صورت مقيد استعمال شده است، مانند صحيحه منصوربنحازم «... عن منصور بن حازم عن ابي عبدالله(س) قال: كان رسول الله(ع) يقضي بشاهد واحد مع يمين صاحب الحق» (حر عاملي، 1367، ج 18، ص 193) و صحيحه عبد الرحمن بن ابي عبدالله «عن ابي عبدالله(س) قال: كان رسول الله(س) يقضي بشاهد واحد ـ بشهادة واحده ـ مع يمين صاحب الحق» (همو، ص 195).
دوم ـ آنچه كه توسط شهادت دو زن و قسم مدعي ثابت ميشود
مواردي كه فقط شهادت زنان به ضميمه مردان پذيرفته است. و نيز به شاهد و يمين ثابت ميشود مانند ديون و اموال مثل قرض و غصب ... در اينكه با اين تركيب ديون ثابت ميشوند، ترديدي وجود ندارد. دليل بر اين ادعا اخبار و فتاوي است. از جمله اخبار مؤيد اين ادعا صحيحه حلبي است «عن الحلبي، عن ابي عبدالله(س) قال: ان رسول الله(ع) اجاز شهادة النساء في الدين و ليس معهن رجل» (همو، ص 262) و صحيحه ديگري از حلبي «عن الحلبي عن ابي عبدالله(س) ان رسول الله(ع) اجاز شهادة النساء مع يمين الطالب في الدين يحلف بالله ان حقه له» (همو، باب 15) ميباشد. در جمع بين اين دو خبر آمده است: با توجه به اتفاقي كه بين علما بر عدم قبول شهادت زنان بدون قسم در دين وجود دارد، روشن ميشود كه صحيحه اول در مقام بيان استقلال شهادت زنان از شهادت مردان است (نجفي، 1368، ج 41، ص 168) و با صحيحه دوم اطلاق صحيحه اول تقيد خورده حكم به صورت شهادت زنان به همراه قسم طالب ميشود (خويي، بيتا، ج 1، ص 128). اما در اينكه بتوان با اين تركيب مطلق حقوق مالي را مانند: قرض، مال الاجاره، نفقه زوجه، ثمن بيع، غصب، عقود معاوضي، وصيت، جنايتي كه موجب ديه ميشود... ثابت نمود اختلاف شده است.
سوم ـ آنچه توسط شهادت مردان و زنان منفردات و منظمات ثابت ميشود
شهادت مردان و زنان منفردات و منضمات در «ما لا يستطيع الرجال النظر اليه و مـا يعـسر اطلعهـا كـل عيب ... و مـا لا يطلـع » (جبعيالعاملـي، 1365، ج4، ص 380) مانـند ولادت،
استهلال و عيوب باطني شهادت زنان پذيرفته است.
در ادلهاي كه شهادت زنان به تنهايي مورد قبول واقع شده است، بياني از عدم اعتبار شهادت مردان در امور مذكور وجود ندارد. مفهومي نيز در دست نيست تا دلالت بر عدم قبول شهادت مردان بنمايد؛ بلكه اين ادله تنها بيانگر موارد جواز شهادت زنان به صورت جدا و مستقل از مردان ميباشد و عباراتي كه با عنوان «ما لا يستطيع الرجال النظر اليه، ما لا يجوز للرجال النظر اليه» ذكر شدهاند و حكم را معلق بر اين امور مينمايند، گوياي اين حقيقتند كه ضرورت عرفي موجب تعليق حكم بر اين شروط شده والا براي قبول شهادت مردان مانعي وجود ندارد. بنابراين با توجه به اينكه شهادت مردان در تمامي امور مورد قبول است، اگر مردي به طريق صحيح و مجاز بر اموري كه مربوط به زنان است، مطلع شود و يا به طريقي غير مجاز مطلع شده، سپس توبه نمايد به گونهاي كه اطلاع او قبل از زمان عدالتش باشد و يا به صورت غير عمدي بر آن امور مطلع شود، اشكالي در قبول شهادت او نخواهد بود. بنابراين در اين امور (اموري كه شهادت زنان منفرداً و بدون انضمام مردان مورد قبول است)، شهادت مردان نيز مانند زنان پذيرفته ميشود. لازمه اين قبول، پذيرش بلانضمام شهادت مردان و زنان است[2]. اين تقسيمبندي موجب آن شده كه پارهاي از فقيهان «ذكوريت» را به عنوان يكي از شروط خاص بيان نمايند؛ همچنان كه از عدد و تعداد به عنوان شرط خاص ياد نمودهاند و ذكر خاص بودن شرط ذكوريت بدان جهت است كه در پارهاي از موارد خاص فقط شهادت مردان قابل قبول است (نجفي، 1368، ج 41، ص 170).
از فقهاي اماميه در اين مورد ابن جنيد اسكافي و ابن عقيل عماني ديدگاهي نزديك به ديدگاه ابن حزم دارند؛ با اين تفاوت كه ابن جنيد شهادت زنان را فقط در قصاص نافذ ميداند، آن هم در صورتي كه عدد شهادت مردان در اينها كامل نشود. در آن صورت، شهادت زنان را به عنوان ضميمه قبول نموده، آن را موجب
اثبات ديه ميداند (نجفي، 1368، ج 41، ص 165).
با بررسي اين موارد روشن ميشود كه ذكوريت به عنوان يك عامل در مواردي لازم است مد نظر قرار گيرد و الا ذكوريت را نميتوان از شرايط عامه، شهادت قرار داد. چرا كه در خيلي از موارد شهادت زنان به ضميمه مردان يا به تنهايي قابل قبول است و در برخي از موارد حتي شهادت يك زن به تنهايي مثلاً اگر زني به مقدار وصيت شهادت بدهد در اين صورت با شهادت او 4/1 وصيت را ميپذيرند. اگر دو زن باشند به مقدار نصف آن را ميپذيرند؛ اگر سه نفر باشند سه چهارم ميزان وصيت ثابت ميشود و در صورتي كه چهار زن باشند تمام وصيت را ميپذيرند (حلي، 1373، ص 449).
مشخص شد در مواردي كه شهادت زنان مجاز بوده، از طرف شارع بياني در ارتباط با عدم اعتبار آن نيامده باشد، شهادت زنان از باب حجيت خبر ثقه در موضوعات حجت است؛ مگر آنكه شارع مقدس بر حسب اهتمامي كه به امر داشته، تركيبي ديگر براي اعتبار شهادت زنان در مورد مذكور بيان دارد. در آن صورت تركيب مطرح شده ملاك خواهد بود. در سؤال و جوابهاي ادله اعتبار شهادت زنان به طور منفرد الفاظ «الرجال» و «النسا» آورده شده بود، «ال» در «الرجال و النساء» «ال» جنس ميباشند و تنها بيان جواز شهادت نساء را در اين امور به همراه دارند (همچنين بر حسب مورد رجال) و در مورد تعداد، سخني به ميان نياوردهاند. ظاهر روايات نيز دلالتي ندارند؛ در خبر سكوني «عن جعفر عن ابيه، ان امير المؤمنين(س) قال في امراه ادعت انها حاضت ثلاث حيض في شهر واحد فقال: كلفوا نسوه من بطانتها ان حيضها كان فيما مضي علي ما ادعت فان شهدن صدقت، و الا فهي كاذبه» (حر عاملي، 1367، ج 18، ص 266). اگر چه «ال» جنس وجود ندارد، ظهوري نيز از جهت بيان تعداد در دست نيست.
نتيجه ميگيريم در اموري كه ردعي از طرف شارع مبني بر اعتبار شهادت زنان وجود نداشته باشد و از اعتبار در تعداد آن مورد و مقدار ارزش شهادت يك زن در آن زمينـه عددي بيان نفرموده باشـد، شهادت يك زن هماننـد شهادت يك مرد
پذيرفته خواهد شد.
چگونگي شهادت زن از منظر قرآن و سنت
الف ـ قرآن
قرآن كريم چند جا از شهادت سخن به ميان آورده است. كه يك مورد آن مشخصاً مربوط به شهادت زن و ميزان ارزش آن در آيه 106 سوره مائده از شهادت دو مسلمان عادل براي وصيت صحبت شده و اشاره شده كه در صورت نبودن مسلمان ميتوان از شهادت دو نفر غير مسلمان استفاده كرد:
يا ايها الذين آمنوا شهاده بينكم اذا حضر احدكم الموت حين الوصيه اثنان ذوا عدل منكم او آخر ان من غير كم ان انتم ضربتم في الارض فاصابتكم مصيبه الموت ... «اي مؤمنان هنگام فرا رسيدن مرگ اگر خواستيد وصيت كنيد، دو شاهد عادل از خودتان، يا اگر در سفر بوديد، دو نفر از غير خودتان بر وصيت شاهد باشند» (مائده، 106).
در مورد طلاق و رجوع نيز به شهادت دو عادل اشاره شده است. «فاذا بلغن اجهلن فامسكوهن بمعروف او فارقوهن بمعروف و اشهدوا ذوي عدل منكم و اقيموا الشهادة لله...» (طلاق، 2).
همان طور كه ميدانيم ركن چهارم طلاق اشهاد است و در ماده 11360 قانون مدني آمده است: «طلاق بايد به صيغه طلاق و در حضور لااقل دو نفر مرد عادل كه طلاق را بشنوند واقع گردد». شهادت زنان در طلاق چه به صورت منفرد و چه همراه با مردان پذيرفته نميشود (حلي، 1372، ج 3 - 4، ص 282).
عن ابي جعفر(س) في الحديث قال «... و لا يجوز فيه شهادة النساء؛ «در طلاق شهادت زنان جايز نيست» (خويي، بي تا، ج 1، ص 121).
در قرآن كريم در دو جا از لزوم وجود چهار شاهد براي اثبات زنا و اجراي مجازات حد، صحبت شده است. در سوره نساء خداوند ميفرمايد:
و التي ياتين الفاحشه من نسائكم فاستشهدوا عليهن اربعه منكم فان شهدوا فامسكوهن في البيوت حتي يتوفهن الموت أو يجعل الله لهن سبيلاً؛ «در مورد زناني كه مرتكب فحشا ميشوند، از چهار نفر استشهاد كنيد. اگر چهار نفر شهادت دادند، آنان را در خانه نگاه داريد تا مرگ آنها در رسد، يا خداوند راهي برايشان قرار دهد» (نساء، 15). چنان كه ملاحظه نموديد در اين آيه براي اثبات جرم زناي زنان و اعمال مجازات كه طبق اين آيه حبس دائم براي زن ميباشد، شهادت چهار شاهد لازم است مورد ديگر در سوره نور است كه براي اثبات زنا شهادت چهار شاهد لازم شناخته شده است:
و الذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا باربعه شهداء فاجلدوهم ثمانين جلده و لاتقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئك هم الفاسقون؛ «كساني كه به زنان عفيفه نسبت زنا ميدهند و چهار شاهد بر ادعاي خود ندارند، به آنها هشتاد تازيانه بزنيد و هيچ گاه شهادت آنان را قبول نكنيد. آنان فاسق هستند» (نور، 4).
آيه 13 در مورد نكوهش افك[3] و افتراء و مذمت اعلام تهمت زنا بدون داشتن چهار شاهد ميفرمايد: «لولاجاؤا عليه باربعه شهداء فاذا لم يأتوا بالشهداء فاولئك عندالله هم الكاذبون» يعني چون بر گفته خود چهار شاهد نياوردند چون شاهد نياوردند نزد خدا دروغگو محسوباند (همو،13).
اين مؤاخذه و سرزنش نشان ميدهد كه دستور اقامه شهود چهارگانه و همچنين حد قذف در صورت عدم آن، قبل از آيات «افك» نازل شده بود. نكته ديگر اينكه علماي شيعه متعقدند اثبات زنا به شهادت زن به تنهايي اگر چه زياد باشند و همچنين شهادت يك مرد و شش زن قبول نميشود (موسوي الخميني، 1410ه، ج 4، ص 182). و در ماده 76 قانون مجازات اسلامي هم آمده است كه: شهادت زنان به تنهايي يا به انضمام شهادت يك مرد عادل زنا را اثبات نميكند، بلكه در مورد شهود مذكور، حد قذف طبق احكام قذف جاري ميشود. مـورد چهارمي كه در قرآن از حكم شهادت بحث شده شهادت بر دين است.
طولانيترين آيه قرآن يعني آيه 282 سوره بقره پس از بيان اينكه در مورد دين و طلب شخصي از كسي بهتر است موضوع مكتوب شود و شاهد بر آن گرفته شود، ميفرمايد: «استشهدوا شهيدين[4] من رجالكم فإن لم يكونا رجلين فرجل و امرأتان ممن ترضون من الشهدآء أن تضل إحداهما فتذكر إحدهما الأخري و لايأب الشهداء إذا مادعوا و لا تسئموا...» «دو شاهد از بين مردانتان به شهادت بگيريد. اگر دو مرد نبودند يك مرد و دو زن از كساني را كه قبول داريد، شاهد بگيريد كه اگر يكي از آنها فراموش كرد ديگري او را يادآوري نمايد شهود نبايد به هنگامي كه آنها را (براي شهادت) دعوت ميكنند، خودداري نمايند» (بقره، 282).
در «مخزن العرفان» ذيل تفسير اين آيه آمده است «ان» به معني شرط «تضل» به معني فراموشي است يعني اگر در موقع اداي شهادت يكي از آن دو، موضوع شهادت را فراموش كرد، ديگري وي را متنبه گرداند و شايد غلبه فراموشي در زن يكي از اسراري باشد كه در شهادت، دو زن را در مقابل يك مرد قرار دادهاند (اصفهاني، 1361، ج 3، ص 449).
چنان كه روشن است، در اين آيه ابتدا حضور دو شاهد مرد را بيان كرده سپس اشاره ميكند كه اگر دو مرد حضور نداشت يك مرد و دو زن به عنوان شاهد در نظر گرفته شوند. حكمت آن هم بدين صورت بيان شد كه اگر يكي از دو زن شاهد، موضوع را فراموش كرد و از ياد برد، ديگري يادآوري نمايد و موضوع را به خاطر او بياورد (مكارم شيرازي، 1376، ج 2، ص 386). زيرا زنان به خاطر عواطف قوي ممكن است تحت تأثير واقع شوند، و به هنگام اداي شهادت به خاطر فراموشي يا جهات ديگر، مسير صحيح را طي نكنند. لذا يكي، ديگري را يادآوري ميكند، البته اين احتمال، درباره مردان نيز هست، ولي در حدي پايينتر و كمتر (همو، ص 388).
با توجه به آيات قرآن كريم براي اثبـات جرم زنا بر شهادت چهـار شاهد تأكيد شده ولي در مورد شهادت بر وصيت و طلاق حضور دو شاهد عادل لازم دانسته شده است. در اين سه مورد تصريحي بر مرد بودن يا زن بودن شاهد نشده است؛ ولي سياق عبارت و ذكر مطلب به صيغه مذكر به گونهاي است كه عموماً از اين آيات مرد بودن شاهد را فهميدهاند و در آيه 282 سوره بقره به صراحت اولويت به دو شاهد مرد داده شده و در درجه دوم و در كمبود مرد شهادت زن هم پذيرفته شده است، ولي به اين صورت كه اولاًـ به ضميمه مرد باشد و ثانياًـ شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد محسوب ميگردد.
برخي از فقهاي اهل سنت معتقدند كه در اين آيه شهادت يك مرد و دو زن به عنوان دو شاهد پذيرفته شده است، بنابراين ميتوان گفت در هر جا شهادت دو شاهد عادل يا بينه در لسان شرع ذكر شده و لازم دانسته شده، ميتوان از دو شاهد مرد يا يك مرد و دو زن استفاده كرد و فرقي بين امور مالي و غير مالي نيست؛ فقط در مواردي كـه نص و دليل خاص وجود دارد كه شهادت زن پذيرفته نيست بايد از اين حكم، استثناء شود.
در «مجمع البيان» ذيل آيه مذكور آمده است كه علت گواهي دو زن به جاي يك مرد اين است كه زنان نوعاً بيش از مردان فراموش كارند (طبرسي، 1350، ج 3، ص 204).
چگونگي استنباط فقهاء از آيات قرآن در مورد اعتبار شهادت زن
از نظرات عموم فقها اعم از شيعه و سني و نحوه بيان آيات قرآن در خصوص شهادت ميتوان استنباط كرد كه در مورد زنا كه جزء حدود است و وصيت و طلاق كه ذاتاً امور غير مالي هستند، شهادت مردان لازم دانسته شده است؛ به عبارت ديگر در حدود و حقالله و همچنين در امور غير مالي مربوط به حقوق آدمي شهادت زنان فاقد ارزش است و نميتواند چيزي را اثبات كند. اما در مورد دين و به طور كلي امور مالي يعني مواردي كه با شهادت، مالي يا حق مالي براي مشهودله ثابت ميشود، با توجه به اينكه در سوره بقره به شهادت زنان نيز به نوعي (يعني دو زن در مقابل يك مرد) اعتبار داده شده است، اين حكم كلي استخراج ميشود كه در امور مالي شهادت دو زن به انضمام يك مرد مؤثر خواهد بود. طبعاً آن عده اندك از فقها كه در همه امور شهادت زنان را نيز به انضمام مردان با معيار دو زن در مقابل يك مرد پذيرفتهاند، استنباطشان از آيات قرآن اين است كه هر چند در مورد زنا، وصيت و طلاق به صيغه مذكر و به حسب ظاهر شاهد مرد سخن رفته، ولي اعتبار شهادت دو زن معادل يك مرد و به ضميمه مرد در موارد ديگر تعميم داده و در كليه امور مالي و غير مالي و حقالله و حقالناس بر اين معيار عمل نموده است (خويي، بيتا، ج 1، ص 118؛ موسوي الخميني، 1410ه، ج 2، ص 108). ليكن برداشتهاي جديدي از آيات قرآن در مورد شهادت زنان بيان ميشود؛ از جمله اخيراً ديده شده كه بعضي پا را از اين هم فراتر گذاشته و گفتهاند در قرآن فقط در خصوص امور مالي و شهادت بر دين به شهادت يك مرد و دو زن استناد شده است و در موارد ديگر كه به شهادت شهود استناد شده، بحثي از زن و مرد به ميان نيامده و بنابراين فرقي بين زن و مرد و تعداد در شهادت نيست؛ مثلاً در مورد شهادت بر زنا فقط شهادت شهود در قرآن لازم دانسته شده است، بدون اينكه به جنسيت اشاره شده باشد (مهر پور، 1379، ص 297).
بر مبناي اين نظر وقتي در آيه 15 سوره نساء و آيه 4 و 13 سوره نور شهادت چهار شاهد براي اثبات زنا لازم دانسته شده، چون تصريح جنسيت و تفاوت زن و مرد نشده، ميتوان گفت اين چهار شاهد ممكن است چهار مرد يا چهار زن يا بعضي زن و بعضي مرد باشند[5](همو).
بعضي نيز معتقدند كه حتي در آيه 282 سوره بقره هم منظور ايـن نيست كه به طور مطلق و براي هميشه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است؛ بلكه بر مبناي حكمتي كه براي دو نفر بودن زن در اداي شهادت ذكر شده، اگر يكي فراموش كرد، ديگري او را يادآوري نمايد «ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخري» فهميده ميشود كه لزوم وجود دو زن جنبه احتياطي دارد و براي اين است كه اگر يكي فراموش كرد، ديگري يادآوري نمايد (مهر پور، 1379، ص 297).
در خصوص علت قيد شاهد احتياطي، براي شاهد زن در امور مالي، دور بودن زنان از امور مالي و بازرگاني در زمان نزول قرآن ميباشد كه امروزه با توجه به تغييراتي كه در بافت زندگي زن و مرد و به طور كلي اجتماع ايجاد شده، اين جهت ديگر محل استناد ندارد. اكنون كه زنان نيز وارد مسائل مالي و تجاري شدهاند، نيازي به شاهد احتياطي وجود ندارد و شهادت يك زن همانند شهادت يك مرد بايد مورد توجه قرار گيرد.
ب ـ نحوه اثبات از روايات
آنچه ملاك و مبناي فتواي فقها و نظرات رايج فقهي در باب شهادت زنان و ميزان ارزش آن قرار گرفته قرآن و روايات نسبتاً زيادي است كه در اين جا به تعدادي معدود از روايات كه مبناي فتاوي است، اشاره ميكنيم. مستند فتواي فقيهان ما عموماً روايات منقول در كتب حديثي مثل «اصول كافي» و ... ميباشد ليكن عمده احاديث مربوط به اين بحث در كتاب «وسايل الشيعه» موجود است، ما نيز همين كتاب را منبع قرار دادهايم.
1ـ در يك روايت، شهادت زنان صالحه به طور مطلق قابل قبول اعلام شده است. ابن ابي يعفور از امام باقر(س) نقل كرده است كه حضرت فرمود تقبل شهادة المراه و النسوه إذا كن مستورات من أهل البيوتات معروفات بالستر و العفاف، مطيعات للأزواج تاركات للبذاء و التبرج إلي الرجال في أنديتهم؛ «شهادت زنان پوشيده پاكدامن، فرمانبردار شوهر و تارك ابتذال و ظاهر شدن با آرايش در جمع مردان پذيرفته ميشود» (حر عاملي، 1367، ج 18، ص 294؛ طوسي، 1390ه، ج 3، ص 13).
2ـ از طريق سكوني از امام صادق(س) از پدرش علي(س) نقل شده كه حضرت فرمود: شهادة النساء لاتجوز في طلاق و لانكاح و لا في حدود الا في الديون و ما لا يستطيع الرجال النظر اليه؛ «شهادت زنان در طلاق، نكاح و حدود جايز نيست، مگر در مورد ديون و اموري كه مردان نميتوانند آنها را مشاهده كنند» (همو، ص 267).
3ـ از امام موسي بن جعفر (ابوالحسن)(س) نقل شده است كه فرمود: «إذا شهـد لصاحب الحـق امرأتان و يمينـه فهو جـائز» اگر دو زن به نفع صاحب حق شهادت دهند و
مدعي سوگند بخورد دعوايش ثابت ميشود (حر عاملي، 1367، ج 18، ص 264).
4ـ از امام صادق(س) نقل شده است كه فرمود: «إنّ رسول الله(ع) أجاز شهادة النساء في الدين و ليس معهن رجل» پيامبر(ع) شهادت زنان را در دين (قرض) به تنهايي و بدون انضمام به شهادت مرد اجازه داده است (همو، ص 262).
5ـ از امام صادق(س) نقل شده است كه تجوز شهادة المراه في الشيء، الذي ليس كثير في الأمر الدون و لاتجوز في الكثير؛ «شهادت زن در مورد چيزي كه زياد نيست، پذيرفته ميشود و در موردي كه زياد باشد قابل قبول نيست» (همو، ص 263).
6ـ از امام صادق(س) نقل شده كه فرمود عن ابي عبدالله (س) حضرت رجلاً يوصي فقال: يجوز في ربع ما اوصي بحساب شهادتها؛ «اگر زني به هنگام وصيت مردي حاضر باشد و به وصيت او شهادت دهد، درباره يك چهارم آنچه وصيت كرده، شهادت زن نافذ است» (همو، ص 261).
در مورد ثبوت قصاص با شهادت زنان روايات مختلف است، بسياري از آنها شهادت زنان را براي اثبات قتل عمد و قصاص مؤثر نميدانند كه بعضي از آنها ذكر شده و برخي از آنها شهادت زنان را به انضمام مردان براي اثبات قتل جايز ميدانند، مانند اين روايت كه ميفرمايد: «لا تجوز شهاده النساء في الرجم إلا مع ثلاثه رجال و امرأتين، فان كان رجلان و اربع نسوه فلا تجوز في الرجم قال: فقلت: أفتجوز شهاده النساء مع الرجال في الدم؟ قال: نعم» (در حالي كه در روايتي ديگر از همان باب به نقل از امام صادق(س) آمده است كه: لا تجوز شهادة النساء في القتل؛ «شهادت زنان براي اثبات قتل كافي نيست» (همو).
نتيجه گيري از روايات مربوط به شهادت زنان ـ با سير اجمالي در روايات مختلف منقول از رسول خدا(ع) و ائمه اطهار(س) صرف نظر از بررسي صحت و سقم اسناد آنها ميتوان به همان نظر مشهور فقهي رسيد كه قسم جزائي آن در قانون مجازات اسلامي فعلي ايران و قسم مدني آن در قانون آيين دادرسي مدني كه اخيراً تصويب شد، منعكس است و نتيجه كلي آن همان طور كه قبلاً نيز گفتيم، به هر حال اين است كه ارزش شهادت زن هيچ اعتباري ندارد و در برخي موارد با انضمام به شهادت مرد و در حد نصف شهادت مرد اعتبار دارد و در برخي موارد جزئي و بسيار محدود اعتباري براي شهادت زنان بدون انضمام به شهادت مردان داده شده است. به عبارت بهتر، اصل بر عدم قبول شهادت زن است، مگر در مواردي كه نص قانون تصريح كرده باشد. ناگفته نماند كه اين موارد خود بسيار است. به موجب اين مستثنيات زنان هم در امور مدني و هم در امور كيفري ميتوانند شهادت بدهند (كه موارد آن ذكر شد).
در برخي روايات كه مبناي فتاوي فقهاء و مستند قانون مجازات اسلامي ايران نيز واقع شده احكام متفاوتي در مورد شهادت زنان وجود دارد كه توجيه متناسبي براي آن به نظر نميرسد. مثلاً در حالي كه شهادت زنان نه به تنهايي و نه به انضمام با مردان براي اثبات هيچ يك از حدود چون لواط، مساحقه، قذف، محاربه، سرقت و نيز قصاص مؤثر نيست، استثنائاً در مورد زنا با شهادت سه مرد و دو زن يا دو مرد و چهار زن ثابت ميشود؛ ولي در همين مورد هم، حد رجم با شهادت دو مرد و چهار زن ثابت نميشود و با شهادت يك مرد و مثلاًَ شش زن هم اصولاً هيچ نوع حدي براي زنا قابل اثبات نيست.
حال اگر سؤال شود كه چطور حد زنا با شهادت سه مرد و دو زن ثابت ميشود ولي حد مساحقه كه اختصاص به زنان دارد با هيچ تركيبي از زنان قابل اثبات نيست، ظاهراً پاسخي جز استناد به وجود نص در مورد زنا و عدم آن در مورد مساحقه و تعبدي بودن حكم وجود ندارد البته به نظر ميرسد يك دليل ديگر هم شايد اين باشد كه شرايط شهادت دادن به قدري سخت باشد كه انسانها به راحتي نتوانند در مورد يكديگر شهادت دهند؛ كه اين ميتواند در مورد مردان نيز صادق باشد.
در اجتهاد رايج سنتي و شيوه متداول استنباط احكام و فتوي دادن كه عمدتاً بر مبناي منطوق و احياناً مفهوم آيات قرآن و روايات قرار دارد، به نظر نميرسد كه بتوان به نظر اجتهادي و فتوايي متفاوت با آنچه رايج است، رسيد و تحولي در رابطه با ارزش شهادت زن و مقايسه آن با شهادت مرد به وجود آورد، البته اختلاف فتوي در برخي فروع و مسائل وجود دارد، ولي تفاوت اساسي در فتواها وجود ندارد و قاعدتاً نميتواند وجود داشته باشد. مسأله مهمي كه لازم است به آن پرداخته شود، اين است كه حكمت اين تفاوت در ارزشگذاري بين شهادت زن و مرد چيست؟ آيا ميتوان به اين حكمت دست يافت و بر مبناي آن به استنباط جديد با توجه به مكان و زمان و تحولات موجود، رسيد يا خير (مهرپور، 1379، ص 303).
حكمت نابرابر بودن شهادت زن و مرد
الف ـ ممنوع بودن كنكاش در فلسفه احكام
در اين زمينه نظراتي وجود دارد. برخي معتقدند كه اصولاً نبايد دنبال حكمت و علت احكام و مقررات شرعي برآمد؛ تكليف و وظيفه ما اين است كه از روي ادله شرعي حكم خدا را به دست بياوريم. ولي دستيابي به فلسفه و حكمت احكام، نه وظيفه است و نه در خيلي از موارد در توان و قدرت ماست. همين كه از طريق كتاب و سنت، حكم شريعت به دست آمد، بايد به آن حكم گردن نهاد و نبايد در مقام تشخيص فلسفه و حكمت و توجيه آن حكم برآمد[6].
ممكن است حكم الهي مبتني بر حكمتهاي خفيهاي باشد كه براي انسان قابل درك نباشد. ابن عربي صاحب كتاب «احكام القرآن» در ذيل آيه 282 سوره بقره و با توجه به طرح اشكالي در مورد عبارت «ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخري» ميگويد خداوند سبحان حكمي را كه ميخواهد وضع ميكند و او خود به حكمت كار خويش و مصلحت وضع مقررات خود آگاهتر از همه است و ملزم نيست مردم را از حكمت و مصالح احكام آگاه نمايد (ابن عربي، 1407ه، ج 1، ص 255).
ب ـ نقصان زن
برخي صاحب نظران به بيان مصالح و حكمتهاي اين تفاوت پرداختهاند در اين ميان جمعي بيملاحظه، پايينتر بودن عقل و درك و شعور زن نسبت به مرد را دليل ناقصالعقل بودن زنان ميدانند و بر اين معني به احاديثي نيز استناد ميكنند؛ مثلاً حديثي از پيامبراكرم(ع) نقل مينمايند كه خطاب به زنان فرمود: دين و عقل شما از مردان ناقصتر است، و وقتي زنان از پيامبر(ع) سؤال كردند كه نقصان دين و عقلشان از چيست؟ پيامبر(ع) فرمود نقصان دين به خاطر محروم بودن از نماز و روزه در چند روز از ماه است (ايام حيض) و نقصان عقل بدين جهت است كه شهادت هر يك از شما نصف شهادت مرد است (ابن عربي، 1407هـ، ج 1، ص 253). صرف نظر از صحت و سقم رواياتي كه در اين زمينه نقل شده، به هر حال اين نوع طرز تفكر در گذشته وجود داشته و شايد هنوز هم وجود داشته باشد. در اين طرز تفكر، تكليف روشن است و درك و فهم توان فكري و تشخيص عقلاني زن ضعيفتر از مرد است و لذا گفتهها و قضاوتها و نقل مشهودات او يا نميتواند منشأ اثر تصميمگيري باشد و يا حداكثر با ضميمه شدن به شهادت مرد و در حد نصف شهادت مرد ممكن است قابل قبول تلقي گردد. در اين نگرش، تفاوت مزبور به وضع ذاتي زن و مرد بر ميگردد و تحولات زمان و مكان و حتي پيشرفتهايي كه زنان از لحاظ فكري و عملي پيدا ميكنند، نميتواند آن ضعف و نقص ذاتي را جبران كند و تغييري در احكام مترتب بر آن ايجاد نمايد. اين نوع نگرش، دقيقاً چيزي است كه امروزه طرفداران حقوق زن و مدافعان تساوي حقوق زن و مرد با آن مبارزه ميكنند و اسناد بينالمللي حقوق بشري تلاش ميكنند اين نوع نگرش منفي به زن را بزدايند. كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان مصوب سال 1979 مجمع عمومي سازمان ملل متحد كه تاكنون دولتهاي زيادي به آن پيوستهاند، هر نوع تمايز، محدوديت يا استثناء بر مبناي جنسيت را تبعيض و مردود شمرده است (ماده 1) و دولتهاي عضو را مكلف نموده كه ضمن برقراري تساوي در حقوق مدني و سياسي در همه جهات بين زن و مرد، اصولاً اقدامات لازم را به منظور برانداختن تعصبها، عادات و روشهاي عملي كه بر طرز تفكر پستنگري يا برتربيني يك جنس نسبت به جنس ديگر با نقش كليشهاي زنان و مردان مبتني است، به عمل آورند (ماده 5 كنوانسيون) و در ماده 15 بند 2 مقرر ميدارد كه دولتهاي عضو بايد همان اهليت قانوني را كه مردان از آن برخوردارند، به زنان نيز بدهند و امكانات مساوي را براي اجراي اين اهليت در اختيار آنها قرار دهند و در تمام مراحل دادرسي در دادگاهها و محاكم با آنها رفتار يكسان داشته باشند (مهرپور، 1379، ص 229).
امروزه تفكر غالب جهاني، نقصان ذاتي زن و پايينتر بودن طبيعي شعور و درك او را كه تبعاتي چون محروميت از قضاوت و شهادت داشته باشد، نميپذيرد و كساني كه خلاف اين نظر را دارند بايد با دلايل علمي و مستندات محكم عيني و تجربي آن را ثابت نمايند، وگرنه استدلال بر ناقصالعقل بودن آنها به دليل نصف بودن ارزش شهادتشان نسبت به مردان، مصادره به مطلوب است. لذا صدور احاديثي مبتني بر اين نوع استدلال از پيامبر اكرم(ع) چنان كه قبلاً به آن اشاره شد و يا از اميرالمؤمنين(س) آن گونه كه در نهج البلاغه آمده، قوياً مورد ترديد است. مگر اينكه بگوييم براي پيامبر(ع) و امام علي(س) دلايل متقن ديگري بر ناقصالعقل بودن زنان وجود داشته كه در كلام آنها بيان نشده است (همو، ص 305) و نيز توجه كردن به شأن نزول آن سخنان كه در كلام آن بزرگواران بيان نشده لازم است. آنچه ذكر شده در واقع اثر و بروز خارجي اين خاصيت ذاتي آنهاست، نه آنكه واقعاً به عنوان دليل و مثبت مدعا ذكر شده باشد. در اين زمان با توجه به رشد فكري، سياسي بانوان و ... اگر در اين مقوله آن گونه كه بايسته است انديشيده و تطبيق نشود، كوتاهي محسوب ميشود و آن طور كه شايسته است حق مطلب ادا نميگردد. در اين جاست كه همه اهل علم، اهل قلم و ديگران مسؤولند.
ج ـ دور بودن زن از مسائل مالي و اجتماعي
جمـعي از صـاحبنـظران اسلامـي، دليـل تفـاوت مزبـور را، نقصان ذاتي زنـان ندانستهاند بلكه وضع عارضي مربوط به موقعيت عملي آنها را كه موجب دور بودنشان از رويدادهاي اجتماعي و عدم رشد و ارتقاء فكر و ذهن آنهاست، موجب برقراري چنين حكم متفاوتي دانستهاند. اين مورد نيز عموميت ندارد، زيرا در زمان حاضر زناني داريم كه بيش از مردان در اين گونه مسائل صاحبنظر هستند. لذا با توجه به اين وضعيت فقهاي محترم بايد دلايل محكمتري ارائه فرمايند.
صاحب تفسير «المنار» ميگويد:
«برخي از مفسران گفتهاند علت اينكه در آيه مربوط به شهادت (بقره، 282)، زنان در معرض خطا و فراموشي قرار گرفته و ارزش شهادت آنها نصف شهادت مردان به حساب آمده، ناقصالعقل و ناقصالايمان بودن زنان است، برخي هم علت را غلبه رطوبت بر مزاج زنان دانستهاند كه نتيجه آن كم حافظگي و سرعت فراموشي است؛ ولي اينها توجيه درستي نيست. آن گاه از استاد خود شيخ محمد عبده نقل ميكند كه گفته است علت صحيح اين امر اين است كه شأن زن اشتغال به معاملات و امور مالي نيست و لذا حافظه او در اين زمينه ضعيف است، ولي در رسيدگي به امور منزل كه شغل اوست حافظهاش از مرد قويتر است و اصولاً طبع بشر چه زن و چه مرد، اين است كه در اموري كه مبتلا به آنهاست و با آنها سر و كار دارد، بيشتر و بهتر ميتواند آن را به ياد داشته باشد و مناط وضع قوانين و جعل احكام ملاحظه غلبه و اكثريت وضع موجود است و در مورد زنان چون غلبه و اكثريت با عدم اشتغال برخي از زنان به امور مالي در بعضي از كشورها است منافاتي با اين حكم و فلسفه آن ندارد، زيرا همان طور كه گفتيم مناط حكم بر غلبه وضع موجود است (رشيد رضا، بيتا، ج3، ص 124). اين توجيه نميتواند كامل و كافي و مناسب با وضع پيشرفت و اشتغال روز افزون زنان در مشاغل و اجتماع باشد كه بتواند غلبه مناط حكم را بر هم زند ولي به هر حال نشاندهنده نگرش جديدي است. اين ديدگاه ظاهراً از لحاظ فلسفه و حكمت با ديدگاه اول متفاوت است، ولي از نظر ثابت بودن حكم متفاوت زن و مرد در مورد شهادت هم چون ديدگاه اول ميباشد (مهرپور، 1379، ص 306).
د ـ مقطعي بودن حكم
نگرش ديگري كه در اين زمينه ديده ميشود و جسته و گريخته در گفتهها و نوشتههاي برخي از صاحبنظران ملاحظه ميگردد، اين است كه اولاًـ نميتوان گفت احكام فرعي اجتماعي شريعت اسلامي اعم از مدني، كيفري و سياسي فاقد حكمت و مصلحت قابل فهم براي جامعه بشري هستند و پذيرفته نيست كه در اسلام احكام و مقرراتي براي اداره امور جامعه و تنظيم روابط اجتماعي انسانها وضع شده باشد، ولي عقل متعارف بشري نتواند پي به حكمت و فلسفه و فايده آنها ببرد و ناگزير باشد آنها را هر چند برخلاف فهم عقلي افراد جامعه تشخيص دهد، تعبداً بپذيرد و عمل كند؛ ثانياً ـ بسياري از احكام فرعي و مقررات حقوقي و كيفري به تناسب تحولات اجتماعي قابل تغييرند؛ وجود اين نوع احكام حتي در متون ديني از كتاب و سنت نيز نميتواند به اين معني باشد كه بدون ملاحظه مقتضيات زمان و مكان و بيهيچ توجيه قابل فهمي به طور مطلق ثابت تلقي گردند. در مورد زنان نيز اين نگرش بر اين پندار است كه بهرغم تفاوتهاي جسمي و روحي كه بين زن و مرد وجود دارد، از لحاظ فكر و فهم و عقل و شعور، نقصان و عقبماندگي ذاتي و طبيعي در زن وجود ندارد كه بر آن مبنا بتوان حكم متفاوتي را بر او بار كرد. با وجود برخي روايات كه داراي مضامين خاصي هستند و زنان را پستتر از مردان شمردهاند، از متون اصلي و مسلم اسلامي بخصوص آيات قرآني هم ناقصالعقل بودن ذاتي زن و پايينتر بودن درجه فهم و درك و استعداد رشد فكري زن نسبت به مرد فهميده نميشود؛ بلكه وجود آياتي دال بر اينكه زن و مرد يكسان ميتوانند با ايمان و عمل صالح به مقام والاي قرب الهي برسند. «من عمل صالحاً من ذكر و انثي فلنحيينه حيوه طيبه...» (نحل، 97). و تعيين مجازات يكسان براي جرايم مساوي براي زن و مرد چون سرقت «و السارق و السارقه فاقطعوا ايديهما جزاء بما كسبا نكالاً من الله» (مائده، 38) و زنا «الزانية و الزاني فاجلدوا كل واحد منهما مأئة جلده و لاتأخذكم بهما رافه في دين الله» (نور، 2) نشان دهنده اين است كه اسلام براي زن نيز همانند مرد قدرت فهم و درك و تشخيص قائل شده است وگرنه نميبايست در صلاحيت ارتقاء معنوي و داشتن مسؤوليت، يكسان قلمداد ميشدند. البته وجود وضعيت و موقعيت اجتماعي متفاوت و محروم بودن از تعليم و تربيت لازم و جدا بودن از فعاليتهاي اجتماعي، طبعاً به طور عارضي نه ذاتي آنان را عقبتر از مردان نگه داشته است. به همين دليل نميتوان گفت اگر زنان توانستند امكانات و فرصتهايي به دست آوردند و استعداد ذاتي خود را به كار اندازند و نقص عارضي را مرتفع نمايند و اين امر نه به صورت محدود و موردي بلكه در سطح گسترده و غالب صورت گيرد، باز همان احكام پا بر جا و ثابت باشند. بلكه ميتوان گفت نظر شارع نيز بر ثبات و دوام اين احكام نبوده است. مسلماً در جامعهاي كه زنان از نعمت سواد محرومند و حتي خواندن و نوشتن براي آنها امري نامطلوب قلمداد ميشود، جز در خانه بودن و كارهاي خانه را انجام دادن، كار ديگري به آنها داده نميشود و از ورود در اجتماعات و فعاليتهاي اجتماعي محروم و ممنوعند، با جامعهاي كه به هر حال زنان آن در انواع مشاغل و فعاليتهاي اجتماعي وارد شده و همدوش مردان به تحصيل و فراگيري فنون و علوم ميپردازند، در مسائل مختلف حكومتي و سياسي مشاركت ميكنند، حتي در مجالس قانونگذاري عضويت دارند و همانند نمايندگان مرد رأي ميدهد و رأي آنها در تصويب قانون و نيز رأي اعتماد به دولت، همسنگ رأي مردان به حساب ميآيد، نوع مقررات و نگرشي كه مقررات بر آن پايه وضع و اجرا ميشود، تفاوت دارد و بعيد است كه شريعت اسلامي تاب توجه به اين ظرايف را نداشته باشد (مهرپور، 1379، ص 309).
اگر اين نگرش مقبول واقع شود بسياري از دشواريهايي كه هم اكنون در توجيه و اجراي قوانين اسلامي وجود دارد، مثل مسأله شهادت زنان و قلمرو و ارزش گواهي آنان حل خواهد شد. اينكه مكتب فقهي اسلام تا چه حد ميتواند بر اساس اين ديدگاه عمل كند، مطلبي است كه بايد فقهاي آگاه و زمان شناس به آن پاسخ دهند. و در اين راه لازم است شهامتي بيش از آن چه مرحوم آيت الله صدر در ابداع مسأله «منطقه الفراغ» براي حل برخي از مع
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 13:37 | نویسنده : emdadkhodroshayan
، به سبب وابستگي سرنوشت دادرسي به درستي و صحت عملكرد خواهان در اين خصوص ، تشخيص نوع خواسته از حيث مالي بودن يا غيرمالي بودن و بهاي آن در دعاوي مالي ، از حيث ميزان هزينههاي دادرسي ، صلاحيت مراجع رسيدگي و قابليت تجديدنظر يا فرجام حكم ، از اهميت بسياري برخوردار است .
در اين مقاله سعي بر آن بوده ، اصول حاكم بر نحوهي تعيين خواسته و مواردي كه قانون ترتيب خاصي را مقرر كرده ، به اختصار شرح دهيم .
« اصول حاكم بر نحوهي تقويم خواسته »
اصولي كه پايه و اساس بحث ما را ، در اين مقاله كوتاه تشكيل ميدهند عبارتند از :
۱ ـ اصلِ مالي بودن هر دعواي حقوقي .
۲ ـ اصلِ اختيار خواهان در تعيين ميزان بهاي خواسته .
۳ ـ اصلِ لزوم پرداخت هزينه در هنگام تقديم دادخواست .
۱ـ اصل مالي بودن هر دعواي حقوقي .
حق تضييع شده يا انكار شدهي خواهان ، كه موضوع دعواي قرار ميگيرد ، ممكن است مالي يا غيرمالي باشد . هيچگونه تعريف خاصي از اصطلاحِ حق يا دعواي مالي ، در مقابل حق يا دعوي غيرمالي ، در هيچيك از متون قانوني ، به دست نميآيد . با اين حال از نگرش به مباني حقوقي راجع به مالكيت و دادرسي و دقت در رويهي قضائي به معني اعم كلمه و استقراء در قوانين ، ميتوان چنين نتيجه گرفت كه :
« حق مالي حقي است كه اجراي آن ، مستقيماً براي دارندهي آن ايجاد منفعت قابل تقويم به پول ميكند و يا اينكه اجراي آن دفع از ضرري مينمايد كه قابل ارزيابي به پول باشد . »
در مقابل تعريف مذكور ، حق غيرمالي حقي است كه :
« اجراي آن ، مستقيماً ايجاد منفعت قابل تقويم به پول نميكند ، اگر چه ممكن است غيرمستقيم موجب چنين نتيجهاي بشود . »
بر اين اساس ميتوان دعوي مالي را ، از غير مالي تشخيص داد . براي مثال دعاوي مالكيت بر اموال ، بطلان معاملات يا اسناد ، استرداد اسناد ، مطاليهي اموال ، اجراي تعهدات و شروط راجع به اموال ، از جمله دعاوي مالي محسوب ميگردند ، چه اينكه در نتيجهي صدور حكم ، مال يا حقي كه قابل ارزيابي با پول است ، مستقيماً در مالكيت خواهان وارد شده و يا از مالكيت وي خارج ميگردد .
همچنين ، از نمونه دعاوي غيرمالي ميتوان زوجيت ، بنوّت ، ولايت ، حجر ، وقف ، ثلث ، حبس ، توليت ، طلاق ، وكالت ، رجوليت ، نسب و وصيت ( جز در موارد وصيت به نفع مدعي كه موجب ورود مالي از اموال موصي به مالكيت مدعي خواهد شد . ) ، از جمله دعاوي مالي محسوب ميگردند . ( مادهي ۲۷۱ و بند ۲ مادهي ۳۶۷ ق.آ.د.د.ع.ا. در امور مدني مصوب ۱۳۷۹ )
با اينحال قانونگذار در مواردي ، بعضي از دعاوي را ، كه ذاتاً مالي محسوب ميگردند ، از حيث هزينهي دادرسي و صلاحيت محاكم ، از جمله دعاوي غيرمالي محسوب نمودهاست . از جمله ، ميتوان به بندهاي ۲ ، ۳ ، ۵ ، ۶ و ۸ ماده ۱۳ ق.آ.د.م سابق و بندهاي ۴ ، ۶ ، ۸ و ۱۳ ماده ۷ ق.ت.د.ح. يك و دو مصوب ۱۳۶۴ ، اشاره نمود . دعاوي ياد شده در اين موارد ، از حيث هزينهي دادرسي و صلاحيت ، در حكم دعاوي غيرمالي تلقي ميگردند .
حال با ذكر مقدمات فوق طرح اين سوال و پاسخ بدان موجب وصول به اولين اصل حاكم بر مبحث تقويم خواسته خواهد شد و آن اينكه : در موارد شك يا اختلاف در مالي بودن يا غيرمالي بودن خواستهي يك دعوا ، كه همان حق موضوع دعوا است ، اصل بر غيرمالي بودن خواسته ميباشد يا مالي بودن آن ؟
شايد بتوان چنين ابراز عقيده نمود كه : اظهار عقيده بر مالي بودن خواسته ، مستلزم تقويم خواسته و سپس تكليف پرداخت هزينهي دادرسي است و اخذ هزينهي دادرسي زائد بر حداقل مقرر در قانون ، كه براي دعاوي غيرمالي معين شده ، جز در موارد يقيني ، امري خلاف قانون است .
دليل تقويت اين استدلال را ، ميتوان در مجاني بودن دادرسي و تكليف حكومت در فصل خصومت دانست .
در مقابلِ استدلال فوق ميتوان چنين ابراز عقيده نمود كه :
الف : دعاوي مالي از حيث دايره شمولِ مصاديق ، بر دعاوي غيرمالي غلبه دارند و براين اساس ، اصل برمالي بودن دعاوي است .
ب : خصيصه و ذات هر حق ، اقتضاي آن دارد كه براي دارندهي آن ، وجد ارزشي باشد كه در نزد عقلاي جامعه قابل ارزيابي ( و عمدتاً ارزيابي به پول را ) ، داشته باشد .
ج : از دقت در بعضي از مواد قانون ، از جمله ماده ۲۷۱ ، بند ۲ ماده ۳۶۷ ق.آ.د.د.ع.ا. در امور مدني ، ماده ۱۳ ق.آ.د.م سابق و ماده ۷ ق.ت.د.ح. يك و دو ، ميتوان چنين نتيجه گرفت كه :
اصل بر مالي بودن هر نوع دعواي مطروحه است ، مگر آنچه را ، كه قانوناً استثناء شده و يا به حكم عقل ، مستقيماً قابل ارزيابي به پول ، نباشد .
۲ـ اصل اختيار خواهان در تعيين ميزان بهاي خواسته .
ماده ۶۱ ق.آ.د.د.ع.ا. در امور مدني ، چنين مقرر داشتهاست كه :
« بهاي خواسته از نقطه نظر هزينهدادرسي و امكان تجديدنظرخواهي ، همان مبلغي است كه در دادخواست قيد شدهاست ، مگر اينكه قانون ترتيب ديگر معين كردهباشد . »
اختيار ياد شده در بند ۴ ماده ۶۲ قانون ياد شده ، در خصوص دعاوي راجع به اموال ، و در بند ۱۳ ماده ۳ قانون نحوهي وصول برخي از درآمدهاي دولت و مصرف آن در موارد معين ، در دعاوي غيرمنقول ، به گونهاي ديگر تصريح شدهاست .
از دقت در مواد فوق ، به راحتي ميتوان دريافت كه مباني و مباحثي همچون عدالت معاوضي ، تقلب نسبت به قانون ، لزوم پرداخت حقوقات دولتي ، انصاف و ۰۰۰ كه از ناحيهي معدود افراد دستاندكارِ علمِ حقوق قضاء ، اعم از قاضي يا وكيل يا ... ، به عنوان دستاويز اعتراض به نحوهي اقدامِ خواهان در تقويم خواسته ، مورد اشاره قرار ميگيرد ، هرگز هيچ ارزش حقوقي ندارند ! زيرا علاوه بر اختيار قانونيِ خواهان در تقويم خواسته ، مراجعه خواهان به دادگاه و تقويم خواسته را ، نميتوان در حكم معاملهي با دولت ، حكومت و يا خوانده دعوا تلقي نمود .
بنابراين جز در مواردي كه قانون ترتيب خاصي مقرر كرده و يا براي خوانده ، در زمينهي تقويم خواسته حقي قائل شدهباشد ، خواهان در نحوهي تقويم خواسته ، اختيار كامل دارد .
تبصره :
در اين مقطع از گفتار ، لازم به ذكر است كه هرگاه خواهان پرونده بيش از يك نفر باشد و هريك ، به نسبتي خود را محق در موضوع دعوي بدانند ، چارهاي جز اتفاق نظر بر تعيين بهاي واحد ، براي جمع خواسته خود ندارند .
به ديگر سخن با لحاظ وحدت ملاك متخذه از بند ۲ ماده ۶۲ ق.آ.د.د.ع.ا. در امور مدني ، خواهانهاي متعدد ، تنها حق تعيين بهاي خواسته را ، براي يكبار و آن هم به صورت واحد دارند نه بيشتر .
۳ ـ اصل لزوم پرداخت هزينه دادرسي در هنگام تقديم دادخواست .
اين اصل از بند ۱ ماده ۵۳ و ماده ۵۰۳ ق.آ.د.د.ع.ا. در امور مدني استخراج ميگردد . يادآوري اين نكته ضروري است كه اگر چه عدم اجراي كامل اين تكليف ، مانع ثبت دادخواست نخواهد بود ، اما دادخواست مطروحه ، تا پرداخت كامل هزينهدادرسي يا صدور حكم اعسار خواهان از پرداخت هزينه دادرسي ، به جريان نخواهد افتاد .
بسيار بديهي است كه مقولهي ثبت دادخواست و تكليف لزوم پرداخت هزينه ، هيچگونه منافاتي با يكديگر نداشته و ضمانت اجرايِ عدم پرداخت هزينه در هنگام ثبت دادخواست ، توقيف آن خواهدبود .
بديهي است كه مسائلي همچون شخصيت ، مليت ، تعداد ، جنسيت و هويت خواهان ، اصولاً هيچ تاثيري در اين امر نداشته مگر آنكه قانون ترتيب ديگري مقرر كردهباشد .
« استثنائات وارده بر اصول فوق »
ماده ۶۲ ق.آ.د.د.ع.ا. در امور مدني و ماده ۳ قانون نحوهي وصول برخي از درآمدهاي دولت و مصرف آن در موارد معين ، به بيان مواردي از تكليف خواهان در نحوهي تقويم خواسته پرداختهاند ، كه آنها را ، به اختصار ، مورد مطالعه و بررسي قرار خواهيم داد :
۱ـ خواسته وجه نقد .
به موجب بند ۱ ماده ۶۲ ق.آ.د.د.ع.ا. در امور مدني ، چنانچه خواسته وجه نقد باشد ، بهاي آن عبارت است از مبلغي كه خواهان خود را محق در مطالبهي آن ميداند . بنابراين ، سبب دعوي هرچهكه باشد ، هيچ تاثيري در تكليف خواهان ندارد و دادگاه نيز جز در خصوص مبلغي كه در ستون خواسته ، به عنوان اصل خواسته ، آمدهاست ، حق صدور حكم ندارد .
بديهي است كه هزينههاي دادرسي تابع نصاب ميزان خواستهاست .
تبصره ۱ : چنانچه حقوق مورد ادعاي خواهان ، عوضِ منافعي بوده ، كه بعد از زمان تقديم دادخواست حاصل شده و اين موضوع مورد درخواست خواهان قرار گرفته باشد ( ماده ۵۱۵ ق.آ.د.م ) ، در اين صورت پس از تعيين ميزان اجرتالمثل و صدور حكم ، خواهان مكلف است هزينه دادرسي خواستهي مذكور را ، پرداخت نمايد .
تبصره ۲ : چنانچه خواستهي دعوا مطالبهي خسارات از هر نوع آن بوده و ضمن رسيدگي به اصل دعوي راجع به مالكيت بر مال يا حق منشاء دعوي ، كه به سبب و يا واسطه آن ادعاي استحقاق دريافت خسارات ميشود ، مطرح شدهباشد، در اين صورت چنين خواستهاي از جملهي فروع دعوي تلقي شده ، تابع حكمِ مقرر در بند ج ماده ۳۳۱ ق.آ.د.م. ميگردد .
تبصره ۳ : هزينه دادرسي مرحلهي تجديدنظر ، در دعاوي با خواستهي وجه نقد ، تابع نصاب محكومبه ميباشد نه نصاب خواسته .
بنابراين تجديدنظرخواه ، تكليفي در پرداخت هزينهدادرسي قسمتي از خواسته كه نسبت بدان تجديدنظرخواه نيست ، ندارد .
براي مثال : در دعوائي به خواسته مطالبه ۰۰۰/۰۰۰/۲۱ ريال ، كه دادگاه دعوا را ، نسبت به نيمي از خواسته پذيرفته و نسبت به نيمي ديگر ردّ نمودهاست ، هريك از متداعيين ، كه از حكم صادره تجديدنظرخواهي نمايند ، تنها مكلف به پرداخت هزينه تجديدنظرخواهي نصفِ رقمِ مندرجِ در ستون خواسته خواهندبود ( صراحت بندهاي ۱ مواد ۳۳۱ و ۳۶۷ ق.آ.د.م ) .
با اينحال بايد توجه نمود كه در چنين مواردي قابليت تجديدنظرخواهي يا فرجامخواهي ، تابع نصاب خواسته است ، نه محكومبــه ( بندهاي ب و ج از قسمت ۱۲ ماده ۳ نحوه وصول برخي از درآمدهاي دولت و مصرف آن در موارد معين مصوب ۲۸/۱۲/۱۳۷۳ )
تبصره ۴ : چنانچه ضمن اصل دعوي راجع به مطالبهي وجه نقد ، مطالبهي خسارات ناشي از كاهش ارزش پول ، مطرح گردد ، ميزان هزينهي دادرسي و قابليت تجديدنظرخواهي و فرجامخواهي از راي تابع نصاب اصل خواسته ميباشد .
بنابراين ميزان مبلغ خسارات ناشي از كاهش ارزش پول ، هرگز در موارد فوق تاثيري نداشته ، عنوان فرع دعوا را دارا بوده ، از حيث امور فوق تابع اصل دعوي ميباشد .
۲ ـ خواسته پول خارجي .
چنانچه خواسته پول خارجي باشد ، خواهان مكلف است كه بهاي خواسته را ، بر مبناي نرخ رسمي پول خارجي ، كه توسط بانك مركزي اعلام ميگردد ، در هنگام تقديم دادخواست ، تقويم نموده ، بر آن اساس هزينهدادرسي پرداخت نمايد . ( فراز دوم از بند ۱ ماده ۶۲ ق.آ.د.م . )
تفاوت نرخ رسمي پول خارجي با نرخ غيررسمي آن ، هيچ تاثيري در تكليف خواهان نداشته ، از اين حيث ، براي خوانده نيز ، حقي متصور نيست .
۳ ـ خواهانهاي متعدد .
هرگاه چند خواهان ، هريك مدعي نسبتي از كل طلب باشند ، بهاي خواسته حاصل جمع كلِ طلبِ خواهانهائي است كه در يك دادخواست مبادرت به دادخواهي نمودهاند .
بنابراين احكام وارده بر ميزان بهاي خواسته ، بر حاصل جمع خواسته تمام خواهانها بار ميگردد . ( بند ۲ ماده ۶۲ ق.آ.د.م .)
همچنين است ، هرگاه خواندگان متعدد ، هريك به نسبت معيني از كل خواسته مسئوليت داشتهباشند و يا اينكه دعاوي متعددي با منشاء واحد يا داراي ارتباط تامّ ، در يك دادخواست مطرح گردند .
۴ ـ منافعِ حقوقِ قابل استيفاء در مواعد معين يا مادامالعمر .
به موجب بند ۳ ماده ۶۲ ق.آ.د.م. چنين مقرر شدهاست كه :
« در دعاوي راجع به منافع و حقوقي كه بايد در مواعد معين استيفاء و يا پرداخت شود ، بهاي خواسته عبارت است از حاصل جمع تمام اقساط و منافعي ، كه خواهان خود را ذيحق در مطالبه آن ميداند . در صورتي كه حق نامبرده ، محدود به زمان معين نبوده و يا مادامالعمر باشد ، بهاي خواسته مساوي است با حاصل جمع منافع دهسال يا آنچه كه ظرف دهسال بايد استيفاء كند . »
با لحاظ تقسيم بندي كلي خواسته به پول و غير پول ، مفاد بند مذكور حكايت از آن دارد كه :
ـ اگر خواسته مورد مطالبه وجه نقد ( تحت هر عنوان و به هر سبب ) باشد ، جمع كل اقساط ، بهاي خواسته و در عين حال اصل خواسته تلقي ميگردد .
بديهي است اقساط زمان طرح و تقديم دادخواست تا اجراي حكم نيز ، با تقاضاي خواهان ميتواند مورد لحوق حكم قرار گيرد . ( ماده ۵۱۵ ق . آ . د . م )
ـ چنانچه استحقاق مطالبه وجه ، مقيد به زمان خاصي نباشد و يا اينكه مادامالعمر باشد ، بهاي خواسته جمع اقساطي است كه ظرف ده سال وصول خواهند شد .
ـ چنانچه حق مورد مطالبه ، وجه نقد نباشد ، تعيين بهاء ، فقط از حيث هزينه دادرسي و صلاحيت موثر خواهد بود .
براي مثال :
در دعواي الزامِ خوانده به اجراي مفادِ يك قرارداد دائر بر تسليم حق انتفاع يا ارتفاق يا ۰۰۰ به نحو مادامالعمر يا نامحدود ، اگر چه خواهان مكلف به درجِ جمع بهاي ده سالِ حق در ستون خواسته است ، اما در تعيين ارزش و تقويم آن مختار خواهد بود .
۵ ـ اعتراضِ خوانده به بهايِ خواسته .
از ديگر مواردي كه دايرهي اختيار خواهان در تعيين بهاي خواستهي راجع به اموال را ، محدود نموده ، حق اعتراض خوانده و قابليت پذيرش و ترتيب اثر دادنِ بدان ، تحت شرايط خاصي ميباشد ، كه در بند ۴ ماده ۶۳ ق.آ.د.م آمده است .
شرايط لازم براي پذيرش اعتراضِ خوانده و سپس تغيير نصاب خواسته و الزام خواهان به پرداخت مابهالتفاوت هزينه دادرسي ، به شرح زير باشد :
الف : ميزان بهاي خواستهاي كه توسط خواهان تقويم شدهاست ، كمتر از نصاب دعاوي قابل تجديد نظر يا قابل فرجام باشد .
ب : بهاي خواسته ، بنا بر ادعاي خوانده ، بيش از نصاب دعاوي قابل تجديد نظر يا قابل فرجام باشد .
بدين توضيح كه :
اگر خواسته ، مبلغ ۰۰۰/۰۰۰/۱ ريال تقويم شده و خوانده مدعياست كه خواسته مبلغ ۰۰۰/۰۰۰/۳ ريال ارزش دارد ، اعتراض مذكور قابل پذيرش نيست . همچنين ، هرگاه خواسته بيش از ۰۰۰/۰۰۰/۳ ريال و كمتر از ۰۰۱/۰۰۰/۲۰ ريال باشد ، ( براي مثال ۰۰۱/۰۰۰/۳ ريال ) و خوانده مدعي آن باشد كه بهاي خواسته ۰۰۰/۰۰۰/۲۰ ريال ميباشد ، چنين ايرادي قابل ترتيب اثر دادن نيست .
در همين جا لازم به ذكر است كه ، خوانده مكلف به تعيين ميزان بهاي خواسته ، بسته به نظر خود ميباشد و صرف طرح ايراد ، بدون ذكر مبلغ معين براي بهاي خواسته نيز ، قابل پذيرش و رسيدگي نيست . زيرا پذيرش اعتراض و تكليف رسيدگي بدان ، زماني ميسر است كه دادگاه ، در بادي امر ، اختلاف را ، موثر در مراحل بعدي رسيدگي بداند و اين امر ممكن نخواهد بود مگر آنكه خوانده ادعاي خود را ، بر مبلغ معيني استوار نمايد .
ج : خوانده تا اولين جلسه دادرسي ايراد مذكور را مطرح نمايد . طرح ايراد بعد از ورود دادگاه به ماهيت امر و استماع اظهارات متداعيان ولو آنكه جلسه اول هنوز به پايان نرسيده باشد ، موجه به نظر نميرسد ، بنابر اين خوانده مكلف است كه چنانچه به نصاب خواسته ايرادي دارد ، ايراد خود را ولو در جلسه اول دادرسي قبل از دفاع در ماهيت دعوي مطرح نمايد .
د : ايراد مطروحه بنابر نظر كارشناس ، وارد باشد . در اينجا ، ذكر نكاتي چند لازم است :
ـ برخلاف آنچه كه در ماده ۲۷ لايحه قانوني تشكيل دادگاههاي عمومي مصوب ۱۳۵۸ و ماده ۸۸ ق.آ.د.م. سابق آمده و به موجبِ آن قانون ، قاضي مختار در رسيدگي به ادعا ، بنابر ادله و مدارك موجود و عندالزوم جلب نظر كارشناس بود ، در ماده ۶۳ ق.آ.د.م. جديد ، ارجاع امرِ تعيين بهاي خواسته به كارشناس ، به عنوان يكِ تكليفِ قانوني براي قاضي ، قرار دادهشدهاست و حال آنكه ، چنين تكليفي ، در بسياري از موارد كه تعيين ميزان بهاي خواسته ، به سادگي و با نگرش در اسناد و مداركِ طرفين ممكن است ، هرگز توجيه منطقي ندارد !
ـ اگر چه مطابقت ادعاي خوانده با نظر كارشناس ، از حيث رقم خواسته ضرورت ندارد ، اما ارزش اعلام شده توسط كارشناس نيز ، ميبايستي در مقايسه و مقابله با بهاي خواستهي اعلام شده توسط خواهان ، موثر در مراحل دادرسي باشد .
ـ پرداخت هزينهي كارشناسي ، بنابر قواعد راجع به دادرسي ، بر عهده مدعيِ امر ، كه در اينجا خوانده ميباشد ، خواهدبود .
در صورت عدم پرداخت هزينه كارشناسي ، كارشناسي از عداد دلائل خارج و چارهاي جز اكتفاء به بهاي خواستهي اعلام شده توسط خواهان وجود ندارد .
( برخلاف ظاهر ماده ۶۳ ، به نظر ميرسد كه مقوله خروج كارشناسي از عداد دلائل و عدم رسيدگي به ايراد را ، بتوان منحصر به مواردي نمود كه تعيينِ بهاي خواسته ، توسط غيرِ كارشناس ممكن نباشد و در ساير مواردي كه تعيينِ بهاي خواسته مقدور باشد ، دادگاه ، مكلفِ به رسيدگي ايراد مطروحه باشد . شرح اين مطلب ، بحثي مستقل ميطلبد . )
ـ چنانچه خواندگان متعدد باشند ، طرح ايراد از ناحيه يكي از خواندگان نيز ، براي دادگاه ايجاد تكليف در رسيدگي مينمايد . اتفاق نظر و اجتماع خواندگان بر اين امر ، ضرورت ندارد .
ـ دايره شمول بند ۴ ماده ۶۲ و ماده ۶۳ ق.آ.د.د.م. ، تمامي انواع خواستههاي مالي غير پول ( داخلي يا خارجي ) را ، در بر ميگيرد .
بنابراين ، دعاوي با خواستهي اجراي تعهدات مالي از نوع انجام فعل يا ترك فعل ، مطالبه مثل يا عين اموال و دعاوي راجع به عين ، منافع يا ساير حقوقِ راجعبه اموال غير منقول يا منقول از هر نوع آن ( جزء آن دسته از دعاوي كه به حكم قانون ، غيرمالي محسوب ميگردند ) ، مشمول احكام قانوني فوق ميگردند .
ـ چنانچه در يك دادخواست ، خواستههاي متعدد مطرح شده باشند ، خوانده حق دارد نسبت به بهاي هر يك از خواستهها ، با لحاظ شرايط فوق ، ايراد نموده و يا اينكه نسبت به بعضي از خواستهها ايراد نموده و نسبت به بعضي ديگر ايراد ننمايد .
۶ ـ دعاوي مالي راجع به اموال غير منقول .
چنانچه خواسته ، از جمله دعاوي مالي راجع به اموال غير منقول باشد ، اگر چه بهاي خواسته از نقطه نظر صلاحيت همان است كه خواهان در دادخواست معين كرده و خوانده نيز وفق شرايطي كه در بند قبل آمد ، حق اعتراض بدان دارد اما با اينحال ، هزينه دادرسي اينگونه دعاوي ميبايستي ، حداقل ، بر اساس قيمت منطقهاي مال غيرمنقول پرداخت گردد .
بديهي است چنانچه نصاب خواسته ، بيشتر از ارزش منطقهاي ملك باشد ، محلي براي بحث در اين خصوص باقي نميماند . ( بند ۱۳ ماده ۳ قانون نحوه وصول برخي از در آمدهاي دولت و مصرف آن در موارد معين مصــوب ۲۸/۱۲/۱۳۷۳ )
۷ ـ خواستهاي كه ارزش آن نامشخص است .
بند ۱۴ ماده ۳ قانون نحوه وصول برخي از درآمدهاي دولت و مصرف آن در موارد معين مصوب ۲۸/۱۲/۱۳۸۳ ، چنين مقرر ميدارد :
« در صورتيكه قيمت خواسته ، در دعاوي مالي در موقع تقديم دادخواست ، مشخص نباشد ، مبلغ ۲۰۰۰ ريال تمبر الصاق و ابطال ميشود و بقيه هزينه دادرسي ، بعد از تعيين خواسته و صدور حكم دريافت خواهد شد و دادگاه مكلف است قيمت خواسته را قبل از صدور حكم مشخص نمايد . »
ماده ۶۸۶ ق.آ.د.م. سابق ، با اندك تفاوتي در بيان نوع خواسته ( صرفنظر از مبلغ تمبر الصاقي ) و البته بسيار دقيقتــر ! حكم مذكور را ، منحصر به خواستهاي نموده كه ، تعيين قيمت آن در هنگام دادن دادخواست ممكن نباشد .
با اينحال به نظر ميرسد كه نامشخص بودن قيمت خواسته ، صرفاً ، ناظر بر مواردي است كه خواسته قيمت يا عوض قراردادي يا قانونيِ قيمت مال يا حقي است كه داراي ارزش ريالي است و خواهان اكنون مدعي مطالبه وجوه معادل آن ميگردد ، اما بنابر خصوصيت خواسته ، تعيين ميزان بهاي آن ، در هنگام تقديم دادخواست براي خواهان ممكن نميباشد .
بايد دقت نمود كه چنانچه خواسته عين مال باشد ، تقويم آن در اختيار خواهان بوده و عملاً چنين وضعيتي بروز نخواهد يافت !
عليرغم بداهت حكم مقرر در بند ياد شده تشخيص موضوعاتي از قبيل :
ـ خواستهي نامشخص چگونه خواستهاي است ؟
ـ هرگاه در حين دادرسي ، امكان تعيين بهاي خواسته فراهم آيد ، تكليف دادگاه يا خواهان و حقوقِ خوانده ، چه خواهدبود ؟
ـ قابليت يا عدم قابليتِ تجديد نظر يا فرجام از حكمي كه خواسته آن نامشخص بوده چگونه تعيين ميگردد ؟
ـ تكليفِ قيمت خواسته ، در مواردي كه حكم بر بيحقي يا قرار رد دعوي خواهان صادر ميگردد ، چه خواهدشد ؟
ـ حقوق خوانده ، در قبال چنين نوعي از تقويم خواسته ، چه خواهدبود ؟
ـ چنانچه پس از تعيين خواسته و صدور حكم ، خواهان بقيهي هزينه دادرسي را ، پرداخت نكند ، دادگاه چگونه برخورد خواهدنمود ؟
( پاسخ موضوعات فوق را ، كه همواره دشوار و محل بحث و اشكال جدي خواهد بود ، به نظر و طبع نقاد و جستجوگر خوانندگان واگذار مينمايم . )
۸ ـ دعوائي كه خواستهي آن تقويم نشدهباشد .
در صورتي كه خواستهي دعوي تقويم نشدهباشد و خواسته به عنوان خواستهي غيرمالي محسوب شده و پرونده به هر علت به دادگاه تجديدنظر ارسال گردد و اين امر مورد ايراد دادگاه تجديدنظر قرار گيرد ، كيفيت رفع نقص ، نحوهي تقويم خواسته و حقوق خواندهي دعوي نسبت به آن ، همان است كه در قوانين راجع به مرحله بدوي آمده است !
با اينحال نكتهي حالئز اهميت قضيه اين است كه اقدامات ياد شده ، تحت نظارت دادگاه تجديدنظر صورت خواهدگرفت و چنانچه بهاي خواسته كمتر از نصاب مقرره براي دعاوي قابل تجديدنظـر باشد ، دادخواست تجديدنظر ردّ خواهد شد .
۸ ـ خواستهي دعوي تقويم نشدهباشد .
در باب معافيت موقت يا دائم خواهان از پرداخت هزينهدادرسي نيز ، طرح مسائلي چند كافي است ، تا به ظرافت موضوعاتي ، كه در بادي امر بسيار ساده به نظر ميرسند ، پي ببريم :
ـ آيا موارد قانونيِ خاصي كه ، موسسات ، ادارات يا سازمانهائي از پرداخت هزينه معاف شدهاند ، با توجه به راي وحدترويه شماره ۶۵۲ ـ كه دولت را ، در معناي عام آن ، مكلف به پرداخت هزينه نمودهاست ، به قوت خود باقي هستند يا نسخ شدهاند ؟
ـ آيا ادعاي اعسار از پرداخت قسمتي از هزينه دادرسي ، مسموع است ؟
ـ آيا طرح ادعاي اعسار از پرداخت هزينهدادرسي يكي از خواستههاي مطروحه در يك دادخواست ، ممكن است ؟
ـ آيا بعضي از خواهانها ، حق طرح ادعاي اعسار از پرداخت هزينه دادرسي را ، به نسبت سهم خود از هزينه ، دارند ؟
ـ آيا حكم به ردّ دعوي اعسار قابل تجديدنظرخواهي است ؟
ـ هزينه دادرسي ، در پروندههائي كه حكم به اعسار خواهان صادر شدهباشد ، چه زماني ، از چه كسي و تحت چه شرايطي وصول خواهد شد ؟
ـ در صورت انتقال دعوي ، به هر طريق ، آيا قائممقامِ معسر از پرداخت هزينهدادرسي ، از آثار حكمِ اعسار برخوردار خواهد بود ؟
ـ آيا حكمِ اعسار ، شامل هزينههائي كه در جريان رسيدگي به ادله پيشخواهدآمد ، ميشود ؟
ـ ضمانتِ اجرائيِ ردّ دعويِ اعسار چيست ؟
( بحث پيرامون مسائل فوق را به مجالي ديگر موكول مينمايم . )
سخن آخر اينكه :
يكي از معيارها و محكهاي زيركي و آگاهي وكيل از قوانين و مقررات و احاطهي بركار ، تعداد اخطاريههاي رفع نقصي است ، كه خطاب به وي ، صادر خواهدشد .
بنابراين وكيل آگاه و در عينحال صادق و قانونمند ، كسي خواهدبود كه دادخواستهاي تنظيمي از ناحيه وي ، با كمترين اخطار رفع ، نقص مواجه گردد .
با رعايت دقيق مقررات راجع به دادرسي و از جمله مباحثِ پيرامونِ تعيين بهاي خواسته ، خويشتن را ، از گزند آثار سوءِ پيشداوريهاي ديگران در مورد توانائي و عملكردِ خويش ، در امان بداريم .
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 13:36 | نویسنده : emdadkhodroshayan
** مقاله حاضر ترجمه ای است از متون سری مطالعات تقنینی تطبیقی سنای فرانسه[1] که در فوریه 2004 تحت عنوان «عدم مسؤولیت کیفری بیماران روانی»[2] منتشر گردیده است.
مقدمه تحلیلی[3]
هشت کشور اروپایی در این مطالعه مورد بررسی قرار گرفته اند: فرانسه، آلمان، انگلستان، دانمارک، اسپانیا، ایتالیا، هلند و سوئد.
در هرکدام از کشورها، نکات زیر مورد توجه قرار گرفت:
- در چه شرایطی حقوق جزا، عدم مسؤولیت کیفری افراد مبتلا به اختلالات روانی را به رسمیت می شناسد؛
- چه اقداماتی قابل اجرا بر روی چنین مجرمینی است.
این مطالعه در نهایت بیان می دارد که:
(1) به استثنای سوئد، در همه کشورهای مورد مطالعه، اختلال روانی از موجبات عدم مسؤولیت کیفری است.
سوئد، مقررات مربوط به عدم مسؤولیت کیفری بیماران روانی را از قانون مجازات مصوب 1962 خود حذف کرده است. در واقع، اختلالات روانی از کیفیات مخففه جرم به حساب آمده که می تواند مجرم را از تحمل مجازات تعیین شده برای جرم برهاند.
عدم مسؤولیت کیفری این بیماران در قوانین مجازات فرانسه، آلمان، دانمارک، اسپانیا، ایتالیا و هلند به رسمیت شناخته شده است. در انگلستان نیز، بر اساس متون مختلفی که نحوه دادرسی قابل اجرا بر روی بیماران روانی را تعیین می کند، اختلالات روانی می تواند ابزاری جهت دفاع قلمداد شده و مانع تحقق مسؤولیت کیفری متهم گردد. بر اساس اصول دادرسی انگلستان که در اواسط قرن نوزدهم میلادی تدوین شده، وضعیت روانی مجرم می تواند در حین دفاع مورد استناد قرار گیرد.
(2) در تمام نظامهای مورد مطالعه، «قاضی» در مورد اقدامات قابل اجرا بر روی مجرمین دچار بیماریهای روانی تصمیم گیری می نماید.
این مساله در سوئد هم وجود دارد: با وجود مسوولیت کیفری، افراد دچار اختلالات روانی،همانند سایر مجرمین، مورد مجازات تعیین شده توسط «قاضی» قرار می گیرند. معهذا، قاضی سوئدی حق ندارد که این افراد را به مجازات زندان محکوم نماید.
در دیگر کشورها هم، که عدم مسوولیت کیفری چنین افرادی پذیرفته شده است، این دادرسان کیفری هستند که در مورد تدابیر مناسب برای آنان تصمیم گیری می نمایند.
در آلمان، دانمارک، اسپانیا، ایتالیا و هلند، قوانین مجازات مقرر می دارد که افراد دچار اختلال مشاعر، نمی توانند مورد مجازات قرار گیرند؛ لکن اقدامات تأمینی لازم را می توان اتخاذ نمود. این اقدامات به هدف کیفر مجرم اتخاذ نمی شوند، بلکه به جهت بازپروری اجتماعی آنان است (همانند بستری کردن در بیمارستانهای روانپزشکی). در اسپانیا، ایتالیا، هلند و همچنین در دانمارک وضع به همین صورت است. هنگامی که تصمیم به بستری چنین مجرمینی، برای یک دوره نامحدود گرفته شود (همانند آلمان و دانمارک)، اجرای این تدابیر تحت نظارت قاضی خواهد بود. همچنین، در انگلستان، حتی اگر جریان دادرسی واقع نشود، به خصوص به این دلیل که متهم از سوی هیأت منصفه «ناتوان از شرکت در دادرسی[4]» شناخته شود، این قاضی است که در مورد سرنوشت مجرم بیمار تصمیم گیری می کند.
بررسی این قوانین مختلف نشان می دهد که به خلاف آنچه که در فرانسه وجود دارد، سایر کشورهای دیگر به دادرسان کیفری خود اجازه داده اند تا نحوه اجرای تصمیمات قضایی خود را مورد نظارت و یا تجدید نظر قرار دهند.
مقررات فرانسه
(1) عدم مسؤولیت کیفری به جهت اختلال مشاعر
ماده 1-122 قانون مجازات فرانسه، بیان می دارد که:
«مسؤول کيفری نيست؛ کسی که در حین ارتکاب جرم، دارای نوعی اختلال روانی[5] یا بیماری روانی مغزی[6] بوده که قوه تمییز یا کنترل براعمال خود را از دست داده باشد.»
عدم مسؤولیت ممکن است در حین دادرسی در دادگاه احراز گردد و یا اینکه بدلیل احراز قبلی در دادگاه، دادسرا قرار منع تعقیب کیفری او را صادر، و صرفاً اقدام به تنظیم صورتجلسه جرم ارتکابی بنماید.
(2) اقدامات قابل اجرا بر روی مجرمین دچار اختلالات روانی
افرادی که به دلیل اختلال روانی فاقد مسؤولیت شناخته می شوند، به جهت نوع عدم مسؤولیتی که تعیین شده است، تحت اقداماتی نظیر: صدور قرار منع تعقیب از سوی قاضی تحقیق، صدور حکم برائت[7] یا عدم مجرمیت[8] در به جنحه و جنایت از سوی دادرس کیفری قرار خواهند گرفت.
چنانچه اعلام عدم مسؤولیت کیفری مربوط به شخصی باشد که وضعیت او دارای حالت خطرناک برای جامعه باشد، می توان از طریق دادرسی صرفاً اداری، اقدام به بستری[9] وی کرد. در این صورت، «قانون بهداشت عمومی»[10]، مقامات قضایی را موظف کرده است تا فرماندار[11] منطقه را از این وضعیت آگاه ساخته تا وی بی درنگ، هر گونه اقدام لازم را اتخاذ کند. فرماندار نیز می تواند، در صورت لزوم، وی را به صورت تحت الحفظ در بیمارستان بیماران روانی بستری کند. همه این تصمیمات برای فردی است که مرتکب جرم نشده است، به همین جهت هیچ ارتباطی به تصمیمات قضایی مرتبط با اعلام عدم مسؤولیت کیفری فرد ندارد.
به عکس، خروج مجرمی که طی یک دادرسی خاص، حکم به بستری او شده است تنها با نظر موافق دو روانشناس که به مؤسسه درمانی نگهدارنده وی، وابسته نیستند ممکن خواهد بود؛ درحالی که خروج سایر افراد بستری شده، نیازمند نظر موافق و مستدل تنها یک روانشناس است.
در سپتامبر سال 2003 میلادی، وزیر دادگستری فرانسه[12] یک گروه کاری و مطالعاتی را موظف کرد تا اقدامات قضایی قابل اختصاص نسبت به مجرمین دارای اختلالات روانی را مورد بررسی قرار دهد. اخیرا این گروه پیشنهادی را مطرح کرده است که بر اساس آن فردی که قرار عدم مسؤولیت کیفری او صادر شده است در برابر یک قاضی ویژه[13] حاضر و در طی یک دادرسی علنی، در مورد قابلیت استناد[14] افعال ارتکابی به وی و نیز اقدامات تأمینی قابل اتخاذ پس از خروج وی از مجتمع روان درمانی[15] تصمیم گیری می شود. این پیشنهاد این فرصت را فراهم کرده است تا مقررات کشورهای دیگر در این زمینه مورد بررسی قرار گیرد.
مقررات آلمان
قانون مجازات آلمان، مجرمیت افراد دچار اختلالات روانی را ااستثناء کرده است. بر این اساس، این افراد نمی تواند موضوع مجازات کیفری واقع شوند، لکن حسب تصمیم قاضی، می توانند موضوع اقدامات تأمینی قرار گیرند.
(1) عدم مسؤولیت کیفری به جهت اختلال مشاعر
این موضوع در ماده 20 قانون مجازات، با عبارت «عدم قابلیت استناد جرایم» به سبب اختلالات روانی مورد اشاره قرار گرفته است.
بر اساس این ماده، حداقل اهلیت تمییز و تشخیص لازم برای اینکه فرد مجرم شناخته شود، هنگامی وجود ندارد که «در حین ارتکاب فعل، قادر به درک عنصر خلاف قانون، یا در صورت درک، قادر به عمل به اقتضای آن نباشد»[16]. این حالت به علت وجود یکی از موارد زیر محقق می شود:
- اختلالات روان رنجوری[17]؛
- اختلالات عمیق در قوه ادراک[18]؛
- کودنی[19] و یا هرناهنجاری ذهنی شدید.
در مورد «اختلالات روان رنجوری»، تعاریف دقیق و مشخصی برای تعیین مصادیق آن وجود دارد (همانند شیزوفرنی[20]). در مورد «اختلالات عمیق قوه ادراک»، (که جدای از بیماریهای روانی است،) فرد از نوعی انحراف در شخصیت در بعد عاطفی و هیجانی خود (به عللی همچون حسادت، عصبانیت، مستی، فشار روحی،...) رنج می برد؛ لکن رویه قضایی، مسؤولیت چنین مجرمینی را، هنگامی که فرد می توانسته است از رخ دادن چنین وضعیتی جلو گیری نماید، نپذیرفته است. «کودنی» نیز در حالتی است که شخص، از قدرت هوشی[21] پایینی (IQ کمتر از 70) برخوردار باشد. و «هرگونه ناهنجاری ذهنی شدید» عبارتست از روان رنجوری شدید، روان نژندی[22] و هرنوع انحرافی که اختلال در قوه ادراک و تمییز را به همراه داشته باشد.
طبق ماده 21 قانون مجازات آلمان، چنانچه یکی از موارد مذکور در ماده 20 به صورت قابل ملاحظه ای وجود داشته، لکن به طور مطلق قدرت تمییز را از بین نرفته باشد، فرد مشمول کیفیات مخففه خواهد شد. لهذا، افراد مورد نظر ماده 21، از استثنای مسوولیت کیفری برخوردار نبوده، بلکه از تخفیف در مجازات، حسب نظر قاضی، بهره مند می شوند. این قاضی است که، بر پایه نظر کارشناس مربوطه، درباره مسوولیت و یا عدم مسوولیت کیفری مجرم تصمیم نهایی را خواهد گرفت.
(2) اقدامات قابل اجرا بر روی مجرمین مختل المشاعر
مجرمین فاقد مسوولیت کیفری، نمی توانند موضوع مجازات کیفری قرار گیرند، ولی دادگاه می تواند، درباره اقدامات لازم جهت بازپروری[23] و حفظ امنیت جامعه تصمیم گیری کند. این چنین اقداماتی صرفاً پیشگیرانه است. این تدابیر می توانند آموزشی (نظیر به کارگیری در موسسات آموزشی ویژه)، درمانی (نگهداری در آسایشگاههای روانی و یا در مراکز ترک اعتیاد) و یا حمایتی (ممنوعیت نسبت به برخی مشاغل) باشند. درحالیکه این اقدامات توسط دادگاه تحت عنوان مجازاتهای تکمیلی[24] برای مجرمین دارای مسوولیت کیفری اتخاذ می شود، برای مجرمین فاقد مسوولیت کیفری، به عنوان مجازات اصلی خواهد بود.
- چنانچه جرم توسط فردی واقع شود که ماده 20 شامل حال وی گردد، دادگاه با اجتماع شرایط ذیل مجرم را به اقامت در یک آسایشگاه بیماران روانی محکوم خواهد کرد:
1- مجرم، برای جامعه خطرناک تشخیص داده شود؛
2- این احتمال (و نه صرفا امکان) وجود داشته باشد که مجرم بار دیگر دست به ارتکاب جرایم بزرگ خواهد زد؛
3- خطر فوق الذکر، مربوط به «وضعیت روانی» مرتکب باشد؛
مدت دوره نگهداری در بیمارستان بیماران روانی از پیش تعیین نمی شود.[25] این اقدامات، حسب صلاحدید دادگاه، بر اساس روند بهبودی بیمار، در هر زمانی قابل خاتمه است. معذلک، قانون مجازات، اعلام داشته است که دادگاه موظف است حداقل سالی یکبار، وضعیت بیمار را مورد بررسی مجدد قرار دهد.
پس از خروج از بیمارستان بیماران روانی نیز، فرد مرخص شده، تحت «نظام مراقبتی»[26] قرار گرفته و برخی الزامات و تعهدات بر او تحمیل می گردد. وی علاوه بر اینکه تحت مراقبت و نظارت یک مددکار اجتماعی[27] قرار می گیرد، موظف به اطاعت از دستوراتی است که دادگاه برای او تعیین کرده است؛ (دستوراتی نظیر ممنوعیت خروج از محل اقامت خود بدون اجازه مقامات صالحه، ممنوعیت رفت و آمد با برخی اشخاص و یا به برخی اماکن، ممنوعیت انجام برخی اعمال، التزام به معرفی خود در زمانهای مشخص به مقامات ذیصلاح، و... ). این اقدامات در حکم اصلی برای مدت دو تا پنج سال تعیین می شود، ولی چنانچه وضعیت مجرم، بالقوه برای جامعه خطرناک باشد، قابل اعمال به صورت نا محدود خواهد بود.
- در سایر حالات، دادگاه می تواند حسب ارزیابی خود از اوضاع و احوال، و با رعایت اصل تناسب[28]، یکی از اقدامات پیش بینی شده در قانون مجازات را اعمال کند؛ (همانند ممنوعیت اشتغال به شغل معین، توقیف گواهینامه رانندگی و یا اعمال نظام مراقبتی علیه مجرم).
مقررات انگلستان
در اواسط قرن نوزدهم میلادی، رویه قضایی انگلستان، عدم مسوولیت کیفری بیماران روانی را پذیرفت. این رویه، به عنوان یک اصل از اواخر این قرن در دادگاهها مورد اجرا قرار گرفت. در واقع، قواعد قابل اجرا بر روی این مجرمین، از چهار متن اصلی زیر ناشی شده است:
1- قانون سال 1883 مربوط به دادرسی جرایم مجانین[29]؛
2- قانون سال 1964 مربوط به نحوه دادرسی کیفری مجانینی که در قانون 1883 تعیین شده اند؛
3- قانون سال 1983 مربوط به بیماران روانی؛
4- قانون سال 1991 مربوط به عدم توانایی مجانین در شرکت در دادرسی؛
(1) عدم سوولیت به سبب اختلالات روانی
عدم مسوولیت ممکن است در هر یک از سه مرحله زیر به تشخیص داده شود:
- پیش از دادرسی
- در ابتدای دادرسی
- حین دادرسی
الف) پیش از دادرسی
براساس گزارش دو روانپزشک، وزیر کشور می تواند دستور دهد تا متهم مورد بازداشت پیشگیرانه قرار گرفته و یا به یک آسایشگاه روانپزشکی منتقل شود. چنانچه وی تحت چنین مراقبتهایی قرار نگیرد، از هرگونه حکم قضایی دیگری نیز رهایی یافته است.
ب) در ابتدای دادرسی
چنانچه معلوم شود که متهم از فهم و ادراک جریان دادرسی عاجز است، قانون سال 1964 مربوط به نحوه دادرسی کیفری مجانین بیان می دارد که یک هیات منصفه ویژه[30]، درباره صلاحیت شرکت متهم در جریان دادرسی تصمیم نهایی را خواهد گرفت. این هیأت منصفه، نظر خود را بایستی پس از شهادت دو روانپزشک، که یکی از آنها می بایست از میان روانپزشکان تایید شده باشد، اعلام کند. در این صورت رای هیأت منصفه تحت عنوان «ناتوان از شرکت در دادرسی» صادر می شود و دادرسی انجام نمی شود.
ج) حین دادرسی
بر اساس قانون 1883 مربوط به دادرسی جرایم مجانین، چنانچه در حین دادرسی معلوم شود که فرد حاضر در دادگاه، در زمان ارتکاب جرم، از نوعی کمبود ذهنی رنج می برده است، و او در آن زمان دارای مسوولیت نسبت به افعال خود نبوده است، هیأت منصفه می بایست، رای خود را تحت عنوان «عدم مجرمیت به سبب اختلال ذهنی»[31] صادر نماید.
تعریف قضایی از اختلال ذهنی همان است که رویه قضایی در سال 1843 در پرونده M'Naghten ارائه شده است. در این پرونده، M'Naghten با شلیک گلوله به سمت نخست وزیر انگلستان «سر رابرت پیل»[32]، منشی ویژه وی را به قتل می رساند. کارشناسان قضایی اعلام می کنند که قاتل، قربانی برخی توهمات و خیالات بیمارگونه ای بوده است که توانایی تشخیص بد و خوب را خدشه دار کرده است. و در نهایت متهم تبرئه می شود.
بر اساس این رویه جهت رفع مسوولیت کیفری به جهت جنون، سه معیار زیر می بایست موجود باشد:
1- فقدان کلی قوه تمییز، و نه ضعف جزئی و موقتی آن؛
2- جنون به سبب یک «بیماری روانی» باشد؛
3- این اختلال یا به این صورت ظاهر شود که مرتکب در حین جرم ماهیت و معنای افعال خود را فراموش کند، و یا اینکه وی در آن لحظه قادر به درک جرم بودن عمل خود نباشد.
«بیماری روانی» در لسان حقوقی لزوما به معنی تعریف روانپزشکی آن نیست. هر بیماری که منجر به این شود که قوه تعقل، حافظه و یا فهم و درک انسان تحت تأثیر قرار گیرد، می تواند در نزد قاضی بیماری روانی شناخته شود. همچنین، گرفتگی رگها و تصلب شرایین[33] نیز می تواند از موارد رافع مسوولیت کیفری شناخته شود. به عکس، حالات ثانوی که به سبب عوامل خارجی به وجود آمده اند، (همانند هیجانات شدید همراه با شوک، مستی و یا اعتیاد به صورت غیر ارادی،...) ارتباطی به اختلال ذهنی تعریف شده در رویه قضایی ندارند؛ بلکه می توانند در شمار افعال غیر ارادی[34] قرار گرفته و به تبع آن توسط دادگاه تبرئه شوند. در این صورت، مورد از موارد موجهه جرم محسوب می گردد و نه رافع مسوولیت.
معهذا، تحولات حقوقی اخیر در انگلستان، تفاوت میان درک حقوقی و درک روانپزشکی از بیماری روانی را از بین برده است. قانون سال 1991 مربوط به عدم توانایی مجانین در شرکت در دادرسی، تصریح کرده است که رای عدم مجرمیت هیات منصفه، می بایست بر اساس نظر دو روانپزشک، که یکی از آنها بایستی از میان روانپزشکان تایید شده باشد، صادر گردد.
قواعد مربوط به رویه قضایی که بر اساس دعوای M'Naghten شکل گرفته اند، بیان می دارند که هر انسان، سلیم العقل پنداشته می شود، مگر آنکه خلاف آن ثابت شود؛ به این صورت که در مقام دعوی و دفاع، ادله ای اقامه شود که بیانگر انحراف ذهنی مرتکب باشد.
اجرای ملاکها و معیارهای مزبور، که به صورت بسیار مضیق لحاظ شده اند، بسیاری از ادعاهای مبنی بر عدم مسؤولیت کیفری مرتکبین را مورد خدشه قرار می دهد. به طور کلی، در انگلستان، سالانه کمتر از ده رأی «عدم مجرمیت» به سبب اختلالات روانی صادر می شود. این وضعیت سالها است که مورد انتقاد قرار گرفته و پیشنهادهای اصلاحی زیادی در این زمینه ارائه شده است. لکن تا به امروز این تلاشها در تغییر رویه محاکم انگستان، جز در یک مورد، به نتیجه نرسیده است؛ و آن، پذیرش مفهوم «کاهش مسؤولیت کیفری[35]» در برخی از انواع قتل است. در حقیقت، قانون 1957 راجع به قتل بیان داشته است که توصیف «جرم قتل غیرعمدی»، بر علیه افرادی که مسؤولیت روانی به میزان قابل توجهی مخدوش باشد، قابل اعمال نیست. این اختلال ذهنی، می تواند به سبب ناهنجاری روانی ناشی از بیماری روانی و یا کمبود مادرزادی باشد.
قواعد مذکور، فقط مربوط به جرایم بسیار بزرگی است که در صلاحیت «دادگاه سلطنتی»[36] است؛ که در آن هیأت منصفه به همراه یک قاضی عالیرتبه به جرایم رسیدگی می کنند. قاضی دادگاه سلطنتی، پس از رأی هیأت منصفه است که می تواند انشاء رأی و تعیین مجازات کند.
در مورد سایر جرایم، قضات[37] غیرحرفه ای به اتهامات رسیدگی می کنند. قضات حق دارند که اقدام به تعیین مجازات و یا هر اقدام لازم دیگر که متناسب با اوضاع جرم و مجرم باشد بنمایند، و فقط در تعیین مجازات نیاز به رأی هیأت منصفه دارند و در مورد سایر اقدامات می توانند مستقلا تصمیم گیری کنند.
(2) اقدامات قابل اجرا در قبال آسیب دیدگان بیماریهای روانی
در صورت عدم مسؤولیت مجرم به سبب اختلالات روانی، قاضی می تواند رویه های زیر را اتخاذ کند:
- نگهداری در یک آسایشگاه روان درمانی؛
- قرار گرفتن تحت سرپرستی نظام خدمات اجتماعی؛
- درمان متناسب؛
- آزادی مطلق و ساده[38]؛
بستری در یک بیمارستان روانی فقط می تواند در مواردی اعمال شود که مجازات اصلی جرم ارتکابی زندان بوده است.[39] إعمال یک چنین تصمیمی می بایست متناسب با اوضاع و احوال، و به توصیه دو روانپزشک صورت گیرد. اساسا دوره نگهداری مجرم، مشخص و محدود است؛ لکن دادگاه سلطتنی، می تواند تا آنجا که منافع عمومی اقتضا می کند، بستری نامحدود را تجویز نموده و یا خروج بیمار را از آسایشگاه، به شروطی، مشروط سازد. اجرای این شروط ویژه، همانند اجرای نامحدود بستری بیمار، تحت نظارت وزارت کشور صورت می گیرد. قضات عادی، فقط می توانند حکم به بستری با مدت محدود نموده بدون آنکه شروطی را برای خروج او از بیمارستان تعیین کنند.
در آسایشگاه روان درمانی، مجرم همانند سایر بیماران روانی بستری خواهد شد. همچنین، چنانچه مجرم، بستری شدن خود را غیرموجه بداند، می تواند یکی از سه کمیسیون مسؤول نظارت بر اجرای قانون 1983 در مورد بیماران روانی را مطلع سازد. اعضای هر کمیسیون عبارتند از: یک حقوقدان، یک روانپزشک، و یک متخصص در زمینه خدمات اجتماعی. این کمیسیون، بدون آنکه یک نفر از مقامات قضایی در آن حضور داشته باشد، می تواند تصمیمات قضایی اتخاذ نماید. این کمیسیونها، چنانچه بقای مجرم بیمار در بیمارستان را موجه تشخیص دهند، می توانند حکم به خروج او بنمایند. بیماران روانی، برای طرح درخواست خود در این کمیسیونها، می توانند از وکیل دادگستری و سایر خدمات حقوقی استفاده کنند.
مقررات دانمارک
قانون مجازات دانمارک، مسؤولیت کیفری افراد دچار اختلالات روانی را استثناء کرده و به دادگاه اجازه داده است، تا درباره اقدامات تأمینی لازم، جهت ممانعت از تکرار جرم، تصمیم گیری نماید.
(1) عدم مسؤولیت کیفری به سبب اختلال روانی
فصل سوم قانون مجازات این کشور(که اختصاص به شرایط لازم برای محکومیت دارد) در ماده 16 خود به این استثنای مسوولیت اشاره کرده است. بر اساس ماده 16، «کسانی که در حین ارتکاب فعل، به عللی همچون بیماری روانی ویا حالات مشابه، از اختیار کامل برخوردار نبوده اند، مورد مجازات واقع نمی شوند. این مقررات در مورد کسانی که از عقب ماندگی ذهنی[40] قابل توجهی رنج می برند، قابل اجرا ست. [41]»
«حالات قابل مقایسه» با ناهنجاری روانی، حالاتی هستند که به سبب عواملی همچون اعتیاد به مواد دارویی خاص، و یا به پرهیز از خوردن غذا برای مدت طولانی، و یا به سبب اختلال ادراکات در اثر افزایش میزان قند[42] خون در بیماران دیابتی، حاصل می شود.
ماده 16، همچنین پیش بینی کرده است که کسانی که پس از مصرف الکل و یا هر ماده نشأه آور[43] دیگر دچار اختالات روانی موقتی و یا حالات ویژه دیگری شوند، چنانچه اوضاع و احوال جرم اقتضا کند، مجازات می شوند. در عمل، عدم مسؤولیت کیفری از این نوع، کمتر در عالم خارج تحقق می یابد؛ مگر در صورتی که اعتیاد به مواد دارویی به قصد ارتکاب جرم نبوده باشد.
به عکس، چنانچه فردی از عقب ماندگی ذهنی محدود[44] رنج می برد، و یا دارای وضعیت مشابه آن است، مجازات نمی گردد؛ مگر در صورتی که اوضاع و احوال مجازات او را ایجاب کند.
از سوی دیگر، ماده 69 قانون مجازات دانمارک، به دادگاه اجازه داده است تا از اجرای مجازات علیه کسانی که مشمول ماده 16 نشده، لکن به علت بروز نارسایی ذهنی یا اختلال روانی گذرا مرتکب جرم شده اند، جلوگیری به عمل آورد. در نهایت این قاضی است، که بر اساس گزارش کارشناس، تصمیم می گیرد که مجرم دارای مسؤولیت کیفری بوده است یا خیر.
(2) اقدامات قابل اجرا بر روی مجرمین دچار اختلالات روانی
به طور کلی، دادگاه تنها و منحصرا می تواند مجرمین مورد اشاره ماده 16 را تبرئه نماید. با این حال، جهت جلوگیری از ارتکاب مجدد جرم، دادگاه می تواند اقدامات پیشگیرانه[45] را مورد توجه قرار دهد؛ اقداماتی نظیر الزام به اشتغال در محل تعیین شده، اقامت تحت نظر و مراقبت، مراقبتهای پزشکی، درمان سیار، نگهداری در محیطهای درمانی باز یا بسته. دادگاه می تواند همین اقدامات را در مورد مجرمین مشمول ماده 69 نیز اعمال کند.
از ابتدای ژوئیه سال 2000 ، قانون مجازات دانمارک، مقرر داشته است که دوره اجرای این اقدامات، می بایست به صورت محدود و مشخص باشد؛ مگر آنکه جرم ارتکابی از جمله جرایم بزرگ بوده (جرایمی نظیر قتل، دزدی همراه با خشونت، سلب آزادی از افراد، تجاوز به عنف،...) و مجرم به صورت بالقوه خطری برای افراد دیگر محسوب گردد (حالت خطرناک).
حداکثر دوره این اقدامات پیشگیرانه برای اقامت در موسسه تخصصی درمانی پنج سال، و برای اقدامات دیگر سه سال است. دادگاه می تواند پس از درخواست دادسرا و نیز اقتضای اوضاع و احوال ویژه، این دوره را به مدت دو سال دیگر تمدید نماید.
هنگامی که به سبب حالت خطرناک مجرم، این اقدامات برای دوره نامحدود تعیین شد، اجرای آن تحت نظارت خواهد بود؛ به این صورت که پس از پایان پنج سال اول و بعد از آن، پس از هر دو سال، گزارشی از وضعیت مجرم به دادگاه ارائه می شود.
به هر صورت، دادگاه می تواند هر زمان که به ارزیابی مثبتی در مورد پیشرفت وضعیت مجرم دست یافت، اقدامات مذکور را حذف و یا تعدیل نماید. دادگاه این تصمیم را پس از درخواست دادسرا، که مسوول نظارت بر حسن اجرای اقدامات تامینی است، اتخاذ خواهد نمود. این درخواست نیز پس از مطالبه دادستان، یا مطالبه سرپرست قانونی مجرم، و یا با مطالبه موسسه ای که مجرم در آن بستری است، صادر خواهد شد.
در اواخر سال 2002 میلادی، وزارت دادگستری دانمارک، به دنبال تغییرات صورت گرفته در ارتباط با مدت اقدامات تامینی، اقدام به بررسی تصمیمات اتخاذ شده در دادگاههای دانمارک در این زمینه، در فاصله زمانی 1 ژوئیه 2000 تا 31 دسامبر 2001 نمود. این بررسیها نشان داد که:
- 42% این اقدامات تامینی برای دوره نامحدود تعیین شدند.
- 84% از «سایر» اقدامات تامینی هم برای دروه پنج ساله (حداکثر زمان محدود) تعیین شدند.
- تنها 23% از اقدامات تعیین شده کمتر از پنج سال تعیین شدند.
مقررات اسپانیا
قانون مجازات اسپانیا مجرم شناختن افرادی که دچار اختلالات روانی هستند را استثناء کرده است، لکن به دادگاه اجازه داده است به وسیله اقدامات تأمینی مشخص شده، مانع از تکرار جرم شود.
(1) عدم سوولیت کیفری به سبب اختلال روانی
ماده 20 قانون مجازات اسپانیا عدم مسوولیت دسته هایی از افراد را پیش بینی کرده است؛ این افراد عبارتند از:
1- افراد دچار ناهنجاری و انحراف روانی، به حدی که مانع از فهم جنبه غیر قانونی اعمال خود و یا مانع تطبیق رفتار با ادراکات هستند؛
2- افرادی که درک عالم واقع را از لحظه تولد، بدلیل اختلال ادراکات[46]، از دست داده اند؛
ناهنجاری ذهنی، به زمینه های مختلفی از عقب ماندگی ذهنی مرتبط است؛ زمینه هایی چون روان پریشی[47]، روان نژندی[48] و یا روان رنجوری[49]. و این ناهنجاری در صورتی است که به شکل موقت و گذرا حاصل شده باشد؛ همانند اینکه به دلیل یک شوک روانی از خارج عارض شده باشد. «اختلال ادراکات» نیز، به طور ویژه، برای افراد درون گرا[50] و یا کر و لال ممکن است به وجود بیاید.
قانون مجازات تصریح می کند که اختلالات روانی موقتی که عمدا به وجود آمده اند، (همچون استعمال و اعتیاد به مواد دارویی) موجب استثناء از مسؤولیت کیفری نخواهد بود.
موضوع ماده 21 این قانون، مربوط به مسوولیت محدود[51]، اختصاص به افرادی دارد که شعور و یا اراده آنها مختل شده است لکن به طور کامل از بین نرفته است. اینگونه مجرمین قابل مجازات هستند، لکن به صورت اجباری، مورد تخفیف مجازات قرار خواهند گرفت. این قاضی است که ، بر پایه نظر دو کارشناس، تعیین می کند که مرتکب دارای مسوولیت کیفری است یا خیر.
(2) اقدامات قابل اجرا بر روی مجرمین دچار اختلال روانی
چنانچه جرم توسط کسانی که در ماده 20 قانون مجازات به آنها اشاره شده است واقع شده باشد، دادگاه می تواند اقدامات تأمینی لازم را تعیین کند. برای صدور چنین حکمی، می بایست اولاً مجرم مرتکب جنحه[52] شده باشد؛ و ثانیاً اینکه اعمال و شخصیت مجرم بیانگر «احتمال ارتکاب» مجدد جرم باشد؛ و نه صرفاً «امکان ارتکاب».
ماهیت این اقدامات تأمینی، بستگی به مجازات تعیین شده برای عمل ارتکابی، در صورت وجود مسوولیت کیفری، دارد. اگر مجازات جرم ارتکاب یافته زندان بوده باشد، فرد فاقد مسوولیت، به اقامت در مجتمع روان درمانی، و برای سایر مجازاتها، به الزام به مراقبتهای ویژه محکوم خواهد شد.
مدت اقامت در مجتمع روان درمانی، نباید از مدت محکومیت زندان در فرض وجود مسوولیت، بیشتر باشد. به بیان دیگر، دادگاه موظف است مدت دوره اقامت در این موسسات را تعیین کند. راجع به التزام به مراقبتهای ویژه نیز، دادگاه نمی تواند فرد را به بیش از پنج سال محکوم کند.
این اقدامات همچنانکه حسب خطری که فرد برای جامعه می تواند داشته باشد تعیین می شوند، قابل تغییر و یا تعلیق نیز می باشند. قاضی اجرای احکام کیفری می تواند هر زمان که بهبودی نسبی مجرم را احساس کند، از دادگاه صادرکننده حکم، درخواست تعلیق و یا تغییر حکم را بنماید. وی موظف است در مورد اقدامات تأمینی محدود کننده آزادی، در پایان هر سال، نظر کارشناسی خود را مبنی بر ادامه و یا تغییر این اقدامات به دادگاه ارائه کند.
مقررات ایتالیا
قانون مجازات ایتالیا، مجرمیت افراد آسیب دیده از ناهنجاریهای روانی را استثناء کرده است؛ لکن پیش بینی کرده است که این افراد در یکی از شش مؤسسه اختصاص یافته به درمان این مجرمین بیمار، (تحت نظارت سازمان زندانها) تحت درمان قرار بگیرند.
(1) عدم مسؤلیت کیفری به علت اختلال مشاعر
در فصل مربوط به «قابلیت استناد جرم»[53] ، قانون مجازات ایتالیا مسؤولیت کیفری افراد مختلفی را استثناء کرده است.
ماده 88 این قانون پیش بینی کرده است کسانی که در حین ارتکاب جرم، به علت بیماری روانی، از نظر ذهنی قادر به «درک و یا اراده» امری نباشند فاقد مسؤولیت کیفری هستند. «درک و اراده» عبارتست از درک داشتن نسبت اعمال خود یا رفتار آزادانه و مسؤولانه و نه بر اساس غرایز. همچنین، بر اساس ماده 96 قانون مجازات، برای اشخاص کر و لال این امکان وجود دارد که چنانچه نقص آنان موجب بروز وضعیتی همانند وضعیت مذکور در ماده 88 شود، فاقد مسؤولیت کیفری شناخته شوند.
ماده 95 بیان می دارد که مقررات ماده 88 این قانون، می تواند در مورد جرایمی که به سبب اعتیاد مزمن به مصرف الکل و یا مواد مخدر ارتکاب می یابد، اجرا شود. الکلیسم و اعتیاد به مواد مخدر مورد نظر این ماده باید به اندازه ای شدید باشد که عملکرد روانی و عصبی انسان را به طور جدی تحت تأثیر قرار دهد.
هنگامی که بیماری روانی ادراک و اراده را کاهش دهد، لکن آنرا به طور کلی نابود نسازد، مرتکب همچنان دارای مسؤولیت کیفری است. معهذا تخفیف مجازات در مورد او لحاظ خواهد شد.
در مقابل، ماده 90 تصریح می کند که حالات به وجود آمده در اثر هیجانات یا احساسات ناموسی، موجب عدم مسؤولیت کیفری و یا تخفیف مجازات نخواهد شد.
(2) اقدامات قابل اجرا بر روی مجرمین دارای اختلالات روانی
ماده 222 قانون مجازات ایتالیا بیان می دارد کسی که به علت بیماری روانی و یا اعتیاد مزمن به الکل و مواد، از نظر کیفری فاقد مسؤولیت شناخته شود، تحت عنوان اقدامات تأمینی، در یک مرکز روان درمانی تخصصی بستری خواهد شد. به خلاف مجازاتها، اقادامات تأمینی، به جهت کیفر دادن مجرم تعیین نمی گردند؛ بلکه باهدف بازپروری و انطباق مجدد مجرم با حیات اجتماعی صورت می گیرد.
حداقل دوره بستری توسط همین ماده تعیین شده است:
- ده سال برای جرم قابل مجازات به حبس ابد؛
- پنج سال برای جرم قابل مجازات به حداقل ده سال حبس؛
- دو سال برای جرم قابل مجازات به حداقل دو سال حبس.
در سال 1982، دادگاه قانون اساسی ایتالیا، مغایرت ماده 222 قانون مجازات ایتالیا را با قانون اساسی اعلام کرده است. در واقع، با آنکه به طور کلی اقدامات تأمینی، فقط بر علیه مجرمینی که دارای خطر واقعی و بالقوه برای جامعه هستند قابل اعمال است؛ ماده 222، احراز حالت خطرناک مجرمین مورد نظر ماده 88 را بدون توجه به ارزیابی موسسه تخصصی روان درمانی (که مجرم در آن بستری است) تجویز کرده است. از آن زمان، حکم به بستری این مجرمین، فقط در صورتی قابل صدور است که حالت خطرناک مجرم تأیید گردد؛ و مجرمین بیمار که هیچ خطری از سوی آنان متوجه جامعه نیست، تبرئه شده و مورد هیچگونه اقدام تأمینی قرار نگیرند.
در حال حاضر شش مرکز تخصصی روان درمانی (تحت پوشش سازمان زندانها) برای این منظور در ایتالیا وجود دارد.
مقررات هلند
قانون مجازات هلند، مسؤولیت کسانی که دچار اختلالات روانی هستند را استثناء کرده است. بد ین ترتیب،این افراد نمی توانند جز یکسری اقدامات قضایی، مورد مجازات کیفری قرار گیرند.
(1) عدم مسؤولیت کیفری به جهت اختلالات روانی
ماده 39 قانون مجازات هلند مقرر می دارد کسی که مرتکب فعلی می شود، که قابل انتساب به وی نباشد، (به سبب نارسایی روانی[54] یا انحراف اراده ذهنی حاصل از بیماری) قابل مجازات نمی باشد.
(2) اقدامات اجرایی بر روی مجرمین دارای اختلال مشاعر
مجرمین فاقد مسؤولیت کیفری نمی توانند مورد مجازات کیفری قرار گیرند؛ لکن دادگاه می تواند بر علیه آنها «اقدامات قضایی»[55] اعمال کند. دو مورد از این اقدامات مربوط به آسیب دیدگان روانی است:
- نگهداری در بیمارستان روان درمانی؛
- وضع برخی شرایط و ترتیبات[56].
نگهداری در بیمارستان روان درمانی برای مجرمینی در نظر گرفته شده است که برای خود و یا برای جامعه ایجاد خطر می کنند. این اقدام برای یک دوره یکساله و پس از گزارش کارشناسان تعیین می شود. می بایست حداقل دو کارشناس، که یکی از آن دو الزاماً روانشناس است، مجرم را مورد معاینه قرار دهند و این اقدام را به دادگاه پیشنهاد کنند.
پس از پایان این دوره یکساله، بر اساس قانون مصوب سال 1992 مربوط به «بستری به سبب بیماری روانی»، پس از درخواست دادسرا و بر اساس تصمیم دادگاه این مدت قابل تمدید می باشد. این چنین تصمیمی با دو شرط امکانپذیر است: وجود خطر از سوی بیمار روانی و عدم امکان معالجه وی از طرق دیگر.
«وضع ترتیبات»[57] تنها بر علیه کسانی که خطری را برای جامعه تشکیل می دهند و نیز کسانی که مرتکب برخی جرایم مشخص شده در قانون شده اند، قابل اجرا است. این اقدامات اساسا بدنبال جرایمی است مجازات آن حداقل 4 سال حبس باشد.
این ترتیبات، برای بار اول برای دوره دوساله قابل تعیین است. این مدت با نظر قاضی و پس از درخواست دادسرا، چنانچه امنیت جانی و مالی افراد جامعه در معرض خطر باشد، برای یک یا دو سال دیگر قابل تمدید است. تمدید برای بار دوم هم امکانپذیر است. در عمل، مدت اجرا شده برروی این بیماران غالبا پنج سال بوده است.
ترتیبات مذکور، عبارتست از اقامت و معالجه این افراد در موسسات تخصصی و یا الزام به طی کردن یک دوره درمانی در یک بیمارستان روان درمانی یا در محل اقامت شخص بیمار. روش درمان این مجرمین هم بر اساس نوع بیماری، توسط قاضی تعیین خواهد شد. روش درمانی، پس از معاینه کلینیک ویژه «پیتر بان هلند[58]»، که اطلاعات ضروری را در اختیار قضات قرار می دهد، مشخص می شود.
موسسات تخصصی، چه خصوصی باشند چه دولتی، به سبب بیمارانی که در آن نگهداری می شوند و به سبب حفظ امنیت جامعه، تحت تدابیر امنیتی قرار دارند. بیماران روانی در این موسسات در واحدهای ویژه و کوچک جا داده می شوند. به جهت بازپروری اجتماعی این بیماران، فعالیتهای حرفه ای، فرهنگی یا ورزشی به آنان پیشنهاد می شود.
نحوه اجرای این ترتیبات هر چه که باشد، دوره درمان با موافقت بیمار برنامه ریزی می شود، و چنانچه وی موارد تعیین شده را رعایت نکند، ضمانت اجرایی همچون اقامت در یک موسسه بسته تر و محدودتر اعمال می گردد.
خروج از ترتیبات مقرره، به صورت تدریجی محقق می گردد و مرخصی هایی با دوره های زمانی رو به افزایش، به بیمار داده می شود. پس از اتمام دوره زمانی، قاضی می تواند بیمار را نسبت به رعایت برخی موارد ملزم کند. مواردی همچون مراقبت منظم روانشناس نسبت به بیمار، سکونت در واحدهای درمانی یا طی یک دوره درمانی ویژه.
مقررات سوئد
قانون مجازات سوئد اختلال روانی را از اسباب استثنای مسوولیت کیفری نداسته، بلکه صرفاً در زمره کیفیات مخففه[59] مجازات قرار داده است. با این وجود، اعمال هر نوع مجازات حبس را برای این بیماران منع کرده است. در حال حاضر نیز مطالعاتی جهت تجدید نظر در این مقررات در حال انجام است.
(1) عدم مسؤولیت کیفری به جهت اختلالات روانی
قانون کیفری مصوب 1962 سوئد، که از 1965 درحال اجراست، سبب مربوط به عدم مسؤولیت کیفری بیماران مختل المشاعر را حذف کرده است. در حال حاضر، آشفتگی روانی[60] صرفا کیفیت مخففه است. در فصل 29 قانون کیفری سوئد (که اختصاص دارد به درجات مجازات و تخفیف آن) ماده 3 بیان می دارد که کیفیات مخففه عبارتند از «اختلال روانی، هیجانات[61]، و یا هر آنچه که موجب کاهش توانایی انسان بر کنترل رفتار» شود.
(2) اقدامات قابل اجرا نسبت به مجرمین دارای اختلال مشاعر
محکوم کردن مجرم بیمار روانی به مجازات حبس ممکن نیست. فصل 30 قانون کیفری (در ارتباط با تعیین مجازات) در ماده 6
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 13:35 | نویسنده : emdadkhodroshayan
قواعد حقوق عمومی امری است
یعنی اشخاص ، حتی با توافق یبن خود نیز نمی توان از آنها سرپیچی کنند در حالی که قواعد حقوق خصوصی بر مبنای احترام به اراده افراد استوار است . در این میان بساری از قواعد خصوصی به خاطر حفظ نظم عمومی به صورت قواعد امری در آمده است مانند رابطه زن و شوهر که یک رابطه کاملا خصوصی است که دولت به ناچار جهت حفظ حریم افراد و نظم عمومی یکسری قواعد خاص را در نظر گرفته است .
هدف قواعد حقوق عمومی حمایت از منافع جامه است
یعنی هدف حقوق خصوصی تامین نفع اشخاص است . اما باید در نظر داشت که در هر حقوقی کم پیش نفع عموم مورد نظر است .البته در این میان تعریفی در باره حقوق عمومی وجود دارد که بیان میکند حقوق عمومی قواعدی است که بر سازمانهای دولتی و عمومی حاکم است که به این تعریف اشکالاتی مطرح است .
حقوق عمومی و اعمال حق حاکمیت
هدف اشخاص در فعالیتهای که می کنند سود جوئی و حفظ منافع خصوصی خودشان است . در حالی که منظور از اعمال اداری حمایت از حقوق عمومی و اجرای حاکمیت است . درست است که سازمانهای دولتی توسط افراد اداره میشود ولی چون سود به طور مستقیم برای افراد ندارد ، هنگام انجام وظیفه تنها اجرای درست قوانین و نفع عموم را می بینند . هنگامی که افراد حقوق عمومی به کارهای خصوصی می پردازند و هدفشان اعمال حاکمیت ملی نیست ،روابطشان با مردم تابع حقوق خصوصی است .
پس ، میتوان در تعریف حقوق عمومی گفت " قواعد حاکم بر تشکیلات دولت و روابط سازمانهای وابسته آن با مردم است ، تا جائی که این سازمانها در مقام اعمال حق حاکمیت و اجرای اقتدار عمومی هستند "
شعبه های حقوق خصوصی
الف : اختلاط حقوق عمومی و خصوصی : نفوذ حقوق خصوصی و عمومی تشخیص این دو شعبه را دشوار ساخته است . اساس و مادر حقوق خصوصی حقوق مدنی است و در این صورت اگر گفته شود که حقوق مدنی یا تجارت از رشته های حقوق خصوصی است ، یا آئین دادرسی و حقوق جزا در زمره قواعد عمومی به شمار ما اید ،مقصود این نیست که تمامی احکام این رشته هاجنبه خصوصی یا عمومی دارد .در این طبقه بندی باید موضوع اصلی را به دور از حواشی مورد برسی قرار داد .
ب ": حقوق مدنی : اصطلاح حقوق مدنی از رومیان گرفته شده است و رفته رفته معنای اصلی خود را از دست داده و معنای حقوق خصوصی در مقابل حقوق عمومی به کار رفت . با این ترتیب ،حقوق مدنی در آغاز شامل تمام رشته های خصوصی بوده است ، ولی بتدریج در روابط تحولاتی به وجود آمده است .
برای مثال بر اساس تجربه معلوم شد که رایطه بین کار گر و کارفرما به تنهای در حقوق مدنی کامل نیست و باید دولت در ان دخالت و نظارت داشته یاشد.بنا بر این حقوق مدنی را نباید یکی از رشته های حقوق خصوصی دانست زیرا مبنای حقوق خصوصی سایر شعبه ها است . حقوق مدنی رابطه افراد را فقط از ان لحاظ که عضو جامعه هستند تنظیم می کند .
مسایل حقوق مدنی را میتوان به قسمت های زیر تقسیم کرد :
1-اشخاص و خانواده
2-مالکیت
3-قرار دادها ومسئولیت مدنی
4-ارث
ج:حقوق تجارت (حقوق هوائی ودریائی ) که بر روابط بازرگانان و اعمال تجاری حکومت میکند .ولی باید دانست که این رشته نیز در مرحله نخست ناظر به روابط اشخاص و دادو ستدها و سودجوئیها است در مرحله دوم در زمره حقوق خصوصی مطرح می شود.حقوق تجارت سه بخش عمده دارد که عبارتند از :
1-تاجر و شرکتهای بازرگانی
2-اسناد ومعاملات تجاری
3-ورشکستگی
شعبه های حقوق عمومی
الف:حقوق اساسی
حقوق اساسی پایه و مبنای حقوق عمومی است . زیرا در آن ساختمان حقوقی دولت و رابطه سازمانهای آن با یکدیگر مطرح میشود . در این قسمت شکل حکومت و قوای سازنده آن و طرز شرکت افراد در ایجاد قوای سه گانه و حقوق و آزادیهای آنان در مقابل دولت مورد گفتگو قرار می گیرد . منبع اصلی حقوق اساسی کنونی ما قانون اساسی جمهوری اسلامی است که در همه پرسی 24 آبان 1358 در 175 اصل به تصویب ملت رسید . در سال 1368 این قانون مورد تجدید نظر قرار گرفت و به ویزه قوه مجریه به سوی تمرکز هدایت شده .ریس جمخهور دارای آزادی عمل بیشتری شد و شامل وظایف نخست وزیر هم شده .
ب:حقوق اداری
این رشته از حقوق درباره اشخاص حقوق اداری و تشکیلات و وظایف وزارتخانه ها و ادارات دولتی و شهرداریها و تقسیمهای کشوری و روابط این سازمانها با مردم گفتگو می کند و به همین جهت با حقوق اساسی رابطه بسیار نزدیک دارد . از مسائل مهم حقوق اداری ،بررسی سازمان و شیوه رسیدگی و رویه های "دیوان عدالت اداری " است .
ج:حقوق مالیه
قواعد مربوط به وضع مالیاتها و عوارضی که ماموران دولت می توانند از افراد مطالبه کنند و همچنین مقرارت ناظر به بودجه و وظایف دیوان محاسبات را " حقوق مالیه " می نامند .البته حقوق مالیه به طور مستقیم از رشته های حقوق عمومی است .ولی با حقوق خصوصی بی ارتباط نیست.
د:حقوق جزا
حقوق جزا یا حقوق جنائی " مجموعه قواعدی است که بر چگونگی مجازات اشخاص از طرف دولت حکومت می کند " در این رشته از حقوق سخن از اعمالی است که به منافع و نظم عمومی زیان می رساند و اثر آن به اندازه ای شدید است که دولت باید ،به وسیله اعدام یا حبس و غرامت و تبعید ، خطا کار را کیفر دهد . باید دانست که در حقوق جزا تنها سخن از جرایم بر ضد حکومت یا حقوق عمومی نیست و بسیار از قواعد آن از حقوق خصوصی اشخاص در برابر یکدیگر حمایت می کند.: مانند سرقت، کلابرداری و غیره … که در این موارد زیان دیده از جرم به عنوان "مدعی و شاکی خصوصی " در دادرسی شرکت میکند .درست است که در اکثر موارد دادرسی کیفری به سود زیان دیده تمام می شود ولی هدف اصلی از این گونه دادرسیها ،حفظ آرامش و نظم و امنیت عمومی است .
پ:حقوق کار
حقوق کار یکی از آن رشته های است که ریشه در حقوق خصوصی دارد و دخالت دولت آن را در ردیف شبهه های حقوق عمومی در آورده است . پیشرفت صنعت و کارخانه ها رابطه کارگر و کارفرما را یکی از مهمترین مسائل اجتماعی در آورده است . مدت کار و حد اقل دستمزد و مرخصی و تعطیلات کارگر به گونه ای امری تعیین می شود .
ه:آئین دادرسی مدنی
مرسوم است که آئین دادرسی مدنی را در زمره شعبه های حقوق خصوصی می آورند . سبب شهرت این نظر رابطه نزدیکی است که قواعد دادرسی با حقوق مدنی دارد . قانون گذار به کلی قواعد ماهوی و دادرسی را از هم جدا نکرد . پاره ای از قواعد مدنی مانند مواد مربوط به دلایل اثبات دعوی و تقسیم مال مشاع با تشریفات دادرسی همراه است .با همه اینها جنبه عمومی قواعد دادرسی غلبه دارد و طبیعت این رشته با حقوق عمومی سازگار تر است . دلایل این مطلب به قرار ذیل است :
1-تمام قواعد مربوط به تشکیلات و صلاحیت دادگاها بی تردید از حقوق عمومی است . زیرا بحث درباره یکی از ارکان قوه قضائیه و چگونگی وظایف آن است .
2-تمیز حق و اقامه عدل یکی از وظایف اصلی هر دولت است و قواعدی که طرز اجرای این وظیفه را بیان میکند با حقوق عمومی نزدیکتر است.
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 13:33 | نویسنده : emdadkhodroshayan
ابتدای سخنم را با این سخن از گاندی اغاز میکنم که می گوید : وبه ندای ان موجود کوچکی که درقلبت اشیانه دارد گوش کن! چرا که همان موجود کوچک است که به تو میگوید هنوز انسانیت نمرده است.
مطلبی که امروز می خواهم درباره ی ان بنویسم مدت هاست که ذهن مرا به خود مشغول ساخته است. و آن این است که معنا ومفهوم رشته ی حقوق چیست وچرا این رشته
که یکی از غنی ترین گرایش های ادبیات وعلوم انسانی است معنا ومفهوم درستی از ان در جامعه ارائه نمیشود؟و متا سفانه در کشور ما معنای واقعی این رشته رنگ باخته
است؟
پاسخی که این حقیر نظر به قلت بضاعت اطلاعات در این زمینه میتوانم ارائه دهم در وهله ی اول این است که درک صحیحی از این رشته در کشور ما وجود نداردو این رشته در حقوق ما تنها به یک سری از قوانین مدون و مکتوب که بیشتر سابقه ی تاریخی حقوق ما هستنداطلاق میشودکه هیچ گونه پویایی وپیشرفتی در ان رخ نمی دهد. گر چه حقوقدانان ما در این زمینه پیشرو هستنداما منابع حقوق”که باید به انها بیشتر به عنوان تاریخ حقوق نگاه شود” وتفسیر این منابع هر گونه پیش گرایی و حرکتی را خنثی میکندو نتیجه ی این تعصب در تفسیر این میشود که دانشجویان در انتخاب گرایش های بعدی خود در مقاطع بالاتر این رشته نیز به مثابه ی انتخاب اشتباه این رشته درکنکور”که یا به خاطررتبه ی کنکور یا اجبار خانواده یا بازار کار این رشته! دچار اشتباه شوند و تنها گرایش های مفید این رشته را حقوق خصوصی وجزا بدانند وگرایش بشر .عمومی وبین الملل را گرایش های بی فایده یا حداقل کم فایده بدانند نتیجه این دیدگاه ضعف درک حقوقی وعقب ماندگی حقوقی خواهد شد.
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 13:31 | نویسنده : emdadkhodroshayan
ديه متفاوت و كفاره متساوى
ديه در اسلام بر معيار ارزش معنوى انسان مقتول نيست، بلكه يك دستور خاصى است كه ناظر به مرتبه بدن انسان كشته شده مىباشد، نشانه آن اين است كه اسلام بسيارى از افراد اعم از زن و مرد را كه داراى اختلاف علمى يا عملىاند متفاوت مىبيند و تساوى آنها را نفى مىكند، و در عين حال ديه آنها را مساوى مىداند، مثلا درباره تفاوت عالم و جاهل مىگويد:
... هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون (1)
آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند مساويند؟
و درباره تفاوت مجاهد قائم و غير مجاهد قاعد چنين مىفرمايد:
لايستوي القاعدون من المؤمنين غير اولي الضرر و المجاهدون في سبيل الله (2)
مؤمنان خانهنشين كه زيان ديده نيستند با آن مجاهدانى كه با مال خود در راه خدا جهاد مىكنند يكسان نمىباشند.
ودرباره اختلاف كسى كه قبل از فتح مكه و پيروزى چشمگير اسلام، جهاد و كمك مالى مىكرد و در راه خدا مبارزه و انفاق مىنمود با كسى كه بعد از فتح مكه در جهاد شركت مىكرد و در راه اسلام كمك مالى مىنمود چنين مىفرمايد:
... لا يستوي منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعد وقاتلوا وكلا وعد الله الحسنى والله بما تعلمون خبير (3)
كسانى از شما كه پيش از فتح مكه انفاق و جهاد كردهاند با ديگران يسكان نيستند، آنان از حيث درجه بزرگتر از كسانىاند كه بعدا به انفاق و جهاد پرداختهاند.
غرض آن كه قرآن كريم با تصريح به عدم تساوى ارزشهاى الهى افراد ياد شده وبا اصرار بر تفاوت معنوى آنان تصريح به تساوى آنان در قصاص و ديه دارد و در اين باره راجع به تساوى همگان چنين مىفرمايد:
وكتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس والعين بالعين والانف بالانف والاذن بالاذن والسن بالسن والجروح قصاص فمن تصدق به فهو كفارة له (4)
و مقرر كرديم برايشان كه جان در مقابل جان و چشم در برابر چشم و بينى در برابر بينى و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان مىباشد وزخمها به همان ترتيب قصاص دارند و هركه آن را ببخشد پس كفاره (گناهان) او خواهد بود.
يعنى هر انسانى اعم از زن و مرد در قبال انسان ديگر خواه زن و مرد قصاص مىشود چه اين كه قصاص اجزا و اطراف و قصاص جراحتها نيز مساوى است، ليكن همين عموم يا اطلاق در آيه ديگر تقييد و تخصيص مىپذيرد زيرا خداوند در آيه ديگر چنين فرمود:
يا ايها الذين الذين امنوا كتب عليكم القصاص في ا لقتلى الحر بالحر والعبد بالعبد والانثى بالانثى (5)
اى كسانى كه ايمان آرودهايد درباره كشتگان، بر شما قصاص مقرر شده: آزاد عوض آزاد و بنده عوض بنده و زن عوض زن.
با اين آيه، عموم يا اطلاق آيه قبلى تخصيص يا تقييد مىپذيرد، يعنى زن در قبال زن قصاص مىشود نه مرد، و حكم ديه در اسلام با تفاوت بين زن و مرد تعيين مىگردد. گرچه از جهت ارزشهاى معنوى ممكن است زنى بيش از مرد نزد خدا مقرب باشد بنابراين تساوى ديه عالم و جاهل نه از ارج و منزلت عالم مىكاهد و نه بر مقام جاهل مىافزايد. ونيز تفاوت ديه مرد و زن نه بر منزلت مرد مىافزايد ونه از مقام زن مىكاهد، زيرا برخى از تفاوتهاى مادى و مالى هيچگونه ارتباطى به مقامهاى معنوى ندارد.
هيچگونه تلازم عقلى يا نقلى بين ديه و كمال معنوى وجود ندارد تا هر اندازه ديه بيشتر شود، قداست روح مقتول و تقرب وى نزد خدا افزونتر باشد چون حكم كلامى قتل ناظر به ارزش معنوى انسان مقتول است لذا قتل عمدى مرد يا زن مؤمن از هتبحثهاى كلامى يكسان استيعنى اگر قتل عمدى مؤمن عذاب ابد يا دراز مدت را به دنبال دارد هرگز فرقى بين آن كه مؤمن مقتول عمدى زن باشد يا مرد وجود ندارد، چه اين كه از جهت لزوم كفاره هيچ فرقى بين قتل زن و مرد نيستيعنى در قتل عمدى كفاره جمع بين آزاد كردن برده و روزه شصت روز و اطعام شصت مسكين واجب است ودر قتل غير عمد كفاره به نحو ترتيب نه به نحو جمع و نه به طور تخيير، واجب مىشود و از اين لحاظ فقهى نيز فرقى بين قتل زن و مرد نيست.
پىنوشتها:
1- زمر،9.
2- نساء،95.
3- حديد، 10.
4- مائده، 45.
5- بقره، 178.
http://www.hawzah.net/Per/K/Zandarayneh/57.htm
· فصل اول : ديه مو
ماده 368 : هرگاه كسى موى سر يا صورت مردى را طورى از بين ببرد كه ديگر نرويد عهده دار ديه كامل خواهد بود و اگر دوباره برويد نسبت به موى سر ضامن ارش است و نسبت به ريش ثلث ديه كامل را عهده دار خواهد بود .
ماده 369 : هر گاه كسى موى سر زنى را طورى از بين ببرد كه ديگر نرويد ضامن ديه كامل زن مى باشد و اگر دوباره برويد عهده دار مهر المثل خواهد بود و در اين حكم فرقى ميان كوچك و بزرگ نيست .
تبصره : اگر مهرالمثل بيش از ديه كامل باشد فقط به مقدار ديه كامل پرداخت مى شود.
ماده370 : هر گاه مقدارى از موهاى از بين رفته دوباره برويد و مقدار ديگر نرويد نسبت مقدارى كه نمى رويد با تمام سر ملاحظه مى شود و ديه به همان نسبت دريافت مى گردد.
ماده371: تشخيص روئيدن مجدد مو ونروئيدن آن با خبره است و اگر طبق نظر خبره ديه يا ارش پرداخت شده و بعد از آن دوباره روئيد بايد مقدار زائد بر ارش به جانى مسترد شود .
ماده 372 : ديه موهاى مجموع دو ابرو در صورتيكه هرگز نرويد پانصد دينار است و ديه هر كدام دويست و پنجاه دينار و ديه هر مقدار از يك ابرو به همان نسبت خواهد بود اگر دوباره روئيده شود در همهء موارد ارش است و اگر مقدارى از آن دوباره روئيده شود و مقدار ديگر هرگز نرويد نسبت به آن مقدار كه مجدداً روئيده شود ارش است و نسبت به آن مقدار كه روئيده نمى شود و ديه با احتساب مقدار مساحت تعيين مى شود .
ماده 373: از بين بردن موهاى پلك چشم موجب ارش است خواه دوباره برويد خواه نرويد و خواه تمام آن باشد و خواه بعض آن .
ماده 374 : از بين بردن مو در صورتى موجب ديه يا ارش مى شود كه به تنهايى باشد نه از بين بردن عضو يا كندن پوست و مانند آن كه در اين موارد فقط ديهء عضو قطع شده يا مانند آن پرداخت مى گردد.
· فصل دوم : ديه چشم
ماده 375 : از بين بردن دو چشم سالم موجب ديهء كامل است و ديه هر كدام از آنها نصف ديه كامل خواهد بود .
تبصره : تمام چشم هائيكه بيناى دارند در حكم فوق يكسانند گرچه از لحاظ ضعف و بيمارى و شبكورى و لوچ بودن با يكديگر فرق داشته باشند .
ماده 376 : چشمى كه در سياهى آن لكه سفيدى باشد اگر مانع ديدن نباشد ديه آن كامل است و اگر مانع مقدارى از ديدن باشد بطوريكه تشخيص ممكن باشد به همان نسبت از ديه كاهش مى يابد و اگر به طور كلى مانع ديدن باشد در آن ارش است نه ديه .
ماده 377 : ديه چشم كسى كه داراى يك چشم سالم و بينا باشد و چشم ديگرش نابيناى مادرزاد بوده يا در اثر بيمارى يا علل غيرجنائى از دست رفته باشد ديه كامل است و اگرچشم ديگرش را در اثر قصاص يا جنايتى از دست داده باشد ديه آن نصف ديه است .
ماده 378 : كسى كه داراى يك چشم بينا و يك چشم نابينا است ديه چشم نابيناى او ثلث ديه كامل است خواه چشم او مادرزاد نابينا بوده است يا در اثر جنايت نابينا شده باشد .
ماده 379 : ديه مجموع چهار پلك دو چشم ديه كامل خواهد بود و ديه پلك هاى بالا ثلث ديه كامل و ديه پلكهاى پائين نصف ديه كامل است .
· فصل سوم : ديه بيني
ماده 380 : از بين بردن تمام بينى دفعتاً يا نرمهء آن كه پايين قصب و استخوان بينى است موجب ديه كامل است و از بين بردن مقدارى از نرمهء بينى موجب همان نسبت ديه مى باشد.
ماده 381 : از بين بردن مقدارى از استخوان بينى بعد از بريدن نرمهء آن موجب ديه كامل و ارش مىباشد.
ماده 382 : اگر با شكستن يا سوزاندن ياامثال آن بينى را فاسد كنند در صورتى كه اصلاح نشود موجب ديهء كامل است و اگر بدون عيب جبران شود موجب يكصد دينار مى باشد .
ماده 383 : فلج كردن بينى موجب دو ثلث ديه كامل است و از بين بردن بينى فلج موجب ثلث ديه كامل مىباشد.
ماده 384 : از بين بردن هر يك از سوراخهاى بينى موجب ثلث ديه كامل است و سوراخ كردن بينى بطورى كه هر دو سوراخ و پرده فاصل ميان آن پاره شود يا آنكه آن را سوراخ نمايد در صورتى كه باعث ازبين رفتن آن نشود موجب ثلث ديه كامل است و اگر جبران و اصلاح شود موجب خمس ديه مى باشد .
ماده 385 : ديه از بين بردن نوك بينى كه محل چكيدن خون است نصف ديه كامل مى باشد.
· فصل چهارم : ديه گوش
ماده 386 : از بين بردن مجموع دو گوش ديهء كامل دارد و از بين بردن هر كدام نصف ديه كامل است و ازبين بردن مقدارى از آن موجب ديهء همان مقدار با رعايت نسبت به تمام گوش خواهد بود.
ماده 387 : از بين بردن نرمه گوش ثلث ديه آن گوش را دار و از بين بردن قسمتى از آن موجب ديه به همان نسبت خواهد بود.
ماده 388 : پاره كردن گوش ثلث ديه دارد .
ماده 389 : فلج كردن گوش دو ثلث ديه و بريدن گوش فلج ثلث ديه را دارد .
تبصره : هر گاه آسيب رساندن به گوش به حس شنوائى سرايت كند و به آن آسيب رساند يا موجب سرايت به استخوان و شكستن آن شود براى هر كدام ديه جداگانه اى خواهد بود.
ماده 390 : گوش سالم و شنوا و گوش كر در احكام مذكور در موارد فوق يكسانند.
· فصل پنجم : ديه لب
ماده 391 : از بين بردن مجموع دو لب ديه كامل دارد و از بين بردن هر كدام از لب ها نصف ديه كامل و از بين بردن هر مقدارى از لب موجب ديه همان مقدار با رعايت نسبت به تمام لب خواهد بود .
ماده 392 : جنايتى كه لب ها را جمع كند و در اثر آن دندانها را نپوشاند موجب مقدارى است كه حاكم آن را تعيين مىنمايد .
ماده 393 : جنايتى كه موجب سست شدن لب ها بشود بطورى كه با خنده و مانند آن از دندانها كنار نرود موجب دو ثلث ديه كامل مى باشد .
ماده 394 : از بين بردن لب هاى فلج و بى حس ثلث ديه دارد .
ماده 395 : شكافتن يك يا دو لب بطورى كه دندانها نمايان شوند موجب ثلث ديه كامل است و در صورت اصلاح و خوب شدن خمس ديه كامل خواهد بود .
· فصل ششم : ديه زبان
ماده 396 : از بين بردن تمام زبان سالم يا لال كردن انسان سالم يا ضربه مغزى و مانند آن ديه كامل دارد و بريدن تمام زبان لال ثلث ديه كامل خواهد بود.
ماده 397 : از بين بردن مقدارى از زبان لال موجب ديه همان مقدار با رعايت نسبت به تمام زبان خواهد بود ولى ديه قسمتى از زبان سالم به نسبت از دست دادن قدرت اداى حروف خواهد بود.
ماده 398 : تعيين مقدار ديه جنايتى كه بر زبان وارده شده و موجب از بين رفتن حروف نشود لكن باعث عيب گردد با تعيين حاكم خواهد بود.
ماده 399 : هر گاه مقدارى از زبان را كسى قطع كند كه باعث از بين رفتن قدرت اداى مقدارى از حروف باشد و ديگرى مقدار ديگر را كه باعث از بين رفتن مقدارى از باقى حروف گردد ديه به نسبت از بين رفتن قدرت اداى حروف مى باشد .
ماده 400 : بريدن زبان كودك قبل از حد سخن گفتن موجب ديه كامل است .
ماده 401 : بريدن زبان كودكى كه به حد سخن گفتن رسيده ولى سخن نمى گويد ثلث ديه دارد و اگر بعداً معلوم شود كه زبان او سالم و قدرت تكلم داشته ديه كامل محسوب و بقيه از جانى گرفته مى شود.
ماده 402 : هرگاه جنايتى موجب لال شدن گردد و ديهء كامل از جانى گرفته شود و دوباره زبان به حال اول برگردد و سالم شود ديه مسترد خواهد شد .
· فصل هفتم : ديه دندان
ماده 403 : از بين بردن تمام دندانهاى بيست و هشتگانه ديه كامل دارد و به ترتيب زير توزيع مى شود:
1- هر يك از دندانهاى جلو كه عبارتند از پيش و چهارتايى و نيش كه از هر كدام دو عدد در بالا دو عدد در پائين مى رويد و جمعاً دوازده تا خواهد بود. پنجاه دينار و ديه مجموع آنها ششصد دينار مى شود.
2- هر يك از دندانهاى عقب كه در چهار سمت پايانى از بالا و پايين در هر كدام يك ضاحك و سه ضرس قرار دارد و جمعاً شانزده تا خواهد بود بيست و پنج دينار و ديهء مجموع آنها چهار صد دينار مى شود .
ماده 404 : دندانهاى اضافى به هر نام كه باشد و به هر طرز كه روئيده شود ديه اى ندارد و اگر در كندن آنها نقصى حاصل شود تعيين مقدار ارش آن با قاضى است و اگر هيچگونه نقصى حاصل نشود ارش نخواهد داشت ولى به نظر قاضى تا 74 ضربه شلاق محكوم مى شود.
ماده 405 : هرگاه دندانها از بيست و هشت تا كمتر باشد به همان نسبت از ديه كامل كاهش مى يابد خواه خلقتاً كمتر باشد يا در اثر عارضه اى كم شده باشد .
ماده 406 : فرقى ميان دندانهائى كه دارى رنگهاى گوناگون مى باشد نيست و اگر دندانى در اثر جنايت سياه شده و نيافتد ديه آن دو ثلث ديه همان دندان است كه سالم باشد و ديه دندانى كه قبلا" سياه نشده ثلث همان دندان سالم است .
ماده407 : شكاف (اشقاق) دندان كه بدون كندن و از بين بردن آن باشد تعيين جريمه مالى آن با حاكم است .
ماده 408 : شكستن آن مقدار از دندان كه نمايان است با بقاء ريشه ديه كامل آن دندان را دارد و اگر بعد از شكستن مقدار مزبور كسى بقيه را از ريشه بكند جريمه آن با نظر حاكم تعيين مى شود خواه كسى كه بقيه را از ريشه كنده همان كسى باشد كه مقدار نمايان دندان را شكسته يا ديگرى .
ماده 409 : كندن دندانهاى شيرى كودك كه ديگر بجاى آن دندان نرويد ديه كامل آن را دارد و اگر بجاى آن دندان برويد ديه هر دندان شيرى كه كنده شد يك شتر مى باشد .
ماده 410 : دندانى كه كنده شود ديهء كامل دارد گرچه همان را در محلش قرار دهند و دوباره مانند سابق شود.
ماده 411 : هرگاه دندان ديگرى بجاى دندان اصلى كنده شده قرار گيرد و مانند دندان اصلى شود كندن آن ديهء كامل دارد.
· فصل هشتم : ديه گردن
ماده412 : شكستن گردن بطورى كه گردن كج شود ديهء كامل دارد.
ماده 413 : جنايتى كه موجب كج شدن گردن شود و همچنين جناتى كه مانع فرو بردن غذا گردد جريمه آن با نظر حاكم تعيين مى شود.
ماده 414 : هرگاه جنايتى كه موجب كج شدن گردن و همچنين مانع فرو بردن غذا شده اثر آن زايل گردد ديه ندارد فقط بايد ارش پرداخت شود گرچه بعد از برطرف شدن اثر آن با دشوارى بتواند گردن را مستقيماً نگه بدارد يا غذا را فرو ببرد.
· فصل نهم : ديه فك
ماده 415 : از بين بردن مجموع دو فك ديهء كامل دارد و ديهء هر كدام آنها پانصد دينار مى باشد و از بين بردن مقدارى از هر يك موجب ديهء مساحت همان مقدار است و ديهء از بين بردن يك فك بامقدارى از فك ديگر نصف ديه با احتساب ديه مساحت فك ديگر خواهد بود .
ماده 416 : ديه فك مستقل از ديه دندان مى باشد و اگر فك با دندان از بين برود ديه هر يك جداگانه محسوب مىگردد.
ماده 417 : جنايتى كه موجب نقص فك شود يا باعث دشوارى و نقص جويدن گردد تعيين جريمه مالى آن با نظر حاكم است .
· فصل دهم : ديه دست و پا
ماده 418 : از بين مجموع دو دست تا مفصل مچ ديه كامل دارد و ديه هر كدام از دستها نصف ديه كامل است خواه منجى عليه داراى دو دست باشد يا يك دست و دست ديگر را خلقتاً يا در اثر سانحه اى از دست داده باشد .
ماده 419 : ديه قطع انگشتان هر دست تنها تا مچ پانصد دينار است .
ماده 420 : جريمه مالى بريدن كف دست كه خلقتاً بدون انگشت بوده و يا در اثر سانحه اى بدون انگشت شده است با نظر حاكم تعيين مى شود.
ماده 421 : ديه قطع دست تا آرنج پانصد دينار است خواه داراى كف باشد و خواه نباشد و همچنين ديه قطع دست تا شانه پانصد دينار است خواه آرنج داشته باشد خواه نداشته باشد .
ماده 422 : ديه دستى كه داراى انگشت است اگر بيش از مفصل مچ قطع شود و يا بالاتر از آرنج قطع گردد پانصد دينار است به اضافه ارش كه با در نظر گرفتن مساحت تعيين مى شود .
ماده 423 : كسى كه از مچ يا آرنج يا شانه اش دو دست داشته باشد ديه دست اصلى پانصد دينار است و نسبت به دست زائد قاضى به هر نحو كه مصلحت بداند نزاع را خاتمه مى دهد. تشخيص دست اصلى و زاهد به نظر خبره خواهد بود.
ماده 424 : ديه ده انگشت دو دست و همچنين ديه ده انگشت دو پا ديه كامل خواهد بود، ديه هر انگشت عشر ديه كامل است .
ماده 425 : ديه هر انگشت به عدد بندهاى آن انگشت تقسيم مى شود و بريدن هر بندى از انگشتهاى غير شست ثلث ديه انگشت سالم و در شست نصف ديه شست سالم است.
ماده 426 : ديه انگشت زائد ثلث ديه انگشت اصلى و ديه بندهاى زائد ثلث ديه بند اصلى است .
ماده 427 : ديه فلج كردن هر انگشت دو ثلث ديه انگشت سالم است و ديه قطع انگشت فلج ثلث ديه انگشت سالم است .
ماده 428 : احكام مذبور در مواد اين فصل در پا نيز جارى است .
· فصل يازدهم : ناخن
ماده 429 : كندن ناخن بطورى كه ديگر نرويد يا فاسد و سياه برويد ده دينار و اگر سالم و سفيد برويد پنج دينار است.
· فصل دوازدهم : ديه ستون فقرات
ماده 430 : شكستن ستون فقرات ديه كامل دارد خواه اصلا" درمان نشود يا بعد از علاج به صورت كمان و خميدگى در آيد يا آنكه بدون عصا نتواند راه برود يا توانايى جنسى او از بين برود يا مبتلا به سلس و ريزش ادرار گردد و نيز ديه جنايتى كه باعث خميدگى پشت شود يا آنكه قدرت نشستن يا راه رفتن را سلب نمايد ديه كامل خواهد بود.
ماده 431 : هرگاه بعد از شكستن يا جنايت وارد نمودن بر ستون فقرات معالجه مؤثر شود و اثرى از جنايت نماند جانى بايد يكصد دينار بپردازد.
ماده 432 : هرگاه شكستن ستون فقرات باعث فلج شدن هر دو پا شود براى شكستن ديهء كامل و براى فلج دو پا دو ثلث ديه كامل منظور مى گردد.
· فصل سيزدهم : ديه نخاع
ماده 433 : قطع تمام نخاع ديه كامل دارد و قطع بعضى از آن به نسبت مساحت خواهد بود.
ماده 434 : هر گاه قطع نخاع موجب عيب عضو ديگر شود اگر آن عضو داراى ديه معين باشد بر ديه كامل قطع نخاع افزوده مى گردد و اگر آن عضو داراى ديه معين نباشد ارش آن بر ديه كامل قطع نخاع افزوده خواهد شد .
· فصل چهاردهم : ديه بيضه
ماده 435 : قطع دو بيضه دفعتاً ديه كامل و قطع بيضه چپ دو ثلث ديه و قطع بيضه راست ثلث ديه دارد.
تبصره : فرقى در حكم مذكور بين جوان و پير و كودك و بزرگ و عنين و سالم و مانند آن نيست .
ماده 436 : ديه ورم كردن دو بيضه چهار صد دينار است و اگر تورم مانع راه رفتن مفيد شود ديه آن هشتصد دينار خواهد بود.
· فصل پانزدهم : ديه دنده
ماده 437 : ديه هر يك از دنده هايى كه در پهلوى چپ واقع شده و محيط به قلب مى باشد بيست و پنج دينار و ديه هر يك از ساير دنده ها ده دينار است .
· فصل شانزدهم : ديه استخوان زير گردن
ماده 438: شكستن مجموع دو استخوان ترقوه ديه كامل دارد و شكستن هر كدام از آنها كه درمان نشود يا با عيب درمان شود نصف ديه كامل است و اگر بخوبى درمان شود چهل دينار مى باشد.
· فصل هفدهم : ديه نشيمن گاه
ماده 439 : شكستن استخوان نشيمن گاه (دنبالچه) كه موجب مى شود مجنى عليه قادر به ضبط مدفوع نباشد ديه كامل دارد و اگر قادر به ضبط مدفوع باشد و قادر به ضبط باد نباشد ارش پرداخت خواهد شد.
ماده 440 : ضربه اى كه به حد فاصل بيضه ها و دبر واقع شود و موجب عدم ضبط ادرار يا مدفوع گردد ديه كامل دارد و همچنين اگر ضربه اى به محل ديگرى وارد آيد كه در اثر آن ضبط ادرار و مدفوع در اختيار مجنى عليه نباشد.
ماده 441 : از بين بردن بكارت دختر با انگشت كه باعث شود او نتواند ادرار را ضبط كند علاوه بر ديه كامل زن، مهرالمثل نيز دارد .
· فصل هجدهم : ديه استخوان ها
ماده 442: ديه شكستن استخوان هر عضوى كه براى آن عضو ديه معينى است خمس آن مى باشد و اگر معالجه شود و بدون عيب گردد ديه آن چهار پنجم ديه شكستن آن است و ديه كوبيدن آن ثلث ديه آن عضو و در صورت درمان بدون عيب چهار پنجم ديه خرد شدن استخوان مى باشد.
ماده 443 : در جداكردن استخوان از عضو بطورى كه آن عضو بى فائده گردد دو ثلث ديه همان عضو است و اگر بدون عيب درمان شود، ديه آن چهار پنجم ديه اصل جدا كردن مى باشد .
· فصل نوزدهم : ديه عقل
ماده 444 : هرجنايتى كه موجب زوال عقل گردد ديه كامل دارد و اگر موجب نقصان آن شود ارش دارد. مادهء 445 از بين بردن عقل يا كم كردن آن موجب قصاص نخواهد شد.
ماده 446 : هر گاه در اثر جنايتى مانند ضربه مغزى و شكستن سر يا بريدن دست، عقل زايل شود براى هر كدام ديه جداگانه خواهد بود و تداخل نمى شود.
ماده 447 : هرگاه در اثر جنايتى عقل زايل شود و ديه كامل از جانى دريافت شود و دوباره عقل برگردد ديه مسترد مى شود و ارش پرداخت خواهد شد.
ماده 448 : مرجع تشخيص زوال عقل يا نقصان آن دو نفر خبره عادل مى باشد و اگر در اثر اختلاف رأى خبرگان زوال يا نقصان عقل ثابت نشود قول جانى با سوگند مقدم است .
· فصل بيستم : ديه حس شنوايي
ماده 449 : از بين بردن حس شنوائى مجموع دو گوش ديه كامل و از بين بردن حس شنوائى يك گوش نصف ديه كامل دارد گرچه شنوائى يكى از آن دو قوى تر از ديگرى باشد .
ماده 450 : هر گاه كسى فاقد حس شنوائى يكى از گوش هاباشد كر كردن گوش سالم او نصف ديه دارد .
ماده 451 : هر گاه معلوم باشد كه حس شنوائى بر نمى گردد يا دو نفر عادل اهل خبره گواهى دهند كه برنمى گردد ديه مستقر مى شود و اگر اهل خبره اميد به برگشت آن را پس از گذشت مدت معينى داشته باشد و با گذشتن آن مدت شنوايى برنگردد ديه استقرار پيدا مى كند و اگر شنوائى قبل از دريافت ديه برگردد ارش ثابت مى شود و اگر بعد از دريافت آن برگردد ديه مسترد نمى شود و اگر مجنى عليه قبل از دريافت ديه بميرد ديه ثابت خواهد بود.
ماده 452 : هر گاه بريدن هر دو گوش شنوائى از بين برود دو ديه كامل لازم است و هر گاه با بريدن يك گوش حس شنوائى بطور كلى از بين برود يك ديه كامل و نصف ديه لازم مى شود اگر با جنايت ديگرى حس شنوائى از بين برود هم ديه جنايت لازم است و هم ديه شنوائى .
تبصره هرگاه دو نفر عادل اهل خبره گواهى دهند كه شنوائى از بين نرفته ولى در مجراى آن نقصى رخ داده كه مانع شنوائى است همان ديه شنوائى ثابت است.
ماده 453 : هرگاه كودكى كه زبان باز نكرده در اثر كر شدن نتواند سخن بگويد جانى علاوه بر ديه شنوائى به پرداخت ارش محكوم مى شود .
ماده 454 : هر گاه در اثر جنايتى حس شنوائى و گويايى از بين برود دو ديه كامل دارد .
ماده 455 : اگر كسى سبب پاره شدن پرده گوش ديگرى شود محكوم به پرداخت ارش است .
ماده 456 : در صورت اختلاف جانى و مجنى عليه هر گاه با نظر خبره معتمد موضوع روشن نشود مورد از باب لوث است و مجنى عليه با قسامه ديه را دريافت خواهد كرد .
· فصل بيست و يكم : ديه بينايي
ماده 457 : از بين بردن بينائى هر دو چشم ديه كامل دارد و از بين بردن بينائى يك چشم نصف ديه كامل دارد .
تبصره : فرقى در حكم مذكور بين چشم تيزبين يا لوچ يا شب كور و مانند آن نمى باشد .
ماده 458 : هر گاه باكندن حدقه چشم، بينائى از بين برود ديه آن بيش از ديه كندن حدقه نخواهد بود و اگر در اثر جنايت ديگر مانند شكستن سر، بينائى از بين برود هم ديه جنايت با ارش آن لازم است و هم ديه بينائى .
ماده 459: در صورت اختلاف بين جانى و مجنى عليه با گواهى دو مرد خبره عادل يا يك خبره مرد و دو زن خبره عادل به اينكه بينائى از بين رفته و ديگر برنمى گردد يا اينكه بگويند اميد به بازگشت آن هست ولى مدت آن را تعيين نكنند ديه ثابت مى شود و همچنين اگر براى برگشت آن مدت متعارفى تعيين نمايند و آن مدت سپرى شود و بينائى برنگردد ديه ثابت خواهد بود و هر گاه مجنى عليه قبل از سپرى شدن مدت تعيين شده بميرد ديه استقرار مى يابد و همچنين اگر ديگرى حدقه او را بكند ديه بينائى بر جانى اول ثابت خواهد بود و هر گاه بينائى برگردد و شخص ديگرى آن را چشم بكند، بر جانى اول فقط ارش لازم مى باشد .
ماده 460 : هر گاه مجنى عليه مدعى شودكه بينائى هر دو چشم يا يك چشم او كم شده به ترتيب با آزمايش و سنجش با همسالان يا با مقايسه با چشم ديگرش به نسبت تفاوت ديه پرداخت مى شود و در صورتى كه از طريق آزمايش علم حاصل نشود از طريق قسامه اقدام مى شود.
ماده 461 : هر گاه مجنى عليه ادعا كند كه بينائى او زايل شده و شهادتى از متخصصان در بين نباشد حاكم او را با قسامه سوگند مى دهد و به نفع او حكم صادر مى كند.
تبصره : قسامه براى كورى دو چشم شش قسم و براى كورى يك چشم سه قسم و براى كم شدن بينائى به نسبت كم شدن آن مى باشد اعم از اينكه مدعى به تنهايى قسم ياد كند يا با افراد ديگر .
· فصل بيست و دوم : ديه حس بويايي
ماده 462 : از بين بردن حس بويائى هر دو مجراى بينى ديه كامل دارد و در صورت از بين بردن بويائى يك مجرى نصف ديه است و قاضى در مورد اخير قبل از صدور حكم بايد به طرفين تكليف صلح بنمايد.
ماده 463 : در صورت اختلاف بين جانى و مجنى عليه هر گاه با آزمايش يا با مراجعه به دو متخصص عادل از بين رفتن حس بويائى يا كم شدن آن ثابت نشود با قسامه (طبق تبصره ماده 461) به نفع مدعى حكم مى شود.
ماده 464 : هر گاه حس بويائى قبل از پرداخت ديه برگردد ارش آن پرداخت خواهد شد واگر بعد ازآن برگردد بايد مصالحه نمايند و اگر مجنى عليه قبل از سپرى شدن مدت انتظار برگشت بويائى بميرد ديه ثابت مى شود .
ماده 465 : هرگاه در اثر بريدن بينى حس بويائى از بين برود دو ديه لازم مى شود و اگر در اثر جنايت ديگر بويائى از بين رفت ديه جنايت بر ديه بويائى افزوده مى شود و اگر آن جنايت ديه معين نداشته باشد ارش آن بر ديه بويائى اضافه خواهد شد.
· فصل بيست و سوم : ديه چشايي
ماده 466: از بين بردن حس چشائى موجب ارش است .
ماده 467 : هر گاه با بريدن زبان حس چشائى از بين برود بيش از ديه زبان نخواهد بود و اگر با جنايت ديگرى حس چشائى از بين برود ديه يا ارش آن جنايت بر ارش حس چشائى افزوده مى گردد .
ماده 468 : در صورتى كه حس چشائى برگردد ارش مسترد مى شود.
ماده 469: اگر با مراجعه به دو نفر كارشناس عادل مقدار جنايت روشن شود طبق آن عمل مى شود و گرنه در صورت لوث،با قسامه مدعى حسب مورد حكم به نفع او صادر خواهد شد.
· فصل بيست و چهارم : ديه صوت و گويايي
ماده 470 : از بين بردن صوت شخص بطور كامل كه نتواند صدايش را آشكار كند ديه كامل دارد گرچه بتواند با اخفات و آهسته صدايش را برساند .
ماده 471 : از بين بردن گويائى بطور كامل كه نتواند اصلا" سخن بگويد نيز ديه كامل دارد .
ماده 472 : در جنايتى كه موجب نقصان صوت شود ارش است.
ماده 473 : ارش جنايتى حذف كه باعث از بين رفتن صوت نسبت به بعضى از حروف شود بايد با مصالحه معلوم گردد.
· فصل بيست و پنجم : ديه زوال منافع
ماده 474 : جنايتى كه موجب سلس و ريزش ادرار شود به ترتيب زير ارش دارد:
الف ـ در صورت دوام آن در كليه ايام تا پايان هر روز ديه كامل دارد.
ب ـ در صورت دوام آن در كليه روزها تا نيمى از هر روز دو ثلث ديه دارد.
ج ـ در صورت دوام آن در كليه روزها تا هنگام بر آمدن روز ثلث ديه دارد .
تبصره : هرگاه سلس و ريزش ادرار در بعضى از روزها بود و بعداً خوب شود جريمه آن با نظر حاكم تعيين مى شود .
ماده 475 : اعمال ارتكابى زير باعث ارش است.
الف ـ باعث از بين رفت انزال شود.
ب ـ قدرت توليد مثل و باردارى را از بين ببرد .
ج ـ لذت مقاربت را از بين ببرد.
ماده 476 : جنايتى كه باعث ازبين رفتن توان مقاربت بطور كامل شود ديه كامل دارد .
ماده 477 : در هر جنايتى كه موجب زوال يا نقص بعضى ازمنافع گردد مانند خوابلمس يا موجب پديد آمدن بعضى از بيماريها شود و ديه آن معين نشده باشد ارش تعيين مى شود.
ماده 478 : هر گاه آلت رجوليت مرد از محل ختنه گاه و يا بيشتر قطع شود ديه كامل دارد و كمتر از ختنه گاه به نسبت مساحت ختنه گاه احتساب مى گردد و به همان نسبت از ديه پرداخت خواهد شد .
ماده 479 : هر گاه آلت زنانه كلا"قطع شود ديه كامل دارد و هرگاه يك طرف آن قطع شود نصف ديه دارد.
http://www.police.ir/Rules/Rules10-2-2-4-9.htm
ديه و قصاص و تكليف حكومت و حق زنان
چكيده: مطابق نظريه فقهاى شيعه، مرد و زن در مقابل يكديگر قصاص مىشوند؛ ليكن قصاص نفس مرد در برابر نفس زن، مشروط به پرداخت نصف ديه مرد است. اما زن و مرد در قصاص عضو، تا رسيدن ديه عضو به ثلث ديه كامل، با يكديگر برابرند و پس از آن، قصاص عضو مرد در برابر عضو زن، مشروط به پرداخت نصف ديه عضو مرد است. ديه نفس زن نيز نصف ديه نفس مرد است؛ ليكن مرد و زن در ديه عضو تا رسيدن آن به ثلث ديه كامل با يكديگر مساوىاند و پس از آن، ديه عضو زن به نصف ديه عضو مرد كاهش مىيابد. در اين بررسى معلوم مىشود كه تفاوت بين زن و مرد در قصاص و ديه، از احكام ثابت اسلام است و لذا قابل تغيير نيست؛ اگرچه حكومت اسلامى در مقابل زنان سرپرست خانوار مكلف به جبران خسارت مىباشد. بدين جهت، فلسفه اين تفاوت را بايد در كليت نظام حقوقى اسلام جستوجو نمود. مسلم است كه اين حكم تبعيض بين زن و مرد، به لحاظ جنسيت و كمارزش دانستن جان و حق حيات زن يا ترويج خشونت بر ضد وى نيست.
متن:
بحث پيرامون تفاوت بين زن و مرد در برخى مقررات اسلامى از جمله قصاص و ديه، سابقهاى طولانى دارد ليكن در قرن اخير ابعاد وسيعتر و جدىترى پيدا كرده است. گاه سخن از بازخوانى مجدد منابع احكام براى استنباط حكمى تازه در اينباره است و زمانى بحث از نقش و تأثير زمان و مكان در اين مسئله يا كمارزش شمرده شدن جان و حق حيات زن در قانون قصاص و ديه و ارتباط اين قانون با ترويج خشونت بر ضد زنان است.
قصاص زن و مرد
الف) قصاص نفس
فقهاى شيعه(1) به اتفاق بر اين باور هستند كه زن و مرد مسلمان در برابر يكديگر قصاص مىشوند؛ ليكن قصاص مرد در برابر زن مشروط به پرداخت «فاضل ديه» يعنى نصف ديه مرد به اولياى دم زن است. روايات معتبر و متعددى بر نظريه مذكور دلالت دارد كه مورد استناد فقهاى شيعه قرار گرفته است.
ب) قصاص عضو
مطابق نظريه فقهاى شيعه،(2) زن و مرد در قصاص عضو با يكديگر برابر هستند، تا آنجا كه ديه عضو به ثلث ديه كامل برسد. در آن صورت، قصاص عضو مرد در مقابل عضو زن، مشروط به پرداخت نصف ديه عضو مرد از سوى زن به مرد است. مستند اين نظريه، روايات(3) معتبرى است.
ديه مرد و زن
الف) ديه نفس
از قوانين مورد اتفاق بين فقهاى شيعه(4) و اهل سنت(5)، مقدار ديه مرد و زن است؛ به گونهاى كه تاكنون هيچ مخالفى در ميان انديشمندان شيعه، نداشته است و در ميان علماى اهل سنت نيز مخالف قابل توجهى وجود ندارد. همگان بر اين عقيده هستند كه ديه كامل تعيين شده در فقه جزايى اسلام، براى نفسِ مرد است و ديه نفس زن نصف آن است. فقهاى شيعه در اينباره به روايات معتبرى استناد كردهاند.
ب) ديه عضو
فقهاى شيعه(6) درباره ديه عضو معتقدند كه ديه عضو مرد و زن با يكديگر برابر است تا آنگاه كه ديه عضو مصدوم به ثلث ديه كامل برسد و در آن صورت ديه عضو زن به نصف ديه عضو مرد كاهش مىيابد. مستند اين نظريه روايات معتبرى است.
دلايل برابرى زن و مرد در ديه و قصاص
آنچه درباره قصاص و ديه نفس و عضو زن و مرد بيان شد، مورد اتفاق فقهاى شيعه است. البته برخى از فقها در سالهاى اخير درباره برابرى زن و مرد در قصاص و ديه نفس و عضو، نظريههايى ارائه نمودهاند و در اينجا به بيان دلايل اين نظريه و نقد و بررسى آن پرداخته مىشود:
الف) عدالت خداوند متعال
از آيات قرآن استفاده مىشود كه سخنان و احكام خدا، حق و عادلانه است و در تكوين و تشريع نسبت به بندگان ظلم نكرده است.(7) «وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَـتِهِى وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ؛ (8) كلام پروردگار تو با صدق و عدل به حد تمام رسيد». «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفَـصِلِينَ ؛ (9) حكم و فرمان تنها از آن خداست؛ حق را از باطل جدا مىكند و او بهترين جدا كننده (حق از باطل) است». «وَ مَا رَبُّكَ بِظَـلَّـمٍ لِّلْعَبِيدِ ؛ (10) پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمىكند».
تفاوت بين زن و مرد در قصاص و ديه و الزام اولياى زن به پرداخت نصف ديه مرد هنگام قصاص مرد در برابر زن، بدون مشروط كردن قصاص زن در برابر مرد به چنين شرطى، از نظر عرف، ظلم و مخالف حق و عدالت است و خداوند نه تنها چنين سخنى نمىگويد، بلكه اينگونه حكم نمىكند. بنابراين زن و مرد در حقيقتِ انسانى و حقوق اجتماعى و اقتصادى از جمله قصاص و ديه با يكديگر مساوىاند و رواياتى كه بين آنها در قصاص و ديه تفاوت مىگذارد، مخالف كتاب است و اينگونه روايات را طبق «اخبار رد» (11) بايد كنار گذاشت.(12)
نقد و بررسى
كبراى اين استدلال صحيح است و شكى نيست كه كلام و احكام الاهى مطابق با حق و عدل است؛ ليكن اشكال در صغراى استدلال است. زيرا معلوم نيست كه تفاوت بين زن و مرد در قصاص و ديه، مصداق باطل و ظلم باشد؛ بلكه با توجه به نظام جامع حقوقى اسلام، اين تفاوت عين حق و عدل ارزيابى مىگردد. عمده فعاليتها و وظايف اقتصادى خانواده در اسلام، وظيفه مرد شمرده شده است. نقش اقتصادى مرد در خانواده و جامعه به گونهاى ترسيم شده است كه در صورت فقدان يا آسيب ديدن يك مرد، ضرر و زيان مادى زيادى به خانواده مىرسد. طبيعى است كه ديه مرد در چنين نظامى بيش از ديه زن ارزيابى و تعيين گردد و اين تفاوت، ايجاد نوعى توازن بين حقوق و وظايف مرد در نظام حقوقى اسلام و مطابق حق و عدالت است.
علاوه بر اين اگر حقوق زن و مرد جدا از ساير اجزاى نظام حقوقى اسلام ارزيابى شود، بايد هرگونه تفاوت بين زن و مرد، ناحق و مخالف عدل، بلكه مصداق ظلم دانسته شود، حتى تفاوتهايى كه در قرآن كريم به آن تصريح شده است، مانند ارث زن و مرد و در اين حال بايد پذيرفت كه كلام خداوند در درون خود دچار تناقض است.
ب) برابرى همه انسانها با يكديگر
انسانها در آيات و روايات، اعم از زن و مرد، بزرگ و كوچك، سفيد و سياه و عرب و غيرعرب، با هم در حقيقتِ انسانى برابرند و هيچيك بر ديگرى برترى ندارند. «يَـآأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَ حِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيرًا وَنِسَآءً؛(13) اى مردم از (مخالفت) پروردگارتان بپرهيزيد. همان كسىكه همه شما را از يك انسان آفريد و همسر وى را (نيز) از جنس او خلق كرد و از آن دو، مردان و زنان فراوانى (در روى زمين) منتشر ساخت». عموم كلمه «اتقوا» در آيه به جهت حذف متعلق، ظهور در خوددارى از هر نوع ستم در سياست، اقتصاد، شخصيت اجتماعى و قانونگذارى دارد. ازاينرو مردم بايد از قوانينى كه در نظر عرف و عقلا ظالمانه است دورى گزينند و در اين صورت خداوند سزاوارتر است كه در تشريع از اجحاف بپرهيزد و در حقوق انسانى و اجتماعى بين انسانها تبعيض قائل نشود. پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود: «الناس سواء كأسنان المشط؛ (14) مردم بسان دندانههاى شانه با يكديگر برابرند». با وجود اين قبيل آيات و روايات، كه در قرآن و منابع روايى فراوان است، شكى باقى نمىماند كه تفاوت بين زن و مرد در قصاص و ديه از نظر كتاب و سنت، ظلم و مردود است. ازاينرو اخبار مدعى تفاوت بين زن و مرد را بايد كنار گذاشت.(15) بنابراين تساوى و عدالت در تمامى حقوق بين افراد بشر از جمله زن و مرد لازم است؛ اما تساوى در حقوق غير از تشابه در آن است و تشابه در حقوق هيچ توجيه عقلى و شرعى ندارد. اگرچه ارث انسان مذكر و مؤنث مطابق تصريح قرآن، مشابه نيست، ليكن عادلانه و مساوى است و ظلمى در آن وجود ندارد. زيرا اداره امور اقتصادى خانواده در حقوق اسلام به عهده مرد است.(16)
نقد و بررسى
به اين استدلال نيز اشكالاتى وارد است. اولاً، پيام آيه «خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَ حِدَةٍ»(17) اين است كه انسانها، اعم از زن و مرد، از يك نفس آفريده
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 13:28 | نویسنده : emdadkhodroshayan
موضو ع توقيف و تامين حق كسب و پيشه ، يكي از مهمترين و پيچيده ترين موضوعات در ارتباط با بحث «تامين خواسته » بوده و مبتلا به عموم و بويژه وكلاي دادگستري و قضات محاكم است . لذا بحث و بررسي اين مطلب بسيار مهم و ضروري به نظر مي رسد؛ چرا كه پس از ساليان دراز، هنوز قول و رويه واحدي در اين مورد وجود ندارد. عده يي اصولا مخالف توقيف حق كسب و پيشه اند و در مقابل ، عده يي موافق آن هستند. لذا بي مناسبت نمي داند ولو مختصر (چون اين امر خود مي تواند موضوع يك تحقيق و بررسي جامع و كامل باشد به بحث در اين موضوع بسيار مهم بپردازيم :
الف نظريه و استدلال مخالفان توقيف حق كسب و پيشه
1 مخالفان تامين و توقيف حق كسب و پيشه مي گويند اصولا حق كسب و پيشه ، حقي مستقل نيست كه بتوان آن را مورد معامله و نقل و انتقال قرار دارد. بلكه حقي است كه به تبع انتقال منافع عين مستاجره از سوي مستاجر به شخص ديگر و به همراه آن انتقال مي يابد. فلذا توقيف و تامين چنين حقي نيز به نحو اولي بطور مستقل قابل انجام نيست . به عبارت ديگر وقتي حق كسب و پيشه يا سرقفلي حقي تبعي است و بالاستقلال مالكيت ندارد، لذا همانگونه كه چنين حقي به دليل عدم ماليت قابليت نقل و انتقال را ندارد، قابليت تامين و توقيف را هم بداهتا ندارد.
2 از سوي ديگر عده يي از مخالفان چنين استدلال مي كنند كه چون معمولا مستاجر حق انتقال مورد اجاره را به غير ندارد و اين امر تقريبا در تمامي اجاره نامه ها قيد مي شود فلذا در صورتي كه حتي خود مستاجر بخواهد مورد اجاره را به غير انتقال دهد، چنين امري انجام شدني نيست مگر اينكه مالك ملك موافقت كند، بديهي است در مورد تامين حق كسب و پيشه با سرقفلي نيز كه به علت بدهي مستاجر و درخواست طلبكار بايد انجام گيرد كه هم مستاجر مخالف است و هم موافقت مالك تحصيل شده است تامين و توقيف سرقفلي آن امكان پذير نيست . توضيح آنكه وقتي حق كسب و پيشه به درخواست طلبكار (خواهان ) توقيف و تامين شود، بديهي است كه صرف اين تامين و توقيف كه خواسته و هدف طلبكار نيست ، بلكه هدف اصلي از تامين آن است كه پس از اخذ حكم قطعي از دادگاه معادل خواسته خود كه محكوم به حكم دادگاه قرار گرفته است ، از حق كسب و پيشه تامين شده ، استيفاي حق نمايد. در حالي كه در مرحله اجراي حكم وقتي به فروش حق كسب و پيشه يا سرقفلي مي رسيم و با مخالفت مالك مواجه مي شويم ، بديهي است كه اجرا نمي تواند از اين مرحله نهايي گذشته و مانند ساير موارد كه خواسته تامين شده است عمل و اقدام نمايد.
3 عده يي معتقدند كه حق كسب و پيشه يا حق سرقفلي ، ا صولا قابل توقيف و تامين نيست چرا كه فقط مال ، قابل توقيف است و نه حق . اين موضوع ، چون دقيقا مورد سوال اداره حقوقي وزارت دادگستري هم واقع شده و نظريه اداره مذكور در تاريخ 2491342 نيز در خصوص آن صادر شده است لذا عين سوال و عين پاسخ آن به شرح مندرج در كتاب «مجموعه نظريه هاي مشورتي اداره حقوقي وزارت دادگستري در زمينه مسائل مدني » نقل مي گردد:
«1» تامين خواسته
«2» بازداشت حق كسب و پيشه در مقام اجراي قرار تامين خواسته
حق سرقفلي به نفع بستانكار قابل بازداشت و تامين مي باشد يا خير؟
در مورد سوال فوق اداره حقوقي در تاريخ 2491342 چنين پاسخ داده است :
«نظر به اينكه حق سرقفلي معلق است به حصول شرايط خاص و مادام كه به صورت «مال » تبديل نشود توقيف و تامين آن به نفع بستانكار ممكن نيست زيرا به موجب ماده 240 قانون آيين دادرسي مدني تامين عبارت است از توقيف اموال اعم از منقول و غير منقول و بازداشت اموال در مبحث اجراي احكام هم ناظر بر اموال منقول و غيرمنقول محكوم عليه مي باشد و در هيچ يك از مواد مربوط در مباحث فوق به توقيف يا تامين (حق ) اشاره نشده است عليهذا با معلق بودن اصل حق و اينكه حق مال نيست توقيف تامين حق سرقفلي وجهه قانوني ندارد.»
4 عده يي نيز قايل به تفصيل شده اند و چنين استدلال مي كنند كه توقيف صرف حق كسب و پيشه بلااشكال است النهايه چون اين حق (حق كسب و پيشه يا سرقفلي ) يك حق «معلق » است ، اجراي چنين توقيف و تاميني موكول به آن است كه حق مذكور «منجز» شود لذا تا اين شرط حاصل نشود، انجام عمليات اجرايي نسبت به سرقفلي تامين و توقيف شده امكان پذير نخواهد بود.
5 بالاخره استدلال ديگر مبني بر عدم امكان توقيف سرقفلي اين است كه حق مذكور حقي «ثابت » نبوده بلكه «متزلزل » مي باشد و دليل آن اين است كه به موجب موارد مختلف قانوني چنانچه مستاجر در مورد اجاره تخلفاتي مرتكب شود برحسب مورد موجب زايل شدن تمامي سرقفلي يا نصف آن خواهد شد؛ مثلا چنانچه مستاجر محل كسب مورد اجاره را براي شغل معيني اجاره كرده باشد و بدون جلب رضايت مالك ، راسا و خودسرانه شغل خود را تغيير دهد به نحوي كه عرفا مشابه همان شغل مندرج در اجاره نامه نباشد، از مواردي است كه موجب صدور حكم تخليه مورد اجاره بدون پرداخت سرقفلي از سوي مالك خواهد بود. (بند 7 ماده 14 قانون روابط مالك و مستاجر مصوب سال 1356) يا در صورتي كه مستاجر در مورد اجاره تعدي و تفريط كرده باشد كه اين مورد نيز به دستور مقنن در بند 8 ماده فوق الذكر از موارد تخليه بدون سرقفلي است و اما در موردي كه حق كسب و پيشه نصف مي شود موضوع تخلف مستاجر از شرط مندرج در اجاره نامه مبني بر عدم انتقال مورد اجاره به غير مي باشد. تبصره يك ماده 19 قانون يادشده ناظر به اين مورد است : «در صورتي كه مستاجر بدون رعايت مقررات اين ماده ، مورد اجاره را به ديگري واگذار نمايد، موجر حق
درخواست تخليه را خواهد داشت و حكم تخليه عليه متصرف يا مستاجر اجرا خواهد شد و در اين مورد مستاجر يا متصرف ، استحقاق دريافت نصف حق كسب يا پيشه يا تجارت را خواهد داشت .
بنابراين ملاحظه مي شود كه حق كسب و پيشه يا سرقفلي حقي است متزلزل كه هر آن با تخلف مستاجر، در خطر ضايع شدن است لذا توقيف و تامين چنين حقي كه هر آن مي تواند از بين برود و بويژه با تخلف مستاجر كه بداهتا با توقيف و تامين كه عليه او شده است مخالف هست ، راه به جايي نخواهد برد و طلبكاري كه براي استيفاي حقش به توقيف و تامين سرقفلي مبادرت ورزيده است ، چنانچه دادگاه چنين قراري را صادر كرده باشد در مرحله نهايي با زوال سرقفلي به تبع تخلف مستاجر، چيزي براي طلبكار موصوف براي استيفاي محكوم به باقي نمي ماند.
ب نظريه و دلايل موافقان توقيف سرقفلي
1 موضوع موافقت مالك با انتقال مورد اجاره به غير و نهايتا امكان توقيف سرقفلي و اجراي آن در مواردي كه اين حق به مستاجر داده شده است و او حق انتقال مورد اجاره را دارد، منتفي است زيرا همانطور كه مستاجر اين حق را دارد، در صورت محكوميت وي نيز محكوم له كه قائم مقام وي شده نيز مي تواند از اين حق استفاده كند. لذا پس از توقيف سرقفلي ، اجراي آن نيز به آساني ممكن و مقدور مي باشد.
2 در موردي هم كه مستاجر حق انتقال مورد اجاره را بنا به شرط مندرج در اجاره نامه ندارد نيز راهكار ساده يي وجود دارد و آن مذاكره با مالك از سوي محكوم له پرونده و پرداخت وجهي به وي جهت تحصيل موافقت نامبرده با انتقال مورد اجاره مي باشد كه نهايتا انتقال سرقفلي ممكن الحصول مي گردد و عملا هم در مرحله اجراي حكم رويه رايج همين است .
3 به موجب ماده 62 آيين نامه اجراي مفاد اسناد رسمي لازم الاجرا و طرز رسيدگي به شكايت از عمليات اجرايي مصوب 6 تيرماه 1355 بازداشت سرقفلي به منظور استيفاي حقوق مجاز اعلام گرديد: «بازداشت حقوق مديون نسبت به مال غيرمنقول اعم از سرقفلي يا منافع ، جايز است و در اين صورت مراتب به اداره ثبت محل جهت ثبت در دفتر بازداشتي و ابلاغ آن به دفاتر اسناد رسمي مربوط ، اعلام مي گردد.»
نتيجه بحث
آنچه امروزه و در عالم واقع در مورد توقيف و تامين سرقفلي وجود دارد آن است كه درخصوص توقيف و بازداشت سرقفلي كه منشا آن اسناد رسمي لازم الاجرا مي باشد، همانطور كه در بند 3 از نظريات موافقان اين امر گفته شد، ماده 62 آيين نامه اجراي اسناد رسمي لازم الاجرا از صراحت و قاطعيت كافي برخوردار است فلذا در عمل نيز بدون برخورد با اشكال تحقق مي پذيرد و اما در مورد تامين و توقيف سرقفلي توسط محاكم و اجراي آن توسط قسمت اجراي احكام دادگاه ها، همان گونه كه مخالفان استدلال كرده اند، توقيف حق كسب و پيشه مورد قبول اكثر قضات محاكم نمي باشد بويژه اينكه برخلاف ماده 62 آيين نامه اجرايي اسناد رسمي لازم الاجرا به شرحي كه گذشت در قانون اجراي احكام مدني مصوب آبان 1356 كه ناظر به اجراي احكام قطعي دادگاه ها است ، ماده يي مبني بر جواز توقيف و تامين سرقفلي و تامين آن به نفع خواهان ، وجود ندارد. لذا اكثر دادگاه ها از اجابت درخواست خواهان با هر مستند و دليل هرچند قاطع ، از صدور قرار تامين در مورد سرقفلي يا حق كسب و پيشه اجتناب مي ورزند.
نظير اين تعارض كه بين قانون آيين دادرسي مدني و قانون ثبت درخصوص «سرقفلي » و تامين و توقيف آن وجود دارد، در موردي ديگر يعني درخصوص «رهن » بين قانون مدني و قانون ثبت نيز ديده مي شود توضيح آنكه به موجب ماده 771 قانون مدني :
«رهن عقدي است كه به موجب آن مديون مالي را براي وثيقه به داين مي دهد. رهن دهنده را راهن و طرف ديگر را مرتهن مي گويند.»
سپس در ماده 777 قانون مدني آمده است :
«در ضمن عقد رهن يا به موجب عقد عليحده ممكن است راهن ، مرتهن را وكيل كند كه اگر در موعد مقرر راهن ، قرض خود را ادا نكرد، مرتهن از عين مرهونه يا قيمت آن ، طلب خود را استيفا كند و...»
اما مقنن در ماده 779 قانون مدني كه ناظر به موردي است كه مرتهن براي فروش عين مرهونه وكالت نداشته باشد چنين مقرر داشته است :
«هرگاه مرتهن براي فروش عين مرهونه وكالت نداشته باشد و راهن هم براي فروش آن و اداي دين حاضر نگردد، مرتهن به حاكم رجوع مي كند تا اجبار به بيع يا اداي دين به نحو ديگر بكند.»
و بالاخره ماده 780 قانون مدني حاكي است كه :
«براي استيفاي طلب خود از قيمت رهن ، مرتهن به هر طلبكار ديگري ، رجحان خواهد داشت .»
پس ، خلاصه مواد قانون مدني به شرحي كه نقل شد، درخصوص حقوق قانوني مرتهن برعين مرهونه آن است كه وي معادل طلب خود با احتساب خسارت دير كرد از مال مرهونه حق مطالبه دارد و لاغير و در همين محدوده (استيفاي طلب خود) بنا به تصريح ماده 780 قانون مدني ، «مرتهن بر هر طلبكار ديگري رجحان خواهد داشت .»
اما به موجب قانون ثبت ، حقوق به مراتب بيشتري از قانون مدني ، براي مرتهن پيش بيني شده است ؛ چرا كه حق مرتهن محدود به ميزان طلب او نيست و حتي مي تواند تمامي عين مرهونه را كه شايد چند برابر طلب او باشد نيز تملك نمايد. توضيح آنكه به موجب ماده 34 قانون ثبت در صورتي كه راهن ، بدهي خود را ظرف مدت مقرر به مرتهن نپردازد، مرتهن مي تواند از دفتر خانه تنظيم كننده سند تقاضاي صدور اجراييه نمايد راهن (بدهكار) ظرف 8 ماه از تاريخ ابلاغ اجراييه ، مهلت دارد كه نسبت به پرداخت بدهي خود اقدام نمايد و يا اينكه ظرف 6 ماه از تاريخ ابلاغ اجراييه تقاضا كند كه ملك از طريق حراج به فروش برسد. اگر عين مرهونه به فروش رسيد كه از محل آن طلب مرتهن با خسارات قانوني پرداخته مي شود و در صورت نبودن خريدار، ملك مورد رهن ، به بستانكار (مرتهن ) طي سند رسمي انتقال داده خواهد شد.
پس خلاصه سخن آنكه به موجب مقررات قانون ثبت ، حقوق مرتهن از عين مرهونه به شرح زير مي باشد:
1 به مجرد حلول موعد پرداخت دين و عدم پرداخت بدهي از سوي راهن مرتهن مي تواند از دفترخانه تنظيم كننده سند، تقاضاي صدور اجراييه نمايد.
2 چنانچه ظرف مدت 6 ماه از تاريخ ابلاغ اجراييه راهن تقاضاي فروش عين مرهونه از طريق حراج را ننمايد، با انقضاي مدت 8 ماه از تاريخ ابلاغ اجراييه ، ملك با تمامي قيمتي كه دارد، اگرچه چند برابر بدهي راهن باشد به موجب سند رسمي به مرتهن انتقال مي يابد.
بطوري كه ملاحظه مي شود به موجب مقررات قانون مدني ، حقوق راهن در برابر مرتهن و نسبت به عين مرهونه معادل طلب او به اضافه خسارت دير كرد مي باشد ولاغير، در حالي كه به موجب مقررات قانون ثبت مرتهن حتي در شرايطي كه فوقاص ذكر شده است مي تواند تمامي عين مرهونه را اگرچه چندين برابر طلب او باشد، تملك نمايد. لذا همان گونه كه توسل مرتهن براي استيفاي حقوقش به قانون ثبت به نفع او است ، در خصوص توقيف سرقفلي نيز عمل و اقدام بر طبق قانون ثبت متضمن نفع بيشتري براي طلبكار مي باشد.
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 11:31 | نویسنده : emdadkhodroshayan
سازمان وظیفه عمومی ناجا شرایط دریافت مجوز برای مشمولانی که قصد خروج از کشور را دارند ، اعلام کرد....
سازمان وظیفه عمومی ناجا شرایط دریافت مجوز برای مشمولانی که قصد خروج از کشور را دارند ، اعلام کرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پلیس ودیعه سفرهای زیارتی حج تمتع و عمره و عتبات عالیات ، 15میلیون تومان چک و 500 هزار تومان وجه نقد ، ودیعه سفر سوریه و سایر کشورها 15میلیون تومان وجه نقد یا ضمانت نامه بانکی است.
خروج از کشور برای فرصت های مطالعاتی ، ارائه مقالات و سایر سفرهای علمی با تائید وزارت علوم و بهداشت و یا سازمان مرکزی دانشگاه آزاد اسلامی با سپردن ودیعه 5 میلیون تومانی به صورت نقد یا ضمانت بانکی امکان پذیر است.
میزان ودیعه پذیرش در دانشگاه خارج از کشور برای ادامه تحصیل 15میلیون تومان وجه نقد یا ضمانت نامه بانکی یا وثیقه ملکی است.
سازمان وظیفه عمومی ناجا درباره اخذ ودیعه به صورت ضمانت نامه بانکی و بانک معتبر اعلام کرد: ضمانت نامه همه بانکها با هماهنگی امورمالی سازمان وظیفه عمومی ناجا معتبر است.
این سازمان درباره نحوه خروج از کشور دانشجویان از طریق ستاد عمره دانشجویی اضافه کرد: دانشجویان با درخواست ستاد عمره دانشجویی و تعهد آن ستاد و همچنین با این شرط که سقف مجاز سنوات تحصیلی دانشجو به اتمام نرسیده و وارد غیبت نشده باشد، می توانند برای عمره، از کشور خارج شوند.
این سازمان در این باره که آیا به مشمولان غایب مجوز خروج تعلق می گیرد، اعلام کرد: مشمولان غایب مجاز به خروج از کشور نیستند؛ مگر مشمولانی که به علت درمان لازم است به خارج از کشور مسافرت کنند که این امر منوط به تایید شورای پزشکی وزارت بهداشت یا شورای عالی پزشکی وظیفه عمومی است.
سازمان وظیفه عمومی ناجا اعلام کرد: برای سفر علمی به تمامی کشورها به جز فلسطین اشغالی و کشورهای زیارتی (عراق، سوریه و عربستان )، مجوز خروج داده می شود.
بر اساس اعلام این سازمان، برای سفر علمی و فرصت مطالعاتی و زیارت با درخواست و تایید دانشگاه و سپردن ودیعه مورد نظر، مجوز خروج موقت برای دانشجویان صادر می شود.
مدت خروج از کشور برای فرصت مطالعاتی، در مقطع کارشناسی ارشد 4ماه و در مقطع دکتری 9ماه است که در مواقع ضروری و با درخواست وزارت علوم این مدت برای فوق لیسانس حداکثر تا 6ماه و دکتری حداکثر تا یکسال قابل افزایش است.
خروج از کشور متعهدین خدمت به سازمان ها (نفتکش، کشتیرانی، هواپیمایی، آموزش و پرورش، قوه قضائیه و ...) با درخواست سازمان مربوط پس از گذراندن دوره آموزش نظامی و تعهد سازمان مربوط، به مبلغ 15میلیون تومان، میسر است.
خروج از کشور ورزشکاران اعم از دانش آموز و دانشجو با درخواست دفتر امور مشترک فدراسیون ها در سازمان تربیت بدنی و ارایه تضمین لازم ممکن است.
همچنین باید سقف مجاز سنوات تحصیلی دانشجویان و دانشآموزان به اتمام نرسیده باشد و وارد غیبت نشده باشند و سن دانشآموزان رشتههای فنی و حرفهای، نباید بیشتر از 22سال باشد.
سازمان وظیفه عمومی ناجا، درباره نحوه خروج از کشور فرزندان مامور ثابت دولت در خارج از کشور اعلام کرد: با تائید ماموریت از طرف وزارت امور خارجه و به شرط نداشتن غیبت و سپردن تضمین سازمان مربوط، همراهی فرزندان ماموران ثابت دولت در خارج از کشور تا پایان ماموریت والدین امکان پذیر است
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 11:29 | نویسنده : emdadkhodroshayan
متن كامل پیش نویس لایحه جدید صدور چك كه برای تصویب به هیئت دولت ارسال شده است، منتشر شد.
به گزارش خبرنگار مهر، در مقدمه لایحه جدید صدور چك آمده است: اعتبار اسناد تجاری و بویژه چك در روابط مالی مردم و نقش این اوراق در تنظیم معاملات، تسهیل تجارت و تسریع در چرخه اقتصادی كشور، امری انكارناپذیر است. اتكای بنیان تجارت بر این اسناد تمام نظام¬های حقوقی جهان را به سوی تدوین مقرراتی منسجم و جامع برای حكومت بر این اوراق، تنظیم مبادلات بازار و جلوگیری از موارد سوء¬استفاده و یا سوءكاربرد آنها سوق داده است.
به رغم آنكه، در سالهای نخستین سده حاضر، حجم موارد صدور چك و به تبع آن آمار جرم صدور چك پرداخت¬نشدنی در ایران چندان چشمگیر نبود، قانونگذار به روشنی و فراست و با وقوف بر اهمیت این اوراق و تاثیر سوء جرایم مرتبط با آن بر اقتصاد كشور و روابط معاملاتی اشخاص، به سوی تدوین مقرراتی شایسته برای سامان بخشیدن به چك و برخورد با جرایم ناظر به آن گام برداشت. در همین راستا، در نظام حقوقی ایران نخستین بار به موجب قانون مجازات صادركنندگان چك بدون محل مصوب ۸/۵/۱۳۱۲، ماده¬ای به ذیل ماده ۲۳۸ مكرر قانون مجازات عمومی افزوده شد و به موجب آن، صدور چك بلامحل، عنوان مجرمانه یافت. این مقرره تا تصویب لایحه قانونی چك بلامحل به تاریخ ۱۶/۱۲/۱۳۳۷ به قوت خود باقی بود.
قانون مزبور، نخستین قانونی بود كه به نحو مستقل به معرفی چك و جرایم مرتبط با آن پرداخت. برخی ایرادهای مترتب بر این قانون و تحولات اقتصادی جامعه، قانونگذار را به سوی تدوین و تصویب قوانین بعدی در تاریخ ۴/۳/۱۳۴۴؛ ۱۶/۴/۱۳۵۵؛ ۱۱/۸/۱۳۷۲؛۱۲/۱۲/۱۳۷۵؛ ۱۰/۳/۱۳۷۶ و ۲/۶/ ۱۳۸۲سوق داد. در هر یك از این قوانین، به فراخور اوضاع و مصالح جامعه، در مجازات صادركنندگان چك بلامحل و اقسام چك¬های دارای وصف مجرمانه تغییراتی اعمال شد.
به رغم تمام این مصوبات و با وجود اهتمام دستگاه قانونگذاری و قضایی كشور برای حل و یا به حداقل رساندن معضل صدور چك بلامحل، نمود بیرونی چنین مصوباتی، از جمله افزایش آمار صدور چك بلامحل، انباشته شدن زندانهای كشور از مرتكبان این جرم و عدم دستیابی بخش عمده ای از دارندگان این گونه چكها به مطالبات قانونی خود، موید عدم موفقیت در این عرصه است.
مطالعه اجمالی قوانین متعدد یاد شده، بیانگر این حقیقت است كه قانونگذار ایران، جز در موارد محدودی مانند صدور گواهی فقدان یا كسر موجودی، عدم پرداخت وجه چك به دستور صادر كننده یا ذی نفع و امثال آن، درخصوص افتتاح حساب، صدور چك بلامحل و گردش آن، نقش قابل ملاحظه ای را برای بانك قائل نشده و مسئوولیت خاصی نیز برای آن مقرر ننموده است، حال آنكه، به گواهی مطالعات كارشناسی صورت گرفته، یكی از مهمترین علل بروز و شیوع پدیده صدور چك بلامحل، فقدان كارآیی نظام بانكی كشور و عدم اتخاذ شیوه¬های موثر از سوی این نظام در مراحل مختلف افتتاح حساب، تسلیم دسته چك و برخورد اجرایی و اداری با صادركنندگان چنین چكهایی است.
اهمیت انكارناپذیر نقش نظام بانكی كشور در كاهش میزان جرم صدور چك بلامحل، موجب شده است بسیاری از نظامهای حقوقی جهان با تغییر و تجدیدنظر در روند قانونگذاری خود برای بانكها نقشی اجرایی و تا حدودی قضایی در برخورد با صادركنندگان چك بلامحل قائل شوند.
موفقیت این نظامها در كنترل و نیز به حداقل رساندن جرم صدور چك بلامحل و آسیب¬شناسی كه در نظام حقوقی ایران صورت گرفته است، معاونت حقوقی و توسعه قضایی قوه قضاییه را به سوی تهیه پیش-نویس اصلاح قانون صدور چك سوق داد.
در همین راستا از سال ۱۳۸۳ تا كنون جلسات كارشناسی متعددی با حضور قضات مجرب دستگاه قضا، مدیران و كارشناسان برجسته نظام پولی و بانكی كشور، تشكیل و با بهره گیری از مطالعات تطبیقی صورت گرفته در سایر نظامهای حقوقی جهان، پیش نویس اولیه لایحه مزبور، تهیه و تدوین شد.
این پیش نویس از آن زمان تا كنون بر اساس دیدگاه های تمام كارشناسان این حوزه بارها مورد بازبینی مجدد قرار گرفته و در نهایت در جلسات متعدد مسوولان عالی قوه قضاییه و با حضور وزرا، مدیران و كارشناسان ارشد نظام اقتصادی، پولی و بانكی كشور نهایی آماده شده است.
در تدوین آخرین پیش نویس لایحه صدور چك، مباحث عمده تئوریك و كاربردی چك مد نظر قرار گرفته و تلاش شده است با پیش بینی ضمانت اجراهای متعدد مالی و اداری و در مواردی كیفری، موارد ارتكاب بزه مزبور به حداقل ممكن تقلیل یابد. عمده راهكارهای مقرر در این لایحه جهت نیل به هدف فوق را می¬توان در قالب محورهای زیر مورد بررسی قرار داد:
الف) راهكارهای پیشگیری از صدور چك پرداخت نشدنی: از جمله راهكارهای مقرر می توان به موارد زیر اشاره نمود:
۱- پیش بینی مكانیسمی دقیق و توام با سخت گیری جهت افتتاح حساب و دریافت دسته چك؛
۲- تعیین سقف اعتبار و نیز پیش بینی رنگ بندی متفاوت برای هر برگ چك بر اساس توانایی مالی صادركننده؛
۳- پیش بینی تاسیس سامانه الكترونیكی اطلاع رسانی در خصوص چك و تشكیل پرونده الكترونیكی چك و امكان دستیابی اشخاص به اطلاعات این سامانه؛
۴- تعیین ضمانت اجراها و محرومیتهای متعدد مالی و اداری برای صادركننده چك بلامحل از قبیل مسدود نمودن حساب صادركننده، ارسال اخطاریه مبنی بر استرداد تمام دسته چكها، محرومیت شخص از دریافت دسته چك جدید، دریافت هرگونه تسهیلات بانكی و نیز افتتاح حساب جاری در تمام بانكها و موسسات مالی و اعتباری؛
۵- فراهم آوردن موجبات برداشت وجه چك بلامحل از محل موجودی سایر حسابهای جاری، پس انداز و كوتاه مدت یا بلندمدت شخص صادركننده از طریق سیستم بانكی كشور و به صرف درخواست دارنده چنین چكی.
ب) پیش بینی امكان صدور چك الكترونیكی، به رسمیت شناختن آن و شمول این لایحه نسبت به این نوع از چك.
ج) به رسمیت شناختن مسوولیت تضامنی بانك محالٌ علیه در نتیجه تخلف از اجرای مقررات پیش بینی شده در این لایحه.
د) پیش بینی ضمانت اجرای كیفری برای توسل به وسایل متقلبانه برای اقتتاح حساب یا دریافت دسته چك.
پیش نویس لایحه صدور چك
ماده ۱. چك سندی یا داده پیامی است كه به موجب آن صادركننده وجوهی را كه نزد بانك محالٌ علیه دارد كلاً یا بعضاً دریافت یا به دیگری واگذار می نماید.
تبصره: نهادها و موسسات مالی و اعتباری تحت نظارت بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران در صورت كسب مجوز از این بانك و با رعایت مقررات این قانون می توانند مبادرت به صدور دسته چك نمایند. در این صورت تمام تكالیف و مسوولیتهای این قانون، نسبت به آنها نیز مجرا است.
ماده ۲. چك فقط در تاریخ مندرج در آن یا پس از تاریخ مزبور، قابل ارائه و وجه آن قابل وصول از بانك خواهد بود.
ماده ۳. گواهی عدم پرداخت، برگ مخصوصی است كه در آن مشخصات و مبلغ پرداخت نشده چك، هویت و نشانی كامل صاحب حساب، صادركننده و دارنده و علت یا علل عدم پرداخت صریحاً توسط بانك قید و امضاء و مهر میشود. در برگ مزبور باید مطابقت یا عدم مطابقت امضاء صادركننده با نمونه امضاء موجود در بانك، در حدود عرف بانكداری از طرف بانك تصدیق شود. در صورتی كه موجودی حساب، نزد بانك كمتر از مبلغ چك باشد، بانك به تقاضای دارنده مكلف است مبلغ موجود را بپردازد و دارنده با قید مبلغ دریافت شده در پشت چك و تسلیم آن به بانك، گواهینامهای مشتمل بر مشخصات چك و مبلغی كه پرداخت شده از بانك دریافت میكند. چك مزبور نسبت به مبلغی كه پرداخت نشده، بلامحل محسوب و گواهینامه بانك در این مورد برای دارنده جانشین اصل چك است.
تبصره ۱: گواهی عدم پرداخت، صرفاً در تاریخ مندرج در چك و یا پس از تاریخ مزبور، صادر خواهد شد.
تبصره۲: هرگاه چك به نحو الكترونیكی صادر شده باشد، باید در گواهی عدم پرداخت، تایید صدور امضا چك از سوی مركز گواهی امضای الكترونیكی نیز قید شود.
تبصره۳: هرگاه پس از صدور گواهی موضوع ماده فوق، موجودی حساب، افزایش یافته و یا تكمیل شود، بانك محالٌ علیه باید معادل مبلغ چك را مسدود و مراتب را به دارنده گواهی عدم پرداخت اعلام كند. دارنده می تواند با ارائه این گواهی، مبلغ مزبور را دریافت نماید. در این صورت بانك مكلف است نسبت به اصلاح گواهی عدم پرداخت و درج مبلغ دریافتی اقدام كند.
ماده ۴. چك موضوع این قانون، در حكم سند لازمالاجرا است. دارنده چك پس از اخذ گواهی عدم پرداخت میتواند طبق مقررات مربوط به اجرای اسناد رسمی، وجه چك یا باقیمانده آن را از صاحب حساب و صادركننده یا هریك از آنها وصول كند.
اجرای ثبت در صورتی دستور اجرا صادر میكند كه مطابقت امضای چك با نمونه امضای صادركننده در بانك از طرف بانك محالٌ¬علیه و یا مركز گواهی امضای الكترونیكی، تایید شده باشد و دارنده چك عین چك و یا مدارك مثبت چك الكترونیكی و گواهینامه عدم پرداخت و یا گواهینامه جانشین چك را به اجرای ثبت تسلیم كند.
ماده ۵. بانك مكلف است هنگام افتتاح حساب برای متقاضی، مشخصات كامل شناسنامه ای و كد ملی اشخاص حقیقی و نام، نوع و شماره ثبت اشخاص حقوقی، سمت، حدود اختیارات، مدت مدیریت مدیران و نیز دارندگان حق امضا اشخاص حقوقی و نشانی و كدپستی متقاضی را ثبت و از صحت مشخصات اعلامی اطمینان حاصل كند و همچنین با استعلام از بانك مركزی، از عملكرد مالی- بانكی متقاضی تحقیق كند.
در صورتی كه متقاضی دارای سابقه صدور چك بلامحل باشد، بانك مجاز به افتتاح حساب جاری جدید برای متقاضی نمی باشد و الاّ نسبت به پرداخت خسارات وارد شده و نیز معادل وجه چك در حق دارنده آن مسوولیت تضامنی دارد.
تبصره ۱: طرق احراز صحت مشخصات اعلام شده از سوی متقاضی افتتاح حساب، بر اساس آیین نامه ای است كه ظرف سه ماه از تاریخ تصویب این قانون، توسط بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران با همكاری وزارت دادگستری تهیه شده و به تصویب هیات دولت می رسد.
تبصره ۲: در صورت درخواست افتتاح حساب از سوی مدیران و یا نمایندگان اشخاص حقیقی و حقوقی، این اشخاص نیز نباید منعی برای افتتاح حساب و دریافت دسته چك داشته باشند.
تبصره ۳: تحویل دسته چك به دارندگان حسابهای جاری قبلی منوط به احراز شرایط مقرر در این قانون است.
ماده ۶. بانك باید نام، نام خانوادگی، شماره ملی، كدپستی اشخاص حقیقی و نام، نوع، شماره شناسه، شماره ثبت و كدپستی اشخاص حقوقی صاحب حساب را در برگهای چك قید و هر یك از برگها را در دو نسخه تنظیم نماید.
تبصره ۱: مفاد هر برگ چك به هنگام صدور باید به نحوی تنظیم شود كه عیناً در نسخه ثانی نیز منعكس شده و دریافت كننده چك در نسخه مزبور، این امر و نیز دریافت برگه چك را گواهی نماید.
تبصره ۲: صدور و تسلیم دسته چك بعدی برای صاحب حساب منوط به ارائه نسخ ثانی چكهای صادر شده و انطباق مبلغ آنها با چكهای اصلی ارائه شده به بانك می باشد.
ماده ۷. تمام بانكهای كشور مكلفند بر روی هر یك از برگهای چك، حداكثر مبلغ قابل پرداخت و مدت اعتبار صدور آن را قید نمایند. در صورت درج مبلغ بیشتر، بانك صرفاً به میزان اعتبار برگه مزبور نسبت به پرداخت اقدام میكند و این چك نسبت به مبلغ مازاد مشمول مقررات این قانون نیست.
تبصره: شیوه تعیین مبلغ قابل پرداخت هر یك از برگهای چك بر اساس توانایی مالی متقاضی، نوع رنگ بندی بر اساس اعتبار چك و حد اكثر مهلت صدور آن به موجب آئین نامه ای است كه ظرف سه ماه از تاریخ تصویب این قانون توسط بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران تهیه شده و به تصویب هیات دولت می رسد.
ماده ۸. صادر كننده چك باید در تاریخ مندرج در آن معادل مبلغ مذكور در بانك محالٌ علیه وجه نقد داشته باشد و نباید تمام یا قسمتی از وجهی را كه به اعتبار آن چك صادر كرده به صورتی از بانك خارج نماید یا دستور عدم پرداخت وجه چك را بدهد و نیز نباید چك را به صورتی تنظیم نماید كه بانك به عللی از قبیل عدم مطابقت امضاء یا قلم خوردگی در متن چك یا اختلاف در مندرجات چك و امثال آن از پرداخت وجه چك خودداری كند.
تبصره: هرگاه در متن چك شرطی برای پرداخت ذكر شده باشد بانك به آن شرط ترتیب اثر نخواهد داد.
ماده ۹. هرگاه وجه چك به علتی از علل مندرج در ماده ۸ این قانون پرداخت نشود، بانك مكلف است بلافاصله در صورت تقاضای شخص، هویت كامل او را در پشت چك قید و گواهی عدم پرداخت یا گواهی جانشین اصل چك به نام او صادر و فوراً نسخه ای از گواهی مزبور را به آخرین نشانی صاحب حساب كه در بانك موجود است، با توسل به هر وسیله اطمینان بخشی، حسب مورد از طریق مراسلات مكتوب یا داده های پیامی، ارسال كند.
ماده ۱۰. هرگاه بانك محالٌ علیه متوجه شود چك ارائه شده به بانك به علتی از علل مندرج در ماده ۸ این قانون قابل پرداخت نیست، مكلف است حداكثر ظرف دو روز از تاریخ صدور گواهی عدم پرداخت، موضوع را به بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران یا مراكزی كه از سوی این بانك تعیین می شود، اطلاع دهد.
ماده ۱۱. هرگاه وجه چك به علتی از علل مندرج در ماده ۸ این قانون پرداخت نشود، تمام اقدامات زیر نسبت به صادركننده چك اعمال می شود:
الف) محرومیت از دریافت هرگونه تسهیلات بانكی؛
ب) محرومیت از افتتاح اعتبار اسنادی ارزی و ریالی؛
ج) محرومیت از دریافت ضمانتنامه های ارزی و ریالی؛
د) محرومیت از دریافت دسته چك؛
هـ) استرداد تمام دسته چكها اعم از اینكه از ناحیه بانك محالٌ-علیه و یا سایر بانكها صادر شده باشد؛
و) درج عبارت «صاحب حساب دارای سابقه صدور چك بلامحل است» بر روی تمام برگه¬های چك برای مدت یك سال؛
ز) محرومیت از افتتاح حساب جاری در تمام بانكها و موسسات مالی و اعتباری؛
ح) مسدود شدن كارت اعتباری و عدم صدور این كارت از سوی بانكها و موسسات مالی و اعتباری؛
ط) درج نام و مشخصات صادركننده چك بلامحل در پایگاه الكترونیكی موضوع ماده ۱۹ این قانون.
تبصره۱: محرومیتهای موضوع بندهای «الف»، «ب»، «ج»، «د»، «ز» و «ط» ماده فوق برای مدت سه سال اعمال خواهد شد.
تبصره۲: هرگاه صادركننده و یا صاحب حساب در سایر بانكها و موسسات مالی و اعتباری دارای حساب جاری، پس انداز، كوتاه مدت و یا بلند مدت باشد، بانك محالٌ علیه مكلف است به درخواست دارنده چك، معادل مبلغ پرداخت نشده چك را از حسابهای یاد شده، برداشت و به وی تسلیم كند.
تبصره۳: هرگاه صادركننده چك بلامحل كه برای بار نخست مبادرت به صدور این چك نموده است، مبلغ چك و نیز در صورت مطالبه، خسارت تاخیر تادیه را از تاریخ صدور گواهی موضوع ماده ۳ این قانون، پرداخت و یا رضایت دارنده را تحصیل كند، محل كافی برای پرداخت در اختیار بانك محالٌ علیه قرار دهد و یا لاشه چك را ارائه كند، اعمال تمام اقدامات موضوع ماده فوق نسبت به وی، منتفی و بلااثر می شود.
تبصره ۴: اعمال محرومیت موضوع بند «و» ماده فوق، پس از سپری شدن مدت زمان محرومیت از دریافت دسته چك موضوع بند «د» این ماده اعمال می شود.
تبصره ۵: در صورتی كه چك به وكالت یا نمایندگی از طرف صاحب حساب اعم از شخص حقیقی یا حقوقی صادرشده باشد، اقدامات موضوع ماده فوق نسبت به صاحب حساب نیز اعمال خواهد شد.
تبصره ۶: در صورتی كه دارنده چك، پس از انقضای مدت شش ماه از تاریخ مندرج در چك، برای وصول وجه آن به بانك رجوع كند، اقدامات موضوع ماده فوق نسبت به صادركننده چك بلامحل اعمال نخواهد شد.
ماده ۱۲. هرگاه بانك محالٌ علیه متوجه شود چك ارائه شده به بانك به علتی از علل مندرج در ماده ۸ این قانون قابل پرداخت نیست، مكلف است بلافاصله به صادركننده اخطار كند تمام دسته چكهای تسلیمی را اعم از اینكه از ناحیه بانك محالٌ علیه و یا بانكهای دیگر صادر شده باشد، مسترد كند.
تبصره: هرگاه اخطاریه موضوع ماده فوق برای صاحب حساب صادر و ارسال شود، این شخص صرفاً می تواند نسبت به صدور چكی كه قابلیت پرداخت وجه آن به تایید بانك محالٌ علیه برسد، اقدام كند.
ماده ۱۳. بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران یا مراكزی كه از سوی این بانك تعیین می شود، مكلفند حداكثر ظرف دو روز از تاریخ اعلام بانك محالٌ علیه موضوع ماده ۱۰ این قانون، صدور چك بلامحل و نیز ضرورت اعمال اقدامات موضوع ماده ۱۱ این قانون را به تمام بانكها و موسسات مالی و اعتباری كشور اطلاع دهند.
ماده ۱۴. هر بانكی كه پس از وصول اعلام موضوع ماده فوق، دسته چك جدید در اختیار صادركننده چك بلامحل قرار دهد، نسبت به پرداخت خسارات وارد شده و نیز معادل وجه چك در حق دارنده آن مسوولیت تضامنی دارد.
ماده ۱۵. هرگاه بانك با وجود تامین محل بدون موجب قانونی از پرداخت وجه چك خودداری كند، مسوول جبران خسارت وارد شده به اشخاص است.
ماده ۱۶. هر شخصی كه با توسل به شیوههای متقلبانه مبادرت به افتتاح حساب یا دریافت دسته چك كند، در حكم جاعل سند عادی محسوب و به مجازات قانونی این جرم محكوم می شود و در صورتی كه عمل ارتكابی قابل انطباق با عنوان مجرمانه دیگری با مجازات شدیدتر باشد، مرتكب به مجازات آن جرم محكوم می شود.
ماده ۱۷. صاحب حساب یا صادركننده چك یا قائم مقام قانونی آنها با تصریح به اینكه چك مفقود، سرقت و یا جعل شده و یا از طریق كلاهبرداری، خیانت در امانت، ربا و یا جرائم دیگر تحصیل شده، میتواند به طوركتبی دستور عدم پرداخت وجه چك را به بانك بدهد.
بانك پس از احراز هویت دستور دهنده از پرداخت وجه آن خودداری خواهد كرد و در صورت ارائه چك، گواهی عدم پرداخت را با ذكر علت صادر و تسلیم می كند؛ دارند۱۷۲۸; چك می تواند علیه كسی كه دستور عدم پرداخت داده است، شكایت كند. هرگاه خلاف ادعای دستوردهنده ثابت شود، به ده تا پنجاه میلیون ریال جزای نقدی محكوم و اقدامات موضوع ماده ۱۱ این قانون نسبت به وی اعمال می شود.
تبصره ۱: هرگاه به موجب ماده فوق، دستور عدم پرداخت چك صادر شود، بانك مكلف است وجه چك را تا تعیین تكلیف آن در مرجع رسیدگی یا انصراف دستوردهنده، در حساب مسدودی نگهداری و در صورت ارائه چك بلافاصله گواهی عدم پرداخت را با ذكر علت اعلام شده صادر و تسلیم كند.
تبصره ۲: اعمال مقررات ماده فوق مانع از صدور دستور قضایی مبنی بر عدم پرداخت وجه چك نمی باشد.
ماده ۱۸. در صورتی كه دارنده چك جهت دریافت وجه آن طرح دعوای حقوقی كرده و یا شكایت موضوع ماده ۱۷ این قانون را مطرح كند و به صاحب حساب دسترسی حاصل نشود، آخرین نشانی وی در بانك محالٌ علیه اقامتگاه قانونی او محسوب است و هرگونه ابلاغی به نشانی مزبور به عمل می آید و در صورتی كه حسب مورد به نشانی بانكی یا نشانی تعیین شده شناخته نشود یا چنین محلی وجود نداشته باشد، گواهی مامور به منزله ابلاغ اوراق تلقی می شود و رسیدگی بدون لزوم احضار وی به وسیله مطبوعات، ادامه می یابد.
ماده ۱۹. بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران به عنوان مرجع تمركز اطلاعات راجع به صاحبان حساب جاری مكلف است به منظور جمع آوری اطلاعات راجع به افتتاح و انسداد حساب جاری، دریافت دسته چك، صدور گواهی عدم پرداخت، محرومیت اشخاص از دریافت دسته چك و نیز دیگر اقدامات موضوع ماده ۱۱ این قانون و سایر اطلاعات مورد نیاز، پروند۱۷۲۸; الكترونیكی چك تشكیل دهد؛ این بانك همچنین مكلف است برای دسترسی آسان و سریع گیرنده چك به اطلاعات صحیح و دقیق پیرامون افتتاح و انسداد حساب جاری، اصالت چك و صحت امضاء و اعتبار صادركننده، دفاتر خدمات ویژه الكترونیكی را دایر كند. این دفاتر مكلفند به تقاضای ذینفع، گواهی لازم را صادر و یا در ظهر چك مراتب را تایید و به وی تسلیم نمایند.
تبصره: نحو۱۷۲۸; جمع آوری، نوع اطلاعات و چگونگی حفاظت و دسترسی به شبكه اطلاع رسانی موضوع ماده فوق به موجب آیین نامه ای است كه ظرف شش ماه از تاریخ تصویب این قانون توسط بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران و با همكاری وزارت دادگستری و سازمان ثبت احوال كشور تهیه شده و به تصویب هیات دولت می رسد.
ماده ۲۰. تمام چكهای صادر شده عهده بانكهایی كه طبق قوانین در داخل كشور دایر شده و می شوند و همچنین شعب آنها در خارج از كشور كه منتهی به صدور گواهی عدم پرداخت شده باشد، مشمول مقررات این قانون است.
ماده ۲۱. پس از لازم الاجرا شدن این قانون، قانون صدور چك مصوب ۱۶/۴/۱۳۵۵ با اصلاحات بعدی آن ملغی است.
ماده ۲۲. این قانون شش ماه پس از تصویب لازمالاجرا است و تا لازم الاجرا شدن آن، وزارتخانه های دادگستری و امور اقتصادی و دارایی و سایر مراجع مربوط با همكاری بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران مكلفند مقدمات اجرای آن را از قبیل تهیه آیین نامه اجرایی، تمركز اطلاعات راجع به حسابهای جاری موجود، تهیه و تنظیم متن چكهای طرح جدید و طراحی شبكه الكترونیكی چك فراهم كنند.
' خبرگزاری مهر '
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 11:28 | نویسنده : emdadkhodroshayan
ماده 1130 قانون مدنی اصلاحی مورخ 14 آبان 1370 اعلام میدارد: در صورتی که دوام زوجیت موجب عسر و حرج زوجه باشد، وی میتواند به حاکم شرع مراجعه و تقاضای طلاق کند. چنانچه عسر و حرج مذکور در محکمه ثابت شود، دادگاه میتواند زوج را اجبار به طلاق نماید...
جلسه هیئت عمومی دیوان عالی کشور موضوع پرونده اصراری حقوقی 87/10 به ریاست آیتالله مفید، رئیس دیوان عالی کشور و با حضور آیتالله درینجفآبادی، دادستان کل کشور و قضات شعب حقوقی دیوان عالی کشور صبح سهشنبه 14 آبان سالجاری برگزار شد.
گزارش اصراری حقوقی ردیف 87/10
خلاصه جریان پرونده
در تاریخ 25 اسفند 1382 خانم فاطمه - ن با وکالت آقای سید ابراهیم - م به طرفیت آقای احمد - الف، دعوایی مبنی بر تقاضای صدور گواهی عدم امکان سازش به منظور تحقق طلاق طرح نموده و بیان داشته با خوانده در تاریخ 27 اسفند 1356 که 22 سال از وی بزرگتر بوده، ازدواج کرده و به دلیل اختلاف فاحش سنی 26 سال، در عذاب و شکنجه روحی بسر برده و درحادثهای والدینش را که تکیه گاهش بودند، از دست داده است و بعد از آن به بعدمورد بیاعتنایی روزافزون شوهر واقع شده تا حدی که شوهرش از 3 سال پیش خانه و زندگی را رها کـرده و وی جدا از فرزندانش زندگی میکند. وی به علت جراحات شدید در تصادف نیاز به کمک شوهرش داشته؛ اما شوهرش به وی توجه نکرده و دیناری هم بابت نفقه به وی نمیپردازد. با توجه به تفاوت سنی، تنفر زوجه از وی و عدم پرداخت نفقه و 3 سال ترک منزل، زوجه در عسروحرج به سر میبرد. با استناد به بندهای 1 و 4 الحاقی به ماده 1130 قانون مدنی ماده واحده قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق، تقاضای صدور حکم طلاق را دارد.
پرونده به شعبه 44 دادگاههای عمومی شیراز ارجاع شد و آن شعبه با دعوت از طرفین رسیدگی را شروع کرد. خوانده طــی لایـحـهای ضـمـن رد اسـتـدلال وکـیـل زوجـه دربـاره عسروحرج بیان داشته است که خواهان منزل را ترک نموده، در منزل پدرش زندگی میکند و با نشوز قصد مطلقه شدن را دارد و وی در مدت 26 سال زندگی بهدلیل شکنجه روحی و جسمی یک بار هم به دادگستری و پزشک روانی مراجعه نکرده و از وی که در اثر شکستگی پا به ویلچر نیاز داشته، مراقبت میکرده است. حال که با فوت پدر و گرفتن ارث از نظر مالی تأمین شده، مسئله عسروحرج را طرح کرده است. در روز موعود خوانده حاضر نشده؛ ولی خواهان به همراه وکیلش حاضر شد. با قرائت لایحه خوانده به آن پاسخ داد و خواسته موکلش را تکرار و اضافه کرد زوجین فرزند پسر 24 ساله و دختر 20 ساله دارند و از آنجا که سوءرفتار زوج به شهادت فرزندانش ثابت است، تقاضای طلاق دارد.
دادگاه برای استماع شهادت شهود وقت رسیدگی را تجدید نمود. طرفین در روز مقرر به همراه وکیل خود حاضر شدند. وکیل زوجه گفت خلاصه علت تقاضای طلاق: 1-متارکه عملی بین زوجین در زندگی به مدت بیش از 3 سال، 2- ترک زندگی توسط زوج به مدت 3 سال،3- سوءرفتار زوج به حدی که زندگی را غیرمیسور نمود و زوجه در عسروحرج قرار دارد و زوجه حقوق مالی اعم از مهریه و نفقه از اول سال 1383 را میخواهد و جهیزیهای نزد زوج ندارد و اجرتالمثل را طبق نظرکارشناس میخواهد. وکیل زوج گفت: قانونگذار موارد طلاق را احصا نموده، اختلاف پس از گذشت 27 سال از آن موارد نیست. موکل کارمند بازنشسته است و تاکنون مستمری وی را از سه چهارم حقوق خود، نقداً به زوجه داده است و برای حسن نیت با ارائه فیش حقوق حاضر است. از این پس کلیه درآمد را به زوجه و فرزندان تسلیم نماید و زوجه میتوانست با تقدیم دادخواست نفقه گذشته را مطالبه کند و شهود هم پرداخت نفقه را تأیید خواهند کرد؛ اما درباره ترک منزل، با زور، فحش و دعوا موکل را از منزل،که متعلق به زوجه بود، بیرون انداخته و اجازه بازگشت به وی ندادند. حتی زمانی که در زیر یک سقف زندگی میکردند، وی در یک اتاق محبوس بود و اجازه ورود به سالن و استفاده از تلویزیون را نداشت. مجدداً اعلام میدارد حاضر است در منزلی که ایشان ساکن هستند یا در منزلی که موکل فراهم کرده با خواهان با احترام زندگی کند و تمام درآمد خود را در اختیار وی بگذارد. وی نیز به وظایف عام و خاص خود عمل کند؛ اما درباره مهریه، خوانده یک پیکان مدل 59 داشته و آن را بابت مهریهبه زوجه داده است. پس زوج بری از مهریه است، نفقه پرداخت شده و از این به بعد هم پرداخت میشود. بنابراین، دعوای مطرح شده، بیاساس است و تقاضای صدور حکم مبنی بر بیحقی خواهان را دارم.
یکی از شهود، مرد 50 ساله، اظهارداشت: آنچه من از زوج شنیدهام اینکه آنها اختلاف و مشاجره خانوادگی داشته و حدود 4 سال است که زوج به حالت قهر منزل مشترک را ترک کرده است. اکنون، نیز در منزل تنها زندگی میکند و 60 الی 70 درصد حقوقش را در اختیار پسر و دخترش قرار داده است و از دادن خرجی به زوجه اطلاعی ندارم. خودم مشاجراتشان را ندیده، از زوج شنیدهام. 2 شاهد دیگر نیز تقریباً همین مطالب را تکرار کردهاند.
مهدی - الف، 24 ساله یکی از فرزندانشان گفت: حدود 4 سال است که پدرم نزد ما نیست و چندین بار دیگر نیز وسایل را جمع کرده بود تا منزل را ترک کند؛ اما مادرم مانع رفتن وی شده بود و دیگر رفت. خانواده مادرم از نظر مالی برتر از پدرم بودند .... مادرمان خرجی ما را میدهد. دادگاه پرسید آیا شما دیدید که مادرتان، پدرتان را زد و حالت بسیار بدی پیدا کرد؟ گفت من شاهد بودم در دعوا حلوا که تقسیم نمیکنند. ملیحه-الف فرزند دختر طرفین بیان داشت: از آنجا که از نظر مالی میان پدر و مادرم فاصله است، دعوا و مشاجره در زندگیمان زیاد بود. پدرم ماهانه 45 هزارتومان پول توجیبی به ما میداد و درحالحاضر نیز پرداخت میکند. تمام خرجی و نفقه ما را مادرم پرداخت میکند. علت ترک منزل، دعوا و مشاجره زیاد بود. پدرم نمیتوانست خرجی و نفقه ما را بدهد، بنابراین، منزل را ترک کرد. بعد از فروش منزل 2 میلیون تومان به من و 3 میلیون تومان به برادرم داده است. حدود 20 روز پیش یکصد هزار تومان به من داده و هیچگونه خرجی و نفقه به مادرم نداده است. شاهد دعوا بودم. مقصر پدرم بود، با همدیگر تفاهم نداشتند.
دادگاه قرار ارجاع امر به داوری صادر کرد و طرفین داور معرفی کردند. داور زوجه اعلام داشت: به رغم تشکیل جلسه هیچگونه توافقی حاصل نشد.
در تاریخ 17 اردیبهشت 1384 وکلای طرفین حاضر شدند. مطالب بیان شده گذشته را تکرار کردند و وکیل زوجه اضافه نمود، طبق ماده 1129 قانون مدنی چه با عجز و چه بدون عجز اگر زوج نفقه زوجه را ندهد، زوجه حق دارد، طلاق بگیرد.
وکیل زوج در جلسه 19 خرداد 1384 گفته است: حتی اگر زوجه مهریه را هم ببخشد، زوج حاضر به طلاق نیست.
دادگاه با اعلام ختم رسیدگی به شرح دادنامه شماره 357 مورخ 23 خرداد 1384 به دلیل تحقق عسر و حرج با بذل نصف مهریه و اجرت المثل و نفقه از سوی زوجه، او را به طلاق خلع، مطلقه کرده است.
زوج نسبت به رأی تقاضای تجدیدنظرخواهی کرده و پرونده به شعبه 12 دادگاه تجدیدنظر استان فارس ارجاع کرده و آن شعبه طی دادنامه فرجام خواسته رأی بدوی را تأیید کرده اســت کــه بــا فــرجـامخـواهـی زوج پـرونـده بـه شـعـبـه 22 دیوانعالیکشور ارجاع شد.
رأی شعبه 22 دیوان عالی کشور
دادنامه فرجامخواسته قابلیت تأیید ندارد؛ زیرا در شرایطی که زوجه روحاً به دلیل اختلاف زیاد در سن حاضر به ازدواج با فرجامخواه نبوده؛ اما به دلیل جلب رضایت والدینش به این ازدواج تن داده است که از ناحیه والدین خود نیز تأمین میشده و وقتی والدینش را از دست داده،این تنفر به دلایلی که وکیلش ذکــر نـمــوده، تـشــدیــد یـافـتـه کـه اقـتـضـا دارد در صـورت عسروحرجی بودن ادامه زوجیت با نامبرده به دلیل مذکور ضمن بذل کلیه مهریه، اقدام به تقاضای طلاق مینمود که چنین موضوعی نه از جانب وی و نه وکیلش صورت نگرفته است.
از این رو شرعاً مجوز حکم به چنین طلاقی با وجود مطالبه هر مقداری از مهریه توسط زوجه که مورد موافقت زوج قرار نگیرد، منتفی بوده و حکم صادر شده در این شرایط فاقد وجاهت است.
بنا به مراتب، با نقض دادنامه موصوف رسیدگی مجدد به شعبه دیگر محول میشود. پرونده با نقض رأی فرجام خواسته به شعبه هفتم دادگاه تجدیدنظر استان فارس ارجاع شد، دادگاه طرفین را جهت بذل و قبول بذل مهریه دعوت کرده است.
وکیل تجدیدنظرخواه طی لایحهای ضمن عذرخواهی از حضور در جلسه تعیین شده بیان داشته اگر صدور حکم طلاق به دلیل تحقق عسروحرج و شرط ضمن عقد باشد، قانوناً اجباری برای زوجه نسبت به بذل مهریه وجود ندارد.
وکیل زوج طی لایحهای بیان نمود که عسروحرج کاملاً مصداق ندارد و به فرض وجود زوجه خود مسبب آن است و به محض تمکین و مراجعت به منزل همسر خود عسروحرج مطرح شده، منتفی میشود. به صرف ادعای کراهت زوجه از زوج که یک امر قلبی است و لزومی بر اثبات آن برای دادگاه نیست، به استناد ماده 1146 قانون مدنی رضایت زوج مطرح که در صورت بخشش مهریه توسط زوجه به زوج موکل راضی است. در غیر این صورت به لحاظ عدم وجود ادله قانونی و شرعی تقاضای رد درخواست طلاق وی را دارم.
در جلسه مقرر مورخ 9 اسفند 1385 تجدیدنظرخواه با وکـیـلـش و تـجدیدنظرخوانده با یکی از وکلایش حاضر شدند......
دادگاه با اعلام ختم رسیدگی طی دادنامه شماره 28/86 مورخ 7 فروردین 1386 رأی بدوی را که با تشخیص حصول عسر و حرج برای زوجه در ادامه زندگی و عدم نیاز به بخشش تمام مهریه صادر گردیده، صحیح دانسته و مورد تأیید و ابرام قرار داده است. از این رأی از سوی وکیل زوج فرجامخواهی گردیده و پرونده با ارسال به دیوان عالی کشور به این شعبه ارجاع شده است.
رأی شعبه 22 دیوان عالی کشور
چون شعبه هفتم دادگاه تجدیدنظر استان فارس با ذکر استدلال همانند رأی اولیه اقدام به صدور رأی اصراری کرده و استدلال آن دادگاه مورد پذیرش این شعبه واقع نشده است، از این رو با استناد به ماده 480 قانون آیین دادرسی مدنی مقرر است، پرونده برای طرح در هیئت عمومی حقوق دیوان عالی کشور به آن مرجع ارسال گردد.
زوجه ملزم نیست که مهریه و سایر حقوق مالی خود را به زوج بذل کند
حـجــــتالــلـــه یـــزدانزاده، رئیس شعبه سوم دیوان عالی کشور با بیان اینکه در صورتی که تقاضای طلاق زوجه به علت عسروحرج در زندگی مـشـتـرک بـاشد و عسروحرج زوجه براساس موازین شرعی و قانونی ثابت گردد، زوجه ملزم و مکلف نیست که کل یا بخشی از مهریه و سایر حقوق مالی خود را به زوج بذل کند تا گواهی عدم امکان سازش جهت اجرای صیغه طلاق صادر گردد، گفت:حتی چنین اقدامی بدون میل و اراده زوجه اقتضای شرعی و قانونی ندارد. بنابراین، رأی شعبه هفتم دادگاه تجدیدنظر استان فارس مورد تأیید است.
مورد از موارد عسروحرج است
حجتالاسلام والمسلمین محمداسماعیل شوشتری، رئیس شعبه دیوان عالی کشور مورد را از موارد عسروحرج دانـست و اظهارداشت: فرض بر این است که دادگاهها عسروحرج را محرز تلقی کردند. بنابراین، بنده هم رأی دادگاه شعبه هفتم دادگاه تجدیدنظر را که با احراز عسر و حرج و با بذل سقف مهریه حکم طلاق را صادر کرده، هم شرعی و هم قانونی میدانم و لزومی به بذل تمام مهریه توسط زوجه را لازم نمیبینم.
هیچ دلیلی وجود ندارد که زن مجبور باشد کل مهریه خود را به شوهر بذل کند
دکتر یوسفزاده، قاضی دیوان عالی با طرح این پرسش که آیا زوجه در صورت وجود عسروحرج مجبور است مالی را در ازای طلاق به شوهر ببخشد، گفت: اگر در مقررات قانون مدنی مربوط به طلاق دقت کنیم، از مجموع آنها این نتیجه به دست میآید که طلاق به 2 گروه کلی قابل تقسیم است؛ یک طلاق مبتنی بر حق و طلاق مبتنی بر حکم. طلاق مبتنی بر حق همان است که در مواد 1133، 1129، 1343 الی 1347 بیان شده است و با توجه به تاریخ تصویب در این نوع طلاق، قانونگذار فرض را بر این گذاشت که علیالقاعده طلاق حق انحصاری مرد است که اگر مایل بود، میتواند بدون قید و شرط و بدون اینکه نیازی به کسب اجازه دادگاه داشته باشد، آن را اعمال کند. در این فرض این پیشبینی هم شده که زن نیز ممکن است بخواهد شوهر را وادار به استفاده از این حق کند و روش شایع و مؤثر در وادار کردن شوهر به استفاده از این حق بذل مال است؛ یعنی ممکن است مالی به شوهر بدهد تا او تشویق شود، از این حق انحصاری خود استفاده کند؛ ولی جز در طلاق مبارات دخالتی در تعیین مقدار مال نکرده ؛ زیرا این یک مسئله توافقی است.
وی افزود: طلاق مبتنی بر حکم مقوله دیگری است که در مواد 1029، 1119 و 1130 قانون مدنی ذکـر شـده است؛ یعنی قانونگذار شرایط دیـگـری را پیشبینی کرده که ممکن است، لازم باشد حاکم در روابط خـانـوادگـی دخـالت کند و به عللی که در مواد مذکور ذکر شده ، مرد را مجبور به طلاق نماید و حتی گاهی خود رأساً زوجه را طلاق دهد. این گروه از طلاقها مبتنی بر حکم است و هیچ دلیلی وجود ندارد که در این گروه از طلاقها زن مجبور باشد، مالی به شوهر بدهد؛ زیرا هدف این نیست که شوهر به اجرای حق خویش وادار شود؛ بلکه هدف این است که زن را از نوعی گرفتاری و مخمصه و عسروحرج نجات دهد.
این قاضی دیوان عالی کشور طبیعت این نوع طلاق را با طبیعت طلاق گروه اول متفاوت دانست و تصریح کرد: ما قضیه را چه از لحاظ حق و چه حکم نگاه کنیم، هیچ دلیلی وجود ندارد که زن مجبور باشد کل مهریه خود را به شوهر بذل کند و عقیده به تأیید رأی دادگاه تجدیدنظر استان فارس با تصحیح اینکه طلاق جنبه حکمی دارد، دارم.
مبنای عسر و حرج زوجه ناشی از زوج نیست
ازگلی، قاضی دیوان عالی کشور گفت: اگر عسر و حرج در ازدواج و زندگی در نتیجه انفعالات خود زوجه باشد، نتیجهاش این است که اظهار تنفر کند، مهریهاش را ببخشد و طلاق بگیرد؛ اما اگر تنفر طوری باشد که ادامه ازدواج میسور نباشد و مسائل عاطفی یا فکری و یا روحی خود زن مطرح باشد، مرد چه گناهی کرده که هم مهریه را بدهد و هم زندگیاش راببازد؛ مردی که دخـــالـتــی در ایـجــاد تـنـفــر در همسرش نداشته است و زن اول میدانسته تفاوت سنیاش با مرد 25 یا 22 سال است و فاصله طبقاتی آنها از همان ابتدا بوده؛ ولی با این حال به این زندگی تن داده و2 فرزند نیز از شوهرش به دنیا آورده است.
وی بیان داشت: این که زنی از یک مردی خوشش نیاید و بعد هم ظالمانه بگوید مهریهام را بده من میخواهم از این زندگی بروم، به نظرم خلاف عدالت، قانون و شرع است.
الزام نیست به اینکه در طلاق حرجی بذلی از طرف زوجه صورت بگیرد
دکتر میرحسین عابدیان، مستشار شعبه دیوان عالی کشور با بیان اینکه مواردی که زوجه هنگام ازدواج میدانسته نمیتواند مبنای تحقق عسر و حرج قلمداد شود، اظهار داشت: ممکن است شرایط و اوضاع و احوالی بعداً حادث شود و ادامه زندگی مشترک با عسرت مواجه گردد که این بحث دیگری است.
وی با اشاره به اینکه عسر و حرج امر موضوعی است، گفت: در امر موضوعی همکاران باید حداقل یک اعتباری به نظر دادگاه قائل شوند. در این پرونده نیز دادگاهها عسر و حرج را تشخیص دادهاند.
عابدیان با بیان اینکه دادگاهها عسروحرج را احراز کردهاند، گفت: دیوانعالی کشور مخالفتی با طلاق ندارد؛ بلکه این طلاق را مشروط میکند به اینکه باید از طرف زوجه بذل مهریه صورت گیرد؛ یعنی آیا در طلاق که به ادعای عسر و حرج هست، بذل لزوماً لازم است یا خیر؟
وی تصریح کرد: طلاق مورد ادعای زوجه درصورتی در قانون مشخص است که
1- زوجه به ادعای اینکه دچار عسر و حرج است، درخواست طلاق بکند (موضوع ماده 1130 قانون مدنی)
2- زوجـه بـه ادعـای غـیبت زوج و اینکه او غایب مفقودالاثر است، الزام زوج به طلاق را درخواست کند.
3- به جهت اینکه زوج به پرداخت نفقه ملزم شده باشد و الزام و اجبار ممکن نباشد و زوجه درخواست نفقه نماید و اجبار امکان نداشته باشد، زوجه میتواند تقاضای طلاق نماید.
4- زوجه به استناد وکالت موضوع شرط ضمن عقد نکاحی محقق شده باشد و در حدود آن وکالت بخواهد طلاق بدهد.
عابدیان با بیان اینکه صرف ادعای تنفر مجوزی برای طلاق نیست، گفت: مگر اینکه منتهی به عسر و حرج شود که آن وقت دیگر عنوان دیگری است؛ یعنی تحت عنوان دیگری باید بررسی شود. طلاقی که به یکی از ایــــن جــهـــات درخـــواســـت میشود، الزام زوج به طلاق است؛ یعنی حاکم، زوج را به طلاق ملزم میکند و با آن موردی که فقط گواهی عدم امکان سازش صادر میشد، متفاوت است.
وی به یک رأی هیئت عمومی دیوان عالی کشور اشاره کرد و اظهار داشت: طبق این رأی همکاران طلاق واقع شده به حکم حاکم را در حکم بائن دانستند؛ یعنی این نوع طلاق طلاق رجعی و یا طلاق بائن به معنای خلع یا مبارات نیست؛ اما خود طلاق به حکم حاکم در حکم طلاق بائن است، بنابراین امکان رجوع نیست.
عابدیان طلاق به ادعای عسر و حرج را در حکم طلاق بائن ارزیابی کرد و بیان داشت: به تصمیم هیئت عمومی و بر این اساس، بحث رجوع در این نوع طلاق مطرح نیست.
وی به طلاق خلع اشاره کرد و گفت: خلع در صورتی است که 2 شرط وجود داشته باشد؛ یکی این که زوجه واقعاً مدعی کراهت باشد که امر نفسانی است و ممکن است بگوید من واقعاً از او متنفرم و این امر منتهی به عسر و حرج نمیشود. دوماینکه به صرف کراهت نمیشود زوج را مجبور به طلاق کرد.
عابدیان افزد: در صورتی که زوج در چـنـیـن مـوردی قـبـول مابذل نکند، میشود الزام کرد به قبول و بعد هم حاکم میتواند به نیابت قبول کند که این نظر ضعیف است. نظر قویتر در فقه و حقوق؛البته تا جایی که بنده مطالعه داشتهام، این است که در این توافق، توافق باید محقق بشود؛ یعنی زوج به طور قانونی و شرعی به قبول مابذل تکلیفی ندارد. ولایت حاکم از طرف ممتنع در صورتی است که واقعاً تعهد قانونی یا قراردادی برای شخص وجود داشته باشد و از ایفای آن تعهد امتناع کند و در این صورت به حاکم متوسل شود و حاکم نیز مستنکف را اجبار کند؛ یعنی این که دیگر جبر هم ممکن نباشد، آن وقت ولایت حاکم محقق میشود وتا وقتی که این امتناع محقق نشده، ولایت حاکم محقق نمیشود. حاکم ولیممتنع، در جایی است که زوج هم تعهدی به قبول ما بذل نداشته، نه قراردادی و نه قانونی بوده،پس شرعاً زوج چرا باید تعهد به قبول مابذل داشته باشد.
اگر تعهدی نیست دیگر آن وقت ولایتی هم برای حاکم نیست که بخواهد از طرف زوجه مستنکف، قبول مابذل کند. بنابراین در طلاق خلع تا وقتی که توافق زوجین در بذل و قبول مابذل محقق نشود ،امکان طلاق خلع نیست. به همین جهت این طلاق اساساً در قالب طلاق خلع نمیتواند قرار بگیرد.
وی افزود: خواسته طلاق به لحاظ عسر و حرج است و عسر و حرج از جهت موضوعی از طرف دادگاهها محرز شده است.ممکن بود در مقام رسیدگی ابتدایی اختلاف کنیم؛ ولی هماکنون دادگاهها آن را احراز کردند و رأی دیوان عالی کشور نیز محمول بر پذیرش عسر و حرج است. بنابراین به نظر میرسد ما باید رأی دادگاههای تجدیدنظر را تأیید کنیم و نتیجه این شد که الزام نیست به این که در طلاق حرجی بذلی هم از طرف زوجه صورت بگیرد.
عسر و حرجی بر مبنای رفتار زوج مشاهده نمیشود
حجت الاسلام و المسلمین غروی نائینی، رئیس شعبه 22 دیوان عالی کشور گفت: برای زن عسر و حرج حاصل میشود و هیچ شکی نیست. ما نمیتوانیم بگوییم این خانم که میگوید من عسر و حرج دارم، دروغ میگوید و باید دلیل بیاورد. ما هیچ وقت دنبال این مسئله نبودیم.
وی با اشاره به اینکه در این پرونده عسر و حرجی که بر مبنای رفتار زوج باشد، برای زوجه ایجاد نشده است، تصریح کرد: در این رابطه ما این مسئله را در این پرونده مشاهده نکردیم.
عسر و حرج را زوج برای زوجه ایجاد نکرده است
حجت الاسلام و المسلمین جعفر الهی، قاضی دیوان عالی کشور گفت: تقابل بین دادگاهها و دیوان عالی کشور در مورد این که عسر و حرج محقق شده یا خیر وجود ندارد. تقابل اینجاست که اگر عسر و حرج محقق شده، از ناحیه زوج نیست. در شرایطی زوجه به خاطر اختلاف زیاد در سن حاضر به ازدواج با فرجام خوانده نبود و به خاطر جلب رضایت والدینش تن به این ازدواج داده است؛ یعنی با یک ازدواج ناخواستهای روبهرو گردیده؛ ولی در عین حال راضی شده است.
وی با اشاره به اینکه عسر و حرج را زوج برای زوجه ایجاد نکرده، اظهار داشت: زوج این شرایط را برای او ایجاد نکرد، به هر حال خودش راضی شد که با آن مرد میانسال زندگی کند و برای جلب رضایت والدینش تن به این ازدواج داده است. از ناحیه والدین خود تأمین میشد و سپس والدینش را از دست داده و این تنفر که ذاتاً در وجود او بوده به دلایلی که وکیلش ذکر نموده، تشدید یافته و اگرچه این نوع زندگی یک زندگی عسر و حرجی است؛ اما زوج برای او این شرایط را ایجاد نکرد.
الهی تصریح کرد: دادگاهها اجازه دارند طلاق بدهند، بدون این که چیزی زن به مرد ببخشد و این امر در جایی است که عسر و حرج را زوج برای زوجه ایجاد میکند؛ اما در موقعیتی که زوجه خودش عسر و حرج را برای خود ایجاد کند.
این زن و مرد با هم نمیتوانند زندگی کنند
حـجـت الاسـلام والـمـسـلـمـین محمد بصیر غفاری حسینی، قاضی دیوان عالی کشور بیان داشت: از ماوقع این پرونده برمیآید که این زن و مرد با هم نمیتوانند زندگی کنند. در کل گزارش پرونده مستفادی از پرونده استنباط میشود که اگر دادگاهی اینجا تحمیل کند و بگوید باز هم زندگی کنید، بیفایده است و تأثیری ندارد.
نظریه دادستان کل کشور
آیتالله دری نجف آبادی، دادستان کل کشور در خصوص پرونده اصراری حقوقی 87/10 به شرح ذیل نظریه خود را ارائه نمود:
ماده 1130 قانون مدنی اصلاحی مورخ 14 آبان 1370 اعلام میدارد: در صورتی که دوام زوجیت موجب عسر و حرج زوجه باشد، وی میتواند به حاکم شرع مراجعه و تقاضای طلاق کند. چنانچه عسر و حرج مذکور در محکمه ثابت شود، دادگاه میتواند زوج را اجبار به طلاق نماید و در صورتی که اجبار میسر نباشد، زوجه به اذن حاکم شرع طلاق داده میشود.
تبصره ( -الحاقی 29 تیر 1381 مـصـوب مـجمع تشخیص مصلحت نـظـام) عـسـر و حرج موضوع این ماده عبارت است از بهوجود آمدن وضعیتی که ادامه زندگی را برای زوجه با مشقت همراه ساخته و تحمل آن مشکل باشد و موارد ذیل در صورت احراز توسط دادگاه صالح از مصادیق عسر و حرج محسوب میگردد:
1- ترک زندگی خانوادگی توسط زوج حداقل به مدت6ماه متوالی و یا9 ماه متناوب در مدت یکسال بدون عذر موجه ..........
4- ضرب و شتم یا هر گونه سوءرفتار مستمر زوج که عرفاً با توجه به وضعیت زوج قابل تحمل نباشد.
ماده 1146 قانون مدنی: طلاق خلع آن است که زن به واسطه کراهتی که از شوهر خود دارد در مقابل مالی که به شوهر میدهد، طلاق بگیرد اعم از این که مال مزبور عین مهر یا معادل آن و یا بیشتر و یا کمتر از مهر باشد. همانطور که در پرونده مطرح شده مشاهده میگردد ابتدا درخواست طلاق مطرح شده از جانب زوجه خانم فاطمه ناصح به طرفیت زوج آقای احمد افتخار به لحاظ وجود عسر و حرج بوده و تنها در تاریخ 19 خرداد 1384 لایحهای از طرف خواهان تقدیم دادگاه میگردد که به شماره 303 ثبت اندیکاتور و درج در پرونده گردیده و ضمن آن اعلام میگردد که حاضرند نیمی از مهریه و اجرتالمثل و نحله و نفقه خود را در مقابل طلاق بذل نمایند،از این رو دادگاههای بدوی و تجدیدنظر استان فارس اصل موضوع عسر و حرج را پذیرفتهاند و ظاهر آن است که شعبه 22 دیوان عالی کشور نیز اصل این موضوع را پذیرفته است.هرچند دلایل ارائه شده از سوی زوجه مبنی بر وجود تفاوت سنی فیمابین و تفاوت وضعیت مالی و فرهنگی با توجه به 26 سال زندگی و وجود 2 فرزند مشترک احراز عسر و حرج محل تأمل است و این که آیا در این صورت بذل لازم است یا خیر، به نظر نمیرسد نیازی به بذل داشته باشیم و دلیلی بر لزوم بذل مشاهده نمیشود.از طرف دیگر با توجه به این که فلسفه ازدواج تعامل و تداوم زندگی مشترک است و وضعیت اعلام شده این تعامل و تداوم را نشان نمیدهد و ادامه این اختلاف نیز نه تنها نتیجه مطلوبی ندارد، ممکن است تبعات شومی را نیز دربرداشته باشد.در عین حال پیشنهاد صدور مجوز طلاق خلع با توافق طرفین و با بذل تمام یا بخشی از اموال و دیون زوجه عقلایی و مطابق احتیاط است. در درجه اول باید تمامی تلاشها ولو با نصب حکم جهت تصالح، تفاهم و تعامل انجام پذیرد؛ اما در صورتی که امکان تداوم زندگی به هر دلیل تشخیص نگردید، طبق اختیارات شرعی و ولایی حاکم شرع پس از تشخیص موضوع اقدام مینماید و در این نوع طلاقها مبنای طلاق، حکم حاکم است و طلاق در حکم طلاق بائن است. در هر صورت با توجه به این که تشخیص عسر و حرج و عدم امکان سازش با دادگاهها بوده و ظاهراً در این مورد اختلافی نیست،ازاینرو با رأی صادر شده از سوی شعبه 7 دادگاه تجدیدنظر استان فارس که مطابق مقررات اصدار یافته است، قابل تأیید میباشد.
رأی هیئت عمومی دیوان عالی کشور
(اصراری حقوقی)
نظر به این که رأی فرجام خواسته با لحاظ جهات و دلایل مندرج در آن مطابق قانون و دلایل موجود در پرونده صادر شده و وکیل فرجامخواه نیز ایراد و اعتراض موجهی که موجب نقض آن باشد، به عمل نیاورده و در رسیدگی دادگاه هم از حیث رعایت اصول و قواعد دادرسی اشکالی به نظر نمیرسد. بنابراین به اکثریت آرا ابرام میگردد.